مرجعیّت قرآن در فرهنگ اسلامی
علامه مرجع سید محمدحسین فضلالله
کتاب معصوم
قرآن در فرهنگ اسلامی ما نقشی اساسی دارد؛ زیرا منبعی معصوم است که باطل از پیش رو و از پشت سر به آن راه ندارد. مسلمانان اجماع دارند که قرآن دستخوش تحریف نشده است. اگرچه برخی دربارهٔ انواعی از زیادت یا نقصان در قرآن سخن میگویند و این سخن را مستند به احادیثی میکنند که سندشان در برابر نقد استوار نبوده و مضمونشان در برابر بررسی تاب نمیآورد، نتوانستهاند رأی خود را بر واقعیت قرآنی تحمیل کنند. پس با وجود اختلاف طوایف اسلامی، در شرق و غرب عالم هیچ نسخهٔ دیگری از قرآن جز همین نسخهٔ متداول وجود ندارد. از اینرو سخن گفتن از این تحریف، در جامعه اسلامی واقعیت ندارد.
اگرچه برخیها اعتقاد به تحریف را به مذهب اهلبیت (ع) نسبت میدهند، اما احادیث متواتر از امامان اهلبیت تصریح میکنند که هر چیزی به کتاب و سنت بازگردانده میشود و هر حدیثی که با کتاب خدا موافق نباشد پیرایه است، و «إنّ على کلّ حقّ حقیقه وإنّ على کلّ صواب نورًا، فما وافق کتاب الله فخذوه، وما خالف کتاب الله فدعوه؛ هر حقی، حقیقتی دارد و هر صوابی نوری؛ پس آنچه را با کتاب خدا موافق است بگیرید و آنچه را مخالف کتاب خداست رها کنید» [۱]. این بیان نشان میدهد که روش آنان در توثیق احادیث پیامبر (ص) و خودشان، عرضه بر قرآن است؛ و مقصود از آن جز همان قرآن موجود در دست مسلمانان نیست. چگونه ممکن است این مرجع تحریف شود؟ و آیا میتوان حقیقت اصیل را از چیزی گرفت که وثاقت ندارد؟
نوسازی روش اندیشهورزی
اگر قرآن این نقش اصیل را در فرهنگ اسلامی ما دارد، باید منبع اساسی مفاهیم ما در عقیده، شریعت، زندگی و حرکت باشد؛ تا در هر اختلافی که میان آرا و هواها رخ میدهد به آن بازگردیم. باید در هر مرحله از مراحل زندگی فرهنگیمان که جدلهای بسیاری را دربارهٔ این یا آن مفهوم اسلامی بر ما تحمیل میکند، به قرآن روی بیاوریم؛ مفهومی که بر وجدان عمومی مسلمانان در هر امری از امور زندگی و انسان حاکم است. نباید این مفهوم را صرفاً از فهم علمای پیشین بگیریم، بلکه باید مطالعهٔ متن قرآنی را با دادههای فکری جدید نوسازی کنیم؛ دادههایی که سؤالهایی را مطرح میکنند که پیش از این مطرح نشدهاند. این کار پاسخهای به روز را میطلبد که قدما با آنها آشنا نبودند. چه بسا در ظواهر آن معنایی بیابیم که پیشینیان بدان توجه نکردهاند و چه بسا اجتهادهای آنان در فهم ظواهر از ذهنیتهایی سرچشمه گرفته باشد که ناشی از عرفهای عمومی حاکم بر روش تفکر آن زمان بوده است. چه بسا برخی میان این آیه و آیه دیگر یا میان این ظاهر و ظاهر دیگر مقایسه نکرده باشند. شاید چیز تازهای کشف کنیم که آنان کشف نکردهاند. بنابراین قدیم به صرف قدمتش قداستی ندارد؛ چه بسیار چیزهای قدیمی که برای نسلهای آینده به جای گذاشته شدهاند.
