چرا امام حسن (ع) صلح را بر جنگ ترجیح داد؟!

چرا امام حسن (ع) صلح را بر جنگ ترجیح داد؟!

علامه مرجع سید محمدحسین فضل‌الله

وقتی شخصیت امام حسن (ع) را از جنبهٔ روحی، اگر بتوان چنین تعبیری به کار برد، از نظر جایگاه او نزد خداوند و در پرتو احادیث رسول خدا (ص) بررسی می‌کنیم، چند حدیث می‌بینیم که این جایگاه را روشن می‌سازد. از جمله حدیث مشهور: « الحسن والحسین سیّدا شباب أهل الجنَّه ؛ حسن و حسین، سروران جوانان اهل بهشت‌اند» و حدیثی که می‌گوید: « الحسن والحسین إمامان إن قاما وإن قعدا ؛ حسن و حسین دو امام‌اند، چه قیام کنند و چه بنشینند.»

جایگاه امام حسن (ع)

این دو حدیث بر امامت حسن و حسین (علیهما سلام) به‌صورت نص و نیز بر جایگاه والای آن‌ها در میان اهل بهشت دلالت دارند؛ زیرا کسی که سرور جوانان اهل بهشت باشد، در حالی که در بهشت بسیاری از پیامبران و اولیا و صالحان حضور دارند، ناگزیر باید در مرتبه‌ای بسیار والا قرار داشته باشد.

البته وقتی گفته می‌شود « سیّدا شباب أهل الجنّه ؛ سروران جوانان اهل بهشت»، استثنائاتی نسبت به پیامبر (ص) و دیگران وجود دارد که در مقام تفصیل آن نیستیم؛ اما مفهوم این است که اگر آنان سروران جوانان اهل بهشت باشند، این نشان‌دهندهٔ مرتبه‌ای عظیم برای ایشان نزد خداوند سبحان است.

همچنین از این دو حدیث با هم، مشروعیت تمام آنچه آن دو انجام دادند استفاده می‌شود؛ و اینکه هر آنچه کردند، با رضای خداوند سبحان هماهنگ بوده و هر آنچه در پیش گرفتند و بدان عمل کردند، در مسیر رضای او بوده است. بدین‌سان به الهام گیری مسئلهٔ عصمت از این حدیث نزدیک می‌شویم؛ زیرا سروران جوانان اهل بهشت ممکن نیست که باطل به فکر و زندگی‌شان راه یابد.

پرورش در دامان رسالت

وقتی روایات مربوط به دوران کودکی امام حسن (ع) را نیز بررسی می‌کنیم، می‌بینیم که کودکی او تحت مراقبت رسول خدا (ص) بوده است. برخی روایات نقل می‌کنند که او در اوان کودکی به مسجد می‌رفت و سخنان رسول خدا (ص) را که برای اصحابش می‌گفت، می‌شنید. وقتی به خانه بازمی‌گشت، آنچه را شنیده بود برای مادرش زهرا (س) بازمی‌گفت. سپس علی (ع) به خانه می‌آمد و زهرا آنچه را در مسجد از سخن رسول خدا گذشته بود، برای او بازمی‌گفت. علی (ع) از او می‌پرسید: منبع این آگاهی چیست؟ زهرا به حسن اشاره می‌کرد و می‌گفت: پسرم برایم نقل کرده است.

طبیعی است کودکی که در مراقبت رسول خدا (ص) و در مراقبت علی و زهرا (علیهما سلام) زندگی کند، کودکی است که با وحی شسته شده و با عصمت آمیخته است؛ کودکی که صاحبش را با تمام افق‌های بلند ارزش‌های روحی پرورش می‌دهد.

انجام مأموریت‌های مهم

سپس می‌بینیم که حسن (ع) پس از رسول خدا (ص) دوران بعدی کودکی و سپس جوانی‌اش را با پدر گذراند. علی (ع) او را همراه خود می‌برد؛ حتی هنگامی که ابوذر به ربذه تبعید شد، علی (ع) همراه حسن و حسین (علیهما سلام) برای بدرقهٔ ابوذر بیرون آمد و حسن در آن هنگام با سخنان خود ابوذر را تسلی داد.

