راز پافشاری بر احیای یاد امام حسین (ع)
علامه مرجع سید محمدحسین فضلالله
اگر همچنان اصرار داری حادثهای را که قرنها و قرنها از آن گذشته، مورد بازخوانی قرار دهی، ناگزیر باید از خود بپرسی: چرا؟ آیا به این دلیل است که این واقعه، فاجعهای انسانی از دردناکترین نوع مصیبتهاست؛ در حالی که در زندگی خودمان، در جریان مبارزه مستضعفان با مستکبران و حقطلبان با باطلگرایان، فجایع بیسابقهای روی دادهاند که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده است؛ زیرا جهانی که در علم پیشرفت کرده، در فاجعهآفرینی نیز پیشرفت کرده است تا جایی که مصیبت به خوردنی و نوشیدنی روزانه و معمولی واقعیت ما تبدیل شده است؟!
آیا به این دلیل است که این واقعه با ویژگی خاصی در وجدان اسلامی ما، یا وجدان مذهبی ما، یا وجدان قومی ما ارتباط دارد؟ اما این که داستانی در ویژگیهای وجدان تو زنده بماند، سالها بگذرد و همچنان با تو باقی بماند، فقط برای اینکه وجدانت را راضی کند، مسئلهای است که انسان نمیتواند به آن قانع شود.
بنابراین، باید پای «حال» در میان باشد؛ به گونهای که گذشته به سوی تو بیاید و در برابرت بنشیند، نه اینکه تو را به درون خودش ببرد تا در آن غرق شوی. پس برای این حادثهای را زنده نگه میداری که چیزی به تو بدهد؛ عطایی که از جنس حقیقت و زمان باشد. به این ترتیب، دیگر گذشته، حال و آینده را جدا از هم نمیدانی، زیرا بسیاری از قضایایی که در واقعیت انسان وجود دارند، فراتر از زمان هستند، چون آنها نماینده حقیقتی هستند که با عطای خود زمان را سیراب میکند و از آن چیزی نمیگیرد.
چرایی احیای یاد امام حسین (ع)
پس علت چیست؟ چرا ما یاد امام حسین (ع) را زنده نگه میداریم؟ آیا چون او را دوست داریم؟ آیا چون مصیبت در شدیدترین شکلی که انسان تجربه میکند، در او تجسم یافته است؟ یا اینکه قضیه دیگری در میان است؟
اما در عقل و قلب و وجدان تو، افرادی هستند که خودشان به قضیه تبدیل میشوند؛ نه به این معنا که تو قضیه را در شخص او محدود کنی، بلکه چون این شخص به عقل قضیه، قلب قضیه، حرکت قضیه و ارزشی از همه ارزشهایی که از قضیه نمایندگی میکند، تبدیل شده است؛ و این همان حسین (ع) است. اگر او را بخوانی، به او گوش دهی و از درون به او بنگری، همه آنچه انجام داده را در او مجسم خواهی یافت، به گونهای که فرقی نمیکند تاریخ او را بخوانی یا خود او را در برابرت ببینی.
او نمونه جدش (ص) بود: «حُسَیْنٌ مِنِّی وَأَنَا مِنْ حُسَیْن؛ حسین از من است و من از حسین». جدش قرآنی متحرک، قرآنی الهام بخش، قرآنی جنگ کننده، قرآنی صلح کننده و قرآنی بود که مردم را با محبت در آغوش میگرفت و اخلاق قرآن را در وجود خود تجسم بخشیده بود. همچنانکه برخی همسرانش گفتند: «کانَ خلقُهُ القرآن؛ خلق او قرآن بود». حسین (ع) نیز چنین بود؛ او انسان خدا بود، انسانی که برای خدا زیست، برای اسلام زیست و تجسم زنده آن بود.