از اینرو باید فرهنگ قرآنی را فرهنگی متحرک در جنبه فکری بدانیم که بر نیازها، افقها و پیچیدگیهای تحولات معاصر نظر داشته باشد که قرآن از مواجهه، پردازش و پرداختن به آنها بیگانه نباشد؛ درست چنانکه گویی قرآن در همین عصر نازل شده است. زیرا چنانکه در احادیث اهلبیت (ع) آمده است، قرآن همچون حرکت خورشید و ماه و شب و روز در حرکت است. از این رو در شرایط زمان و مکانی که اسباب نزول بر آن تحمیل کرده، محدود نمیشود؛ زیرا اسباب نزول، در آنچه از آنها صحیح است، خاستگاه محتوای عینی آیه را نشان میدهند؛ محتوایی که از خصوصیات خود فراتر میرود و به ارائه قاعده و اصل و خط در گسترهٔ زمان و مکان و مردم گشوده میشود و به موردی که آیه در آن نازل شده محدود نمیماند. فقها گفتهاند: «مورد، وارد را تخصیص نمیزند».
حرکت اجتهاد در فهم قرآن، پویا و نوگرا است؛ زیرا متن قرآنی در بیشتر آیاتش متن صریحی نیست که با احتمال مخالف جمع نشود، بلکه ظهوری است که حرکت در ظنی بوده و با احتمال همراه است، نه معنایی در قطع که جایی برای احتمال دیگر نگذارد.
پیرایه بودن هر حدیث ناموافق با کتاب خدا
در پرتو این مطلب، انسان ممکن است فرصتی بیابد تا ظاهر را چنان بفهمد که دیگران به آن نرسیدهاند، و ممکن است پژوهشگر متفکر به جنبههایی از این متن برخورد کند که پژوهشگر دیگر که از یک جنبه به مسئله نگریسته، بدان توجه نکرده باشد.
افقهای تفسیر معاصر
از اینرو ما به تفسیرهای تازه از طریق فهمی جدید و معاصر فرا میخوانیم. مقصودم این نیست که تازگی نقطه ضعف ما در نیاز به پاسخگویی به پرسشهای زمانه باشد تا با تأویلی که متن تاب آن را ندارد یا کوشش برای وارد کردن همهٔ نظریههای علمی طبیعی و اجتماعی و روانی در مدلول قرآنی به درجهای که معنا در آیه تاب آن را ندارد، به تکلفی تازه دچار شویم؛ چنانکه در برخی از تجربههای تفسیری دیدهایم که کوشیدهاند مثلاً در کلمهٔ «ذرّه» سخن از علم اتم یا چیزی از این دست بیابند.
چنین روشی ممکن است قرآن را وارد سرگردانیهای فکری بکند که به حقیقت اسلامی خدمت نمیکند؛ زیرا نظریه، هر نظریهای که باشد، قابل خطا و صواب است و حقیقت علمی قطعی را نمایندگی نمیکند. چه بسیار نظریههایی که در زمان خود برای نسلی بدیههٔ علمی بودند و برای نسلی دیگر خرافه شدند. پس نمیتوان قرآن را تابع آنها کرد.
با این ملاحظهٔ مهم در این جهت که تفسیر عبارت از استنطاق (به سخن درآوردن) متن از طریق مدلول زبانی یا عرفی و فکری آن است، بدون هیچ تکلف تأویلی، مگر بر اساس قرائن پیرامون متن در محدودهٔ قواعد بلاغت. قواعدی که زبان عربی در آن جریان مییابد تا به جهت قرائن روشن، لفظ را به سبب ظاهر ثانوی جدید برخلاف ظاهرش حمل کند.
چون ما این موضوع را قبول داریم، مانعی نمیبینیم که بسیاری از الهامهای علمی، در عالم طبیعت و انسان و مفاهیم اجتماعی و روانی وجود داشته باشد؛ اما باید کوشید به طبیعت و جزئیات آنها از طریق روشی دقیق رسید که ضمن نگه داشتن احتمال برای فهم تازه، در مدلول لفظی بر پایهٔ قواعد ثابت زبان عربی در فهم مضمون با معنا پیوند داشته باشد.