همچنین دیدیم که علی (ع) حسن و حسین را فرستاد تا مردم را از عثمان دور کنند؛ چنان‌که روایت می‌گوید. از این جهت که علی (ع) می‌خواست وضعیت را آرام کند یا این که می‌خواست آنچه را بعداً به او نسبت دادند که در قتل عثمان شرکت داشته، از خود دور کند؛ در حالی که دو پسرش را برای دفاع از عثمان فرستاده بود.

باز دیدیم که حسن محل اعتماد پدر بود. علی (ع) او را به کوفه فرستاد تا شورش را بخواباند. از سخنرانی امام حسن (ع) که راویان نقل کرده‌اند، شخصیت نیرومند و مبارز او در برابر والی کوفه در آن زمان آشکار است؛ کسی که می‌خواست امور کوفه را بهم بریزد.

همچنین دیدیم که علی در پاسخ به پرسش‌کنندگان، به او تکیه می‌کرد. وقتی مردم نزد علی می‌آمدند و از او می‌پرسیدند، آنان را به امام حسن ارجاع می‌داد تا پاسخ دهد. علی به مردم می‌فهماند که سخن فرزندش حسن، سخن خود اوست؛ به عنوان شیوه‌ای برای تأیید امامت فرزندش پس از خود.

شرایط دشوار امامت

سپس دیدیم که امام حسن پس از شهادت پدر، خلافت را در دشوارترین شرایط به دست گرفت؛ زیرا اهل کوفه پراکنده بودند و اکثریت آنان خواهان جنگ نبودند. برخی نیز از علی منحرف شده بودند؛ کسانی که معاویه با فرستادن پول، آنان را به سوی قدرت خود جذب کرده بود. این امر علی را پیش از شهادت با مشکلی بزرگ روبه‌رو ساخته بود؛ زیرا معاویه به جایی رسیده بود که دسته‌هایی را می‌فرستاد تا به نقاط تحت فرمان علی یورش برند.

میان امام حسن و معاویه نامه‌هایی رد و بدل شد که مورخان نقل کرده‌اند و بر قدرت شخصیت امام حسن، موضع محکم او و اینکه شیوهٔ سخت‌گیرانهٔ او در برابر معاویه ذره‌ای از شیوهٔ علی کمتر نبود، دلالت دارد.

من توصیه می‌کنم نامه‌هایی را که امام حسن به معاویه فرستاده، مطالعه کنید تا از تصویری که از امام حسن ساخته‌اند و او را شخصیتی نرم و آسان‌گیر که به رویارویی و شدت تمایل ندارد، بیرون آییم. می‌بینیم که حسن همچون پدرش بود: وقتی خداوند می‌خواست سخت بگیرد، سخت می‌گرفت و وقتی می‌خواست نرم باشد، نرم بود. شخصیت حسن شخصیتی نیست که از روی راحت‌طلبی و پرهیز از دشواری‌ها حرکت کند؛ چنان‌که برخی نویسندگان تصویر کرده‌اند. بلکه شخصیتی است که ارادهٔ رضای خداوند سبحان را مد نظر دارد و بر اساس حکمت حرکت می‌کند؛ و حکمت گاه نرمی را ایجاب می‌کند و گاه شدت را.

بحران سپاهیان

سپاه امام حسن از نظر وابستگی‌ها پراکنده بود. رهبری‌های عشیره‌ایِ بی‌تقوا بر آن مسلط بودند. معاویه برخی افراد این سپاه را جذب کرده بود؛ حتی گفته شده که کار به جایی رسید که پسرعم حسن، یعنی عبیدالله بن عباس را که فرمانده برخی گردان‌های سپاه امام حسن بود، جذب کرد و مردم ناگهان با خروج او از اردوگاه امام حسن و پیوستن به اردوگاه معاویه روبه‌رو شدند.

امام حسن خواست سپاهش را بیازماید. با آنان درباره صلح مشورت کرد. برخی بر او شوریدند؛ حتی گفته می‌شود که رانش زخمی شد. معاویه نامه‌هایی را برای او می‌فرستاد که رؤسای عشایر و کسانی که در سپاه حسن بودند، برای او نوشته بودند و می‌گفتند: «اگر بخواهی حسن را زنده به تو می‌سپاریم و اگر بخواهی مرده.» امام حسن دریافت که این سپاه، سپاهی نیست که بتوان با آن با معاویه جنگید؛ بلکه سپاهی است که معاویه می‌تواند از آن، حتی از طریق برخی عناصرش، برای کشتن یا اسیر کردن او استفاده کند.