راز حسین (ع)
به همین دلیل، عزیزان، برخی از مردم فقط مصیبت حسین (ع) را میگیرند، برخی دیگر فقط انقلاب او را در قالب جنگ میگیرند، اما ما میخواهیم حسین (ع) را به تمام وجودش بگیریم؛ یعنی حسین مسلمان؛ و این راز اوست که او با تمام وجود اسلام بود. تو نمیتوانی حسینی را که در روز عرفه دعا میخواند، در حالی که از هر احساسش، مناجات برمیخاست و زمین میلرزید و مردم اطرافش احساس میکردند که لرزهای روحانی از کلماتش به وجود میآید، چون کلماتش فقط حرفی نبود که در دهان حرکت کند، بلکه روحانیتی بود که در پیشگاه خدا میگریست و شادی میکرد. تو نمیتوانی حسینی را که با تمام عقل، قلب و روحش به پیشگاه پروردگارش در عرفه مناجات میکرد، از حسین کربلا جدا کنی، وقتی که در کربلا، خون فرزندش عبدالله شیرخوار را در دست میگیرد و میگوید: «هَوَّنَ مَا نَزلَ بی أنَّهُ بِعَیْنِ الله؛ تحمل آنچه بر من نازل شده آسان است؛ چون در دیده خدا است». در عرفات، ابتهال و تأملی روحانی به سوی خدا بود و در کربلا، شادی روحانی آمیخته با سختیها در پیشگاه خداوند. او انسانی بود که حتی در شدیدترین حالات درد، با خدا شادی روحانی داشت.
بدین ترتیب، عزیزان، ما نمیتوانیم حسین عالِمی را که علم رسول خدا (ص) را در عقل و قلبش داشت از حسین انقلابی و مجاهد جدا کنیم. او این علم را از رسول خدا (ص) در کودکیاش، از مادرش فاطمه در آغاز جوانیاش و از علی (ع) آموخته بود؛ زیرا تمام آنچه علی (ع) از رسول خدا (ص) آموخته بود: «علَّمَنی رسولُ اللهِ ألفَ بابٍ مِنَ العلمِ، یَفتَحُ لی کُلُّ بابٍ ألفَ بابٍ؛ رسول خدا هزار باب علم به من آموخت که هر بابی، هزار باب دیگر را به رویم میگشود.» همان چیزی بود که حسین (ع) از او آموخته بود؛ چون او در همان مسئولیتی بود که پدرش علی (ع) قرار داشت؛ همان پدری که رسول خدا (ص) تمام زاد و توشه لازم برای انجام این مسئولیت را به او داده بود.
او عالِم بود؛ عالِمی انقلابی و مجاهد. تا همه علما، چه کسانی که در علوم دینی فعال هستند و چه کسانی که در علوم دیگر فعالیت میکنند، بدانند که علم، انسان را از مسئولیت انسانی و زندگی جدا نمیکند. علم در هر زمینهای، برای انسان است؛ برای حل مشکل انسان، برای روشن کردن راه او، برای برآوردن نیازهایش، برای بالا بردن او به بالاترین سطح. علم برای انسان است؛ و اگر انسان مستضعف در معرض استضعاف یا ظلم قرار گرفت یا با شرایطی پراضطراب که مواجه گردید که زندگی، حال و آیندهاش را مختل کرد، عالِم با قدرت فکر، اصالت اراده و همه آنچه دارد، باید به میدان بیاید و به نفع مستضعف در برابر مستکبر و به نفع مظلوم در برابر ظالم بایستد، مسئولیت او این است که حرکت کند؛ زیرا خدا ما را برای تمام زندگی آفریده تا به اندازه توانمان به مسئولیتهای آن عمل کنیم و خدا ما را برای تمام انسان آفریده و باید به اندازه امکاناتی که در حوزه انسانی داریم، به مسئولیتهای خود در قبال انسان عمل کنیم. از این رو چیزی به نام تخصص به معنای جداسازی انسان از جنبههای دیگر وجود ندارد. نقش تخصص این است که در حوزه خاصی صاحب خلاقیت و برتری باشی؛ اما با این تخصص، باید به سایر جنبههای زندگی که انسان به تو نیاز دارد، توجه داشته باشی تا دردها و آرزوهای او را در آغوش بگیری و برای مواجهه با همه قضایا و مشکلات او حرکت کنی.
عدم بیطرفی در اسلام
به همین دلیل، عزیزان، در اسلام بیطرفی وجود ندارد. اسلام کسانی را که میگویند «من نه با اینم و نه با آن، من کاری به این و آن ندارم» رد میکند.