حجیت سنت و مسئلهٔ توثیق
در تمرکز بر این روش در فهم متن قرآنی نمیخواهیم سنت را نادیده بگیریم که منبع دوم معصوم در آگاهی از حقیقت اسلامی است؛ زیرا از پیامبری صادر شده است که «وَمَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى» (نجم: ۳-۴( و چون خداوند به بندگانش در کتاب خود خطاب کرده است: «وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا» (حشر: ۷).
اما مشکل سنت، مشکل توثیق آن از حیث اثبات صدور حدیث یا عدم صدور آن از پیامبر محمد (ص) است؛ بهویژه اگر بدانیم که این سنت در عهد پیامبر و صحابه نخستین تدوین نشده است، بلکه در سینههای راویان ذخیره بوده که با گذشت زمان ممکن است در معرض خطا و فراموشی قرار گیرند؛ افزون بر پیچیدگیهای واقعی جامعهٔ اسلامی که جعل و دست بردن در احادیث را پیش آورد، چنانکه در اسرائیلیات و در احادیثی میبینیم که بسیاری از مفاهیمی را دربردارند که در ارزیابی مثبت یا منفی این یا آن شخص، نیاز برخی وضعیتهای سیاسی جدید در واقعیت اسلامی بوده است تا در میدان نزاع، مورد استدلال قرار گیرد. این امر مسئلهٔ توثیق را دشوار کرده است. از اینرو علما تلاش بزرگی در فرآیند توثیق سنت از طریق دقت در احوال راویان و مضمون روایت کردند، چنانکه به علم جدیدی به نام «علم رجال و درایه و حدیث» تبدیل شد.
اما این تلاشها به نتیجهای قطعی جدل ناپذیر نرسیده است. هنوز میان علما در وثاقت این یا آن راوی یا هماهنگی این مضمون حدیثی با عقل یا قرآن یا عدم هماهنگی با آنها بحث جریان دارد. حتی برخی از علمای حدیث در احادیث وارد در صحاح متعدد که حکم به صحت آنها شهرت یافته تا آنجا که برخی آنها را دومین کتاب خدا دانستهاند و کسی بر پایهٔ اعتماد به تصحیح مؤلف این صحیح یا آن، در صحت احادیث روایت شده توسط بخاری یا مسلم یا دیگران مناقشه نکرده است، وثاقت قطعی نمییابند و در دورههای متأخر هم جدال تندی در این باره شکل گرفته است که ممکن است برای اندیشهٔ اسلامی مفید باشد؛ زیرا التزام به صحت همهٔ احادیث وارد در صحاح بدون مناقشه ممکن است برخی مفاهیم را بر ما تحمیل کند که با مفاهیم دیگر یا با حقیقت علمی قاطع متناقض باشد؛ چیزی که نمیتوان به پیامبر محمد (ص) نسبت داد.
وجود نداشتن هیچ نسخهای غیر از قرآن موجود
اینان تأکید میکنند که وثاقت مؤلف و دقت او مسئله را به مرتبه حقیقت بدیهی نمیرساند، بلکه به وثاقت شخصی میرساند؛ به این معنا که مؤلف بر اساس حجتی عذرآور برای خود در برابر خدا عمل کرده، اما ممکن است دیگری دربارهٔ این راوی یا این حدیث رأی دیگری داشته باشد. و برخی از افراد حماسی ممکن است به این نظر برسند که این رأی به اسلام زیان میرساند؛ زیرا بسیاری از احادیث مأثور را که مفاهیم اسلامی در شئون عقیده و شریعت و زندگی را دربردارند مصادره میکند و به تشکیک در سنت میانجامد، چنانکه جز چیز اندکی از آن باقی نماند که نه سیر میکند و نه از گرسنگی بینیاز میسازد.
خطرات دست برد و تفسیر باطنی
اما ما تصور میکنیم که مسئله این قدر وخیم نیست؛ زیرا مسئله بر باز نگه داشتن باب اجتهاد در توثیق احادیث در صحاح و غیر آن استوار است، نه الغای همهٔ احادیث. و چه بسا این کار از طریق پژوهش علمی تازه به همان نتیجهای که صحاح گرایان ملتزماند یا به چیزی نزدیک به آن، بینجامد.