اگرچه در سپاه کسانی مانند همدان و ربیعه بودند که به امام حسن وفادار بودند، اما کسانی نیز بودند که در برابر او می‌ایستادند. اگر فرض کنیم امام حسن از کسانی که به او اخلاص داشتند یاری می‌جست، سپاه وارد نبردی می‌شد که نتیجه‌اش به سود معاویه بود، نه به سود امام حسن.

میان صلح و فداکاری!

ممکن است گفته شود چرا امام حسن مانند امام حسین فداکاری نکرد.

اولاً: به دلیل آنچه اشاره کردیم که اگر امام حسن با این سپاه وارد جنگ می‌شد، ممکن بود به دست سپاه خودش کشته شود و برادران و یاران و اهل بیتش نیز کشته شوند. در این صورت مسئله، جهاد و فداکاری مانند ماجرای امام حسین با بنی‌امیه نمی‌شد؛ زیرا کسانی که به معاویه نوشته بودند: «اگر بخواهی حسن را زنده به تو می‌سپاریم و اگر بخواهی مرده»، ممکن بود معاویه به آنان فرمان دهد که امام حسن را بکشند یا اسیر کنند یا فتنه‌ای برانگیزند که به فروپاشی سپاه و سقوط آن بینجامد. بدین‌سان معاویه بدون جنگ پیروز می‌شد؛ همان‌گونه که در صفین می‌خواست با بالا بردن قرآن‌ها چنین کند و با این کار سپاه امام علی را دچار اختلاف ساخت و امام را ناگزیر از آتش‌بس و پذیرش حکمیت کرد.

موضع امام حسن همان موضعی است که امام علی در پذیرش حکمیت در برابر توطئهٔ معاویه داشت که عمرو بن عاص طراحی کرده بود. امام علی (ع) حکمیت را پذیرفت تا سپاهش متفرق نشود و خود به دست سپاهش کشته نشود. این همان چیزی است که توضیح می‌دهد وقتی به مالک اشتر پیام فرستاد که بازگردد، در حالی که مالک نزدیک به پیروزی بود، مالک از امام خواست که جنگ را ادامه دهد؛ اما امام پاسخ داد: تو اکنون پیروز می‌شوی و امامت کشته می‌شود؛ اگر روایت درست باشد.

مهم این است که شرایطی که امام علی را به پذیرش حکمیت واداشت، همان شرایطی بود که امام حسن را به پذیرش صلح پیشنهادی معاویه وادار ساخت.

از سوی دیگر، اگر امام حسن به نبرد ادامه می‌داد، خودش کشته می‌شد و حسین و عباس و بنی‌هاشم و تمام مخالفانی که گرد امام حسن جمع شده بودند نیز کشته می‌شدند. در آن صورت هیچ صدای اعتراضی در برابر بنی‌امیه باقی نمی‌ماند که بتوان با آن حجت را اقامه کرد و در برابر وضع اموی ایستاد.

این همان چیزی است که سخن امام حسن را توضیح می‌دهد وقتی برخی یارانش بر او اعتراض کردند. او گفت این کار را برای زنده نگه داشتن آنان و حفظ جان مخالفان و حسین و کسانی که می‌توانند خط صحیح اهل بیت را ادامه دهند، انجام داده است.

پس امام حسن در شرایطی بود که اجازهٔ ورود به جنگ را نمی‌داد و شرایطی که فداکاری به شیوهٔ امام حسین را برای او توجیه نمی‌کرد.

افشای حقیقت بنی‌امیه

همچنین می‌توانیم بفهمیم که امام حسن از طریق این صلح می‌خواست به مردم فرصتی بدهد که به دور از فضای درگیری، حقیقت حکومت بنی‌امیه را بشناسند؛ زیرا مردم در حال جنگ نمی‌توانند به‌وضوح تشخیص دهند. وقتی جنگ شعله‌ور می‌شود، در حالتی از اضطرار روانی و واقعی به سر می‌برند و امور بر آنان مشتبه می‌شود و دیگر نمی‌توانند میان یک نفر و دیگری تمایز بگذارند. این را در اغلب جنگ‌های کوچکی که در این سرزمین تجربه کرده‌ایم، می‌شناسیم.