عزیزان! مسئله این است – و بیایید با صدای بلند با هم فکر کنیم – که در زندگی سه رنگ (خط) وجود ندارد؛ سفید هست و سیاه هست، اما رنگ خاکستری، در سبک است، نه در واقعیت. در واقعیت، سفید هست و سیاه هست. نمیتوانی بگویی من نه با سفیدم و نه با سیاه، یا من نه با عدالتم و نه با ظلم، نه با حقم و نه با باطل. امام کاظم (ع) از رسول خدا (ص) نقل کرده است: «أَبْلِغَ خَیْراً، وَقُلْ خَیْراً، ولا تَکُنْ إِمَّعَهً. قُلْتُ: وَمَا الإِمَّعَه؟ قَالَ: لَاْ تَقُلْ: أَنَا مَعَ النَّاسِ، وَأَنَا کَوَاحِدٍ مِنَ النَّاسِ، إنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) قَالَ: یَا أیُّها النَّاسُ، إنَّما هما نَجْدَان: نَجْدُ خَیْرٍ، ونَجْدُ شَرٍّ، فَلَا یَکُنْ نَجْدُ الشَّرِّ أَحَبَّ إِلیْکم مِنْ نَجْدِ الخَیْرِ؛ خیر را ابلاغ کن، خیر بگو و امّعه مباش. گفتم: امّعه چیست؟ گفت: نگو من با مردمم و من یکی از مردمم. رسول خدا (ص) فرمود: ای مردم، فقط دو راه است: راه خیر و راه شر. پس راه شر نزد شما محبوبتر از راه خیر نباشد». باید انتخاب کنی. انسان دارای گرایش باید انتخاب کند. انسان بی گرایش که خودش را نمیشناسد و هویت و جایگاهش را پیدا نمیکند، انسان گمشدهای است.
مسئولیت تغییر وضعیت
به همین دلیل، عزیزان، خدا از علما خواسته که تعلیم دهند، جهاد کنند و از موقعیت انسانیشان همه دردها و آرزوهای مردم را در آغوش بگیرند؛ و امام حسین (ع) نیز دقیقاً چنین بود؛ عالِمی که علم را به عمیقترین و گستردهترین شکل داشت و با این حال، وقتی با واقعیت مواجه شد، احساس کرد باید آن را تغییر دهد. حسین (ع) به واقعیت خوب نگاه میکرد و فکر میکرد که در بسیاری از موارد، نمیتوانیم واقعیت را اصلاح کنیم، مگر اینکه آن را تغییر دهیم و نمیتوانیم آن را تغییر دهیم مگر اینکه زیربنا و روبنایش را تغییر دهیم. وقتی پایهها میلرزند نمیتوانی ساختمان تعمیر کنی یا هنگامی که شکها و تردیدها هر روز به تو هجوم میآورند تا پوسته را سوراخ کنند، نمیتوانی به رنگ کردن بسنده کنی.
بنابراین، حسین (ع) با این مشکل روبرو شد. اسلامی وجود داشت که جدش رسول خدا (ص) آورده بود و داستان جدش فقط نسب نبود که به آن تعلق داشته باشد، بلکه رسالتی بود که روح و عمق آن را زیسته بود، چون در آغوش رسول (ص) بزرگ شده بود و رسالت او را در لبخندها، کلمات، آغوش و همه وجودش زیسته بود. اسلام فقط چیزی نیست که در برخی خصوصیاتت با تو باشد تا در عرصههای دیگر رها باشی و فقط عبادتی نیست که به صورت سنتی یا غیرسنتی انجامش دهی.
حسین (ع) متوجه شد که رهبر حاکم بر جامعه اسلامی به اسلام عمل نمیکند و وقتی رهبری از روح اسلام، ارزشها و اخلاق آن دور باشد، یعنی جامعه منحرف خواهد شد، خواهد لرزید و کار به فقدان اسلام خواهد انجامید؛ بنابراین از رسول خدا (ص) حدیثی نقل کرد که انسان باید در فرآیند تغییر مشارکت کند وگرنه در آنچه اتفاق میافتد شریک است. توانش را سنجید و دید که میتواند این تجربه سخت را آغاز کند و اراده لازم برای مواجهه با آن را هم دارد؛ بنابراین، در اولین خطبه فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَالَ: مَنْ رَأَى سُلْطَانًا جَائِرًا، مُسْتَحِلًّا لِحُرَمِ اللَّهِ، نَاکِثًا لِعَهْدِ اللَّهِ، مُخَالِفًا لِسُنَّهِ رَسُولِ اللَّهِ، یَعْمَلُ فِی عِبَادِ اللَّهِ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ، فَلَمْ یُغَیِّرْ مَا عَلَیْهِ بِفِعْلٍ وَلَا قَوْلٍ، کَانَ حَقًّا عَلَى اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ مُدْخَلُهُ؛ ای مردم، رسول خدا (ص) فرمود: هر کس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال میشمارد، عهد خدا را میشکند، با سنت رسول خدا مخالفت میکند، در میان بندگان خدا با گناه و تجاوز عمل میکند و او با عمل یا گفتار چیزی را تغییر ندهد، بر خدا حق است که او را به همان جایی که آن سلطان میرود، ببرد»؛ زیرا چنانکه امام علی (ع) میگوید: «الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیه مَعَهُمْ وعَلَى کُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثْمَانِ؛ إِثْمُ الْعَمَلِ بِه، وإِثْمُ الرِّضَى بِه؛ راضی به عمل قومی مانند داخلشونده با آنهاست و بر هر داخلشونده در باطل دو گناه است: گناه عمل به آن و گناه رضایت به آن».