مسئلهای که خود را بر ما تحمیل میکند، نهادینه سازی مفاهیم اسلامی از طریق توثیق منابع آنهاست؛ تا تقدیس رجال به ضرر قداست، مضمون فکری اسلامی نباشد که اگر روشن شود راوی حدیث در این سطح از قداست نبوده، شاید به صواب نزدیک نباشد.
در تاریخ حدیث دیدهایم که برخی از کسانی که اندیشههای غلو و زندقه داشتند، کتابهای راویان موثق را عاریه میگرفتند و احادیثی متناسب با اندیشههای خود را به آنها وارد میکردند و خط را چنان استادانه تقلید میکردند که حتی خود راوی که کتابش را به راویان پس از خود میسپرد تا چون روایت ثقه است، بنویسند، متوجه این قضیه نمیشد. در برخی احادیث امام صادق (ع) دربارهٔ شخصی به نام ابوخطاب محمد بن مقلاص آمده که در کتابهای اصحاب امام محمد باقر (ع) دست برده و احادیث کفر و غلو و زندقه را در آنها وارد میساخت. و این همان چیزی است که راویان را واداشت تا احادیث موجود نزد خود را بر امامان بعدی مانند امام علی بن موسی الرضا (ع) عرضه کنند؛ چنانکه از نوشتن حدیث و روایت از کتاب خودداری میکردند و به خاطر احتمال دست برده شدن در کتاب، از راوی اصلی میخواستند که شفاهی برایشان حدیث بگوید.
سنت منبعی اساسی در اسلام است، اما توثیق آن باید با دقت صورت گیرد؛ بهویژه اگر حاوی تفسیر کتاب خدا باشد که آن را از ظهور خارج کند یا در جزئیات آن غرق شود و مضمون را از مسیر فکری حقیقیاش دور سازد؛ امری که تصویر قرآن را در وجدان دگرگون میکند و آن را به کتابی تبدیل میسازد که صاحبان عقاید و هواها از طریق احادیث مجعولی که از راویانش قداست میگیرند با آن بازی میکنند و بر اسلام مفاهیم منحرف و عقاید گمراه و آرای نادرستی تحمیل میکنند که ممکن است به عمق اندیشهٔ اسلامی نیز برسد؛ زیرا اگر در تأویل اجتهادیشان از قرآن موفق نمیشدند، راه موفقیت بهتر را در تبدیل اندیشهها و عقایدشان به احادیث شریف مییافتند که به تبع هواهای خود و هواهای نافذان در این یا آن مرحله وضع میکردند.
این همان چیزی است که در بسیاری از احادیث تأویل و تفسیر باطنی با آن روبهرو میشویم که کلمه را بدون دلیل عقلی یا نقلی به معنایی غیر از معنای آن تفسیر میکنند، چنانکه قرآن را به کتابی رمزی تبدیل میکنند که ظاهر آن مراد نیست؛ زیرا الفاظ آن به اصطلاحات خاصی با رموز معین تبدیل میشوند که تأویلش را جز خدا و راسخان در علم نمیدانند، چنانکه این فقره از آیه را تفسیر میکنند.
ملاحظاتی دربارهٔ تفسیر مرسوم
این گرایش با عدم اجازه به هیچ مناقشهٔ فکری یا حدیثی یا قرآنی، به عقیدهٔ اسلامی و مفاهیم قرآنی زیان رسانده و به انحصار قرآن در اشخاص معین و دایرههای محدود انجامیده است؛ زیرا قداست اندیشههای شایع از طریق احادیث، علما را از مناقشهٔ آنها بازمیدارد و اگر جرئت کرده و مناقشه کنند و پیرامون آنها سؤال مطرح کنند، اتهام انحراف از مذهب و خروج از دین و غرق شدن در تفکر مادی پاسخی است که به آنها داده میشود، به سبکی غوغاسالارانهای که هیچ پیوندی با حق ندارد.