از این‌رو امام حسن می‌خواست از طریق صلح، به بنی‌امیه میدان بدهد تا حقیقت خود را آشکار کنند و انحراف‌شان از اسلام و پستی و فرومایگی رفتارشان را نشان دهند؛ تا مردم به موضع مخالفت از روی آگاهی و بصیرت برسند، دور از فضای جنگ و فشارها و تنش‌های آن.

بدین‌سان می‌توان گفت که صلح امام حسن زمینه‌ساز قیام امام حسین بود.

وحدت روش و هدف

اگر برخی می‌گویند یک سبک حسنی وجود دارد و یک سبک حسینی و می‌شنویم که کس دیگری می‌گوید: سبک من سبک امام حسن است و دیگری می‌گوید: سبک من سبک امام حسین است، این سخن دقیق نیست؛ هرچند از برخی مراجع مثلاً در نجف صادر شده باشد.

چرا دقیق نیست؟ زیرا امام حسین در دورهٔ امام حسن، حسنی بود، اگر بتوان چنین تعبیری کرد. امام حسین همراه امام حسن به صلح پایبند ماند و به همین دلیل در تمام دوران معاویه بر او نشورید. او با امام حسن در آن مرحله همراه بود؛ زیرا مسئله، مصلحت عالی اسلام بود، نه صرفاً سبکی شخصی که از شخصیت امام حسن ناشی شود، اگر بگوییم شخصیت او به نرمی و صلح و مانند آن تمایل دارد! همچنین اگر امام حسن در دوره امام حسین زنده بود، با او در این زمینه همراه می‌شد.

وقتی بدانیم که ائمه معصوم‌اند، درمی‌یابیم که همه از یک مبدأ و از اساس اسلام حرکت می‌کنند. از این‌رو وقتی می‌خواهیم شخصیت امام حسن و امام حسین را بررسی کنیم، می‌بینیم که آن دو در روش اسلامی مکمل یکدیگرند: امام حسن وقتی صلح به مصلحت اسلام باشد، صلح می‌کند و امام حسین وقتی قیام به مصلحت اسلام باشد، قیام می‌کند.

حتی امام حسین با عمر بن سعد مذاکره کرد تا او بازگردد و از جنگ پرهیز کند. البته معاویه به شرایط صلح با امام حسن وفا نکرد و آن حضرت به دست همسرش به شهادت رسید که فریب معاویه راخورده بود. معاویه به او وعده داده بود که اگر شوهرش امام حسن را بکشد او را به ازدواج پسرش یزید درخواهد آورد. از این رو آن زن به امام حسن زهر خوراند. اما معاویه به او هم خیانت کرد. برایش پول فرستاد ولی او را به همسری یزید درنیاورد؛ زیرا می‌ترسید با یزید همان کند که با امام حسن کرده بود. این‌ها خلاصه‌ای از زندگی انقلابی امام حسن (ع) بود.

والایی اخلاق

ما از امام حسن والایی اخلاق و آرامش در رویارویی با چالش‌ها را الهام می‌گیریم. داستان معروف دربارهٔ امام حسن این است که در مدینه راه می‌رفت که با مردی شامی روبرو شد. وقتی او دانست که این شخص امام حسن است، به او و علی دشنام داد. اما امام حسن با کمال آرامش پاسخ ‌داد: اگر فقیری، بی‌نیازت می‌کنیم؛ اگر گرسنه‌ای، سیرت می‌کنیم و مانند این‌ها… و به غلامانش سفارش کرد او را به خانه ببرند. مرد بیرون در حالی از خانه آن حضرت بیرون می‌آمد که می‌گفت: خداوند بهتر می‌داند رسالتش را کجا قرار دهد.

این داستان به ما می‌آموزد که فوراً به رفتار دیگران واکنش نشان ندهیم. ممکن است کسی دربارهٔ ما سخنی بگوید یا دشنامی دهد و ناسزایی بگوید؛ اما این رفتار لزوماً ریشه در عقدهٔ شخصی او نداشته باشد، بلکه شاید از آن روی باشد که این شخص این حرفها را از برخی افرادی شنیده است که دربارهٔ ما به شیوه‌ای غیرمسئولانه سخن گفته‌اند و توانسته‌اند به قول معروف او را شستشوی مغزی دهند یا بر فکر او مسلط شوند.