در حدیثی از امام صادق (ع) آمده است که وقتی از او پرسیدند: «از شما روایت شده که خمر و میسِر و انصاب و ازلام مرداناند؟» فرمود: «خداوند چنان نبود که به آفریدگانش به چیزی خطاب کند که درنمییابند» [۲].
برخی مفسران بر آن شدهاند که بدون تأکید بر صحت احادیث از حیث سند یا متن، مضمون آیه را تابع احادیث وارد شده در موضوع آن کنند؛ امری که به اختلال در ظهور بارز آیه به گونهای روشن انجامیده است.
ما ممکن است با قاعدهٔ روششناختی که میگوید قرآن ممکن است با سنت متواتر قطعی یا با سنت ظنی ثابت با خبر ثقه تخصیص یابد و ممکن است برخلاف ظاهرش حمل شود مخالفتی نداشته باشیم، اما به شرط وجود قرینهای که ارادهٔ معنای غیرظاهر را تأکید کند؛ زیرا فقدان آن، روش بیانی را از هماهنگی با قواعد بلاغی ثابت نزد اهل لغت دور میسازد. آنان میبینند که ارادهٔ خلاف ظاهر ناگزیر باید در دلالت لفظ تابع قرینهٔ عقلی یا لفظی مقارن با آن یا نزدیک به فضای آن باشد که لفظ را از ظاهرش منصرف کند. پس جایی برای حالت خالی از دلیل مخالف برای ارادهٔ ظاهر نیست.
شاید حرکت بر اساس این روش در مسئلهٔ تفسیری به رهایی از بسیاری از احادیث مفسر آیه بدون دلیل بر تفسیر، از لفظ یا از سیاق یا از فضای پیرامون آن بینجامد.
حدود دلالت قرآنی در استنباط
نکتهٔ مهمی که باید در روش مطرح شود، این است که آیه ممکن است حدیث را تفسیر کند و آن را در دایرهٔ محدود آن محصور سازد، به جای آنکه آن را به دایرهٔ وسیعش که از مدلول ظاهرش فراتر میرود بکشاند؛ و این هنگامی است که حدیثی وارد شود که بر استدلال به آیه بر موضوعی وسیع دلالت کند، در حالی که محتوای آیه آن را تنگتر میکند. ما میبینیم به جای آنکه حدیث مدلول آیه را گسترش دهد، این آیه است که دایره حدیث را تنگ میکند.
دست برد به کتابهاب حدیثی
برای مثال، در احادیث مأثور در تفسیر آیهٔ «وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ» (حج: ۳۰) آمده است که گفتهاند منظور غنا است و در آیهٔ «وَالَّذِینَ لَا یَشْهَدُونَ الزُّورَ» (فرقان: ۷۲) گفتهاند که منظور غنا است و در آیهٔ «وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّخِذَهَا هُزُوًا» (لقمان: ۶) گفتهاند که منظور غنا است. ما در مدلول «قول الزور» و «الزور» و «لهو الحدیث» ملاحظه میکنیم که ظهور در سخن باطل دارد. پس اگر آن را بر غنا تطبیق کنیم، عبارت است از غنایی که مشتمل بر سخن باطل باشد یا حدیثی که به لهوی میانجامد که از راه خدا گمراه میکند. بدینسان آیه دلیلی بر حرمت غنا در این دایرهٔ محدود میشود و شامل غنایی که مشتمل بر سخن حق است، مانند مناجات و مدایح نبوی یا مسائل سیاسی و اجتماعی و وجدانی که مضمونی مفید برای انسان و هماهنگ با خط اصیل اسلامی دارد، نمیشود. چنانکه استدلال به این آیه از طریق این مفهوم بر حرمت غنا اشاره دارد که غنا به ذات خود حرام نیست، بلکه به لحاظ انطباق این عناوین قرآنی بر آن حرام شده است.
اما برخی فقها کوشیدهاند بر صوت لهوی یا لحن باطل بدون توجه به مضمون تمرکز کنند، چنانکه وسعت مفهوم غنا را حاکم بر مدلول آیه ساختهاند و از اینرو حکم به حرمت غنا مطلق کردهاند، حتی در سخنی که انسان را به خدا نزدیک میکند و لحن را وسیلهای از وسایل تعمیق آن در نفس میسازد و اگر بر لهو و باطل به عنوان دو صفت لحن تأکید کنند؛ زیرا همان چیزی است که فرق میان کلام غنایی و غیرغنایی را نشان میکند، پاسخ آن این است که تأکید قرآنی مضمون باطل را دربرمیگیرد؛ اما لحن در آکنده کردن وجدان با این مضمون مشارکت میکند و او را از خدا باز میدارد و از راهش گمراه میکند؛ و این از طریق نقش لحن در دریافت انسان از ایده به گونهای سریعتر و مؤثرتر است.
مثال دیگری هست و آن مثال آن چیزی است که در آیهٔ «إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَیْسِرُ وَالْأَنصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ» (مائده: ۹۰) و آیهٔ «إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَدَاوَهَ وَالْبَغْضَاءَ فِی الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ وَیَصُدَّکُمْ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَعَنِ الصَّلَاهِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ» (مائده: ۹۱) آمده است. در احادیث آمده است که «شطرنج میسِر است» و «نرد میسِر است» و «شطرنج میسِر عجم است»، و در حدیث دیگری از امام صادق که شخصی از او پرسید: «میسِر چیست؟» فرمود: «شطرنج.» گفت: «گفتم مردم میگویند نرد است.» فرمود: «نرد نیز هست» [۳]. فقها از طریق احادیث وارد شده در نهی مطلق از آنها، به حرمت مطلق نرد و شطرنج فتوا دادهاند، حتی اگر بازی مشتمل بر عوضی نباشد که صدق قمار را موجب شود و دیدهاند که تطبیق میسر بر آنها بر توسعه مفهوم میسر به آنچه بازی بدون عوض را شامل میشود دلالت میکند یا اینکه مقصود آلات میسِر است حتی اگر به روش قمار با آنها بازی نشود.
اما ما میبینیم که میسِر در زبان در بازی قماری ظهور دارد که در مضمون خود مفهوم عوض را نهفته دارد و این قرینه است بر اینکه اطلاق کلمهٔ میسر بر شطرنج یا نرد، از این ملاحظه سرچشمه میگیرد، بر پایهٔ اینکه تطبیق عنوان بر چیزی دلالت میکند که مقصود از آن، چیزی است که با عنوان متناسب باشد نه برعکس. از اینرو برخی فقها، از جمله امام خمینی (ره)، به حلیت بازی با شطرنج و نرد در صورت خارج شدن از عنوان آلت قمار فتوا دادهاند.
حاکمیت قرآن بر حدیث
ملاحظهٔ دیگری نیز در روش هست که در آغاز سخن به آن اشاره کردیم و آن حاکم قرار دادن مفهوم فکری قرآن بر دلالت احادیث است. پس ناگزیر باید حدیث با مفهوم قرآنی در سطح ارزش یا موضوع یا خط کلی موافق باشد. اگر توانستیم هر مفهوم قرآنی را در موردی از موارد نهادینه کنیم، ناگزیر باید احادیث دارای مفاهیم منافی آن را کنار بگذاریم؛ بهویژه اگر طبیعتاً قابل تخصیص و تقیید نباشند. مانند آیهٔ «وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ» (اسراء: ۷۰) که بر مفهوم تکریم انسان بهطور مطلق در مضمون انسانیاش دلالت میکند. پس اگر حدیثی وارد شود که بر خصوصیات منفی برخی اقوام دلالت کند چنانکه به عدم کرامت اشاره کند، آیه از طریق مفهوم خود آن را رد میکند؛ مانند برخی احادیث که درباره برخی اقوام وارد شدهاند. چون تکریم فرزندان آدم توسط خداوند با این مضمون منفی تناسب ندارد؛ زیرا مفهوم قرآنی بیان میکند که مردم در انسانیتشان برابرند و تنها از طریق آنچه در آن حرکت میکنند، اختلاف مییابند.