پس باید به آرامش و بردباری و گشادگی سینه آراسته باشیم و صرفاً به خاطر اینکه از کنشی آگاه شدیم، واکنش نشان ندهیم؛ بلکه ماورای این کنش را بررسی کنیم. شاید بتوانیم دوستی را به دست آوریم که پیش‌تر دشمن بود: «فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَهٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ» (فصلت: ۳۴).

همچنین با شیوهٔ تربیتی امام حسن و حسین  (ع) آشنا می‌شویم؛ وقتی پیرمردی را دیدند که درست وضو نمی‌گرفت و آن دو کوشیدند او را به شیوه‌ای که به کرامت و بزرگسالی‌اش آسیب نرساند، آگاه سازند.

به او گفتند: میان ما داوری کن، وضی کدام‌یکمان بهتر است. وقتی پیرمرد دید وضوی هر دو یکی است، حقیقت را متوجه شد و دانست که آن دو می‌خواهند او را آگاه کنند.

این شیوه‌ای تربیتی است که وقتی می‌خواهیم مردم را موعظه و راهنمایی کنیم، می‌توانیم به کار بریم؛ نه این که به تندی سخن بگوییم و به کرامت و شخصیت‌شان اهانت کنیم؛ بلکه باید احساسات و کرامت‌شان را در نظر بگیریم تا هم احترامشان حفظ شود و هم تربیت شوند.

نفی صلح با اسرائیل

در روزهای مذاکره و صلح با اسرائیل، برخی می‌کوشند بگویند که امام حسن با معاویه صلح کرد و پیامبر با مشرکان در حدیبیه صلح کرد و بر این اساس از مشروعیت صلح با اسرائیل سخن بگویند.

می‌خواهیم هشدار دهیم که این قیاس مع‌الفارق است. صلح امام حسن با معاویه، صلحی در درون جامعه اسلامی و میان مسلمانان بود؛ با توجه به نکاتی که ذکر کردیم این صلح به مصلحت مسلمانان بود.

اما نسبت به صلح پیامبر با مشرکان، این صلح جنبه تاکتیکی داشت نه راهبردی؛ زیرا پیامبر در آن زمان برای فتح مکه آماده می‌شد و هر جنگی میان او و قریش، این نقشه را نقش بر آب می‌کرد.

از این‌رو پیامبر با آنان وارد صلح شد. برخی مسلمانان از این صلح انتقاد کردند و آمادگی خود را برای جنگ با قریش اعلام داشتند؛ اما پیامبر آنان را از آن بازداشت تا فتح بزرگ مکه فرا رسید.

از این‌رو این خطاب قرآنی آمد: «إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا» (فتح: ۱) که در ماجرای حدیبیه نازل شد؛ با آنکه فتحی رخ نداده بود، اما از آن جهت بود که این صلح درِ فتح مکه را گشود و افق را در برابر آن گشود.

اما نسبت به اسرائیل؛ باید توجه داشت که اسرائیل سرزمین مسلمانان و قدرت را غصب کرده است و مشروع ندارد و نمی‌تواند مشروعیت بگیرد. حتی اگر اهل فلسطین بپذیرند، ما نمی‌توانیم بپذیریم؛ زیرا خداوند می‌گوید: «وَلَن یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا» (نساء: ۱۴۱).

از این‌رو می‌گوییم که در هیچ حالی نمی‌توانیم مشروعیتی برای صلح با اسرائیل بیابیم؛ زیرا غصب حرام است و صلح به معنای دادن مشروعیت به غصب است و نمی‌توان به هیچ حرامی مشروعیت داد.

بنابراین باید به همهٔ کسانی که می‌کوشند از صلح امام حسن با معاویه و صلح پیامبر در حدیبیه با مشرکان برای توجیه صلح با اسرائیل سخن بگویند، هشدار دهیم که این چیزی است و آن چیزی دیگر.

والحمد لله رب العالمین.

* سخنرانی علامه مرجع سید محمدحسین فضل الله (ره) برای طلاب علوم دینی به تاریخ ۲۴/۰۶/۱۹۹۶م.