غیب و تواناییهای پیامبران
بدینسان دیدگاه قرآن را دربارهٔ بشر بودن پیامبران و تواناییهای ذاتیشان میبینیم که از توان بشر [معمولی] دور نیستند. آنان توان انجام هیچ چیز در جهان پیرامونشان را ندارند که بشر نداشته باشد و غیب نمیدانند مگر به آنچه خداوند در موارد مشخصی توانشان داده است، همین طور در موارد تحدی که معجزهٔ خارق عادت را میطلبد؛ چون تبدیل عصا به اژدها، یا زنده کردن مرده، یا شفای نابینای مادرزاد و پیس، یا تبدیل آتش به چیزی سرد که صاحبش را نمیسوزاند، یا خبر دادن از غیب در برخی موارد که حرکت رسالت در عرصه تحدی میطلبد، بدون آنکه این چیزی ریشهدار در ذات مقدس پیامبر یا ولی باشد چنانکه توان تغییر کیهان و اداره و تبدیل آن از حالی به حال دیگر را داشته باشد؛ زیرا این نقش به جنبه رسالی او مربوط نیست.
چنانکه قرآنی که از توان محدود پیامبران و نقش خاصشان در آن سخن میگوید، خداوند در سخن از پاسخ رسول به مشرکان که از او خواستند از زمین چشمه بجوشاند و خانهای از طلا داشته باشد یا به آسمان به روش عادی صعود کند یا چیزی از این دست، بیان کرده است: «قُلْ سُبْحَانَ رَبِّی هَلْ کُنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا» (اسراء: ۹۳) پس اگر احادیثی وارد شود که بر ولایت تکوینی به معنایی که ذکر کردیم دلالت کند، قرآن برخلاف آن دلالت میکند. مسئله، مسئلهٔ محال بودن آن نیست؛ زیرا خداوندی که پیامبران را بر معجزهٔ خارق عادت توانا ساخت، میتواند آن را در همهٔ هستی به آنان ببخشد؛ اما مسئله این است که قرآن بر این قضیه تأکید نمیکند، بلکه برخلافش دلالت میکند. میپرسیم: مصلحت در چیست که خداوند پیامبران را به این صورت به ما بنمایاند که ضعف بشریشان را تأکید میکند، ضعفی که با عصمتشان ناسازگار نیست، در حالی که توانشان به روشی متفاوت از آن باشد؟
غیب حقیقتی از حقایق ایمان است، اما مسئله این است که خداوند غیب را پایهٔ زندگی و هستی و انسان قرار نداده، بلکه آنها را بر سنن هستی و اجتماعی بنا کرده که حرکت وجود و انسان تابع آنهاست. و اگر غیب در دایرهٔ سنن عادت را بشکند، حالتی محدود در دایرهٔ نیاز ضروری است که حرکت رسالتها در چالشهای واقعیت ایجاب میکند.
من نمیخواهم این جزئیات را به روش علمی تحلیلی تفصیلی بررسی کنم؛ چون مجال آن نیست. اما میخواهم به نمونههای فکری اشاره کنم که خود را بر بسیاری از سبکهای تفکر برخی متفکران از علما تحمیل کرده، بر پایهٔ غرق شدن در استنطاق احادیث، همراه با روش عقلی ذهنی که از محال بودن و امکان سخن میگوید، فارغ از مطالعهٔ امور در سطح توجیه موضوع بر پایهٔ نقش یا نیاز واقعیت و فارغ از مقایسه میان مضمون حدیث و مضمون قرآن؛ تا آنجا که برخی از آنان میکوشند قرآن را به نفع حدیث تأویل کنند، بدون این که تضمینی برای صحت حدیث در خود داشته باشد.
سنت منبعی اساسی در اسلام و نیازمند دقت بسیار
میکوشیم نسبت به این گرایش هشدار دهیم که به حدیث به درجهای اهتمام میورزد که ممکن است آن را بهطور ناخودآگاه بالاتر از قرآن قرار دهد، آن هم بر پایهٔ ذهنیتی که در درون خود دارد که قرآن بیش از حدیث قابل تأویل است تا با عدم اقرار به آن، به روشی خودجوش حرکت کند.
مرجعیّت قرآن و وحدت امت
قرآن نوری است که غیر خود را روشن میکند، و همان است که خداوند نازل کرده تا ما را از تاریکیها به سوی نور بیرون آورد، و همان هدایت است که ما را به حقیقت الهی قاطع هدایت میکند.
در پرتو این، باید با همهٔ اندیشهمان به قرآن روی بیاوریم و نصوص و ظواهرش را به روش علمی دقیق حفظ کنیم. نباید عقاید و گرایشها و اوهام خود را بر آن تحمیل کنیم، بلکه باید برای پالایش مفاهیممان از عناصر عقبماندگی و انبوه گمراهیها و اوهامی که بر ذهنیت عمومی اسلامی تحمیل شده به آن بازگردیم. آن مرجع است که به آن بازمیگردیم، و نوری است که از آن روشنی میگیریم، و منبع معصومی است که باطل از پیش رو و از پشت سر به آن راه نمییابد؛ زیرا خداوند حفظش را بر عهده گرفته: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (حجر: ۹).
برخی مردم، بدون دلیل عقلی یا نقلی ، قرآن را به کتابی رمزی تبدیل کردهاند که ظاهرش مراد نیست.
و سرانجام، قرآن کتاب واحدی است که مسلمانان بر آن گرد میآیند. پس چرا مرجعی نباشد که مسلمانان در عقاید و شریعت و روشها و مفاهیمشان در زندگی به آن بازگردند تا وحدت اسلامی را از طریق آن در بازگشت به آن و رجوع به آیاتش تأکید کنند، در پاسخ به ندای خداوند در وحدت: «إِنَّ هَٰذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّهً وَاحِدَهً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ» (انبیاء: ۹۲). قرآن کتابی نیست که به روش آکادمیک در دانشگاهها و مراکز فرهنگی بررسی شود، بلکه کتابی است که پویایی اسلام را مجسم کرده است. هر مسئلهای را که برای مسلمانان پیش میآمد و هر مشکل و تجربهای را مشاهده میکرد تا اینجا آن را هدایت کند و آنجا آن را نقد کند. «وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَهً وَاحِدَهً ۚ کَذَٰلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ ۖ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلًا» (فرقان: ۳۲). آیهای نازل میشود تا مشکلی را حل کند ، واقعیتی را نقد کند و مفهومی را تصحیح کند.
قرآن کتاب انقلابیون است و اسلام دین انقلاب است. از اینرو جز انقلابیون اسلام را خوب نخواهند فهمید، و نخواهیم توانست خود را برای حرکت با قرآن و اسلام آماده کنیم مگر آنکه پویایی اسلام را فارغ از هر جمود در ذات و جمود در واقعیت درک کنیم و پویایی اسلام آن است که در چالشهای تازه حرکت کنیم، چنانکه رسول (ص) از طریق قرآن در مواجهه با چالشهای کهن حرکت کرد.
قرآن را در متن واقعیت بخوانید؛ زیرا واقعیت میتواند بسیاری از قرآن را تفسیر کند و آن را در کتاب زبان دور از واقعیت نخوانید؛ زیرا با این کار در فقدان کلمات زندگی میکنید و ما میخواهیم در حضور واقعیت زندگی کنیم. والحمد لله رب العالمین.
* علوم و آفاق قرآن کریم، رایزنی فرهنگی ایران در بیروت، کنفرانسی که رایزنی فرهنگی ایران در تاریخ ۱۷ و ۱۸ دسامبر 1994م در کتابخانهٔ اسد در دمشق برگزار کرد.
منابع
۱- الکافی، کلینی، ج۲، ص۴۱۸.
۲- وسائل الشیعه، حر عاملی، ج۱۷، ص۱۶۷.
۳- الکافی، ج۶، ص۴۳۶.