دلایل انقلاب امام حسین (ع)
و پس از اینکه (ع) خط کلی را بیان کرد، به جزئیات پرداخت: «ألَا وَإِنَّ هَؤُلَاءِ قَدْ لَزِمُوا طَاعَهَ الشَّیْطَانِ، وَتَرَکُوا طَاعَهَ الرَّحْمَنِ، وَأَظْهَرُوا الْفَسَادَ، وَعَطَّلُوا الْحُدُودَ، وَاسْتَأْثَرُوا بِالْفَیْءِ، وَأَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ وَحَرَّمُوا حَلَالَهُ، وَأَنَا أَحَقُّ مَنْ غَیَّرَ؛ آگاه باشید که اینان به اطاعت شیطان ملتزم شده و اطاعت رحمان را رها کردهاند، فساد را آشکار کرده و حدود را تعطیل کردهاند، فیء را به خود اختصاص دادهاند، حرام خدا را حلال و حلالش را حرام کردهاند و من سزاوارترین کس برای تغییر دادن هستم». چون او اسلام را به تمام وجود زیسته بود، چون او امام اسلام بود و کسی بود که رسول خدا (ص) درباره او و برادرش فرمود: «الحَسَنُ والحُسَیْنُ سَیِّدا شَبَابِ أَهْلِ الجَنَّه؛ حسن و حسین سروران جوانان اهل بهشتند»، «الحَسَنُ والحُسَیْنُ إِمَامَانِ قَامَا أو قَعَدا؛ حسن و حسین امامند، چه برخیزند چه بنشینند.»
وقتی در برابر این طرح کلی نبوی و خط خاص حسینی قرار میگیریم، چه میبینیم؟ میبینیم که امام حسین (ع) بر رهبری، التزام و اخلاص و آگاهیاش از آنچه مردم را به سوی آن هدایت میکند، تأکید دارد؛ سپس واقعیت را بررسی میکند و میبیند: «هَؤُلَاءِ قَدْ لَزِمُوا طَاعَهَ الشَّیْطَانِ، وَتَرَکُوا طَاعَهَ الرَّحْمَنِ» – از خط منحرف شدهاند، چون خط این است که به اطاعت رحمان ملتزم باشی و اطاعت شیطان را رها کنی و کسی که از خط منحرف شود، چگونه میتواند مردم را به پیروی از آن هدایت کند؟!
نکته اول: «وَأَحَلُّوا حَرَامَ اللَّهِ، وَحَرَّمُوا حَلَالَهُ» – پس قانون را نقض کرده و کوشیدهاند قانون اساسی را نقض کنند، چون قانون نمیتواند از قانون اساسی به دور باشد. قانون اساسی روح قانون است، پس در هر ماده قانونی باید روح قانون اساسی را در آنچه تشریع و قانونگذاری میکنی، الهام بگیری.
نکته دوم: آنها در وضع قوانین قانون اساسی را نقض کردهاند، حلال خدا را حرام و حرامش را حلال کردهاند.
اما نکته سوم: «اسْتَأْثَرُوا بِالْفَیْء» – مال امت را شخصی کردهاند، چنانکه در کلمات امام حسین (ع) آمده است؛ یعنی بیتالمال و اموال امت اسلامی را خوردهاند – «وَعَطَّلُوا الْحُدُودَ». حدود خدا را اجرا نکردهاند، حدودی که نظم جامعه را بر پایه ثابتی بنا میکند که همه تابع آن باشند. آنها چنان بودند که رسول خدا (ص) فرمود: «إِذَا سَرَقَ الشَّرِیفُ تَرَکُوه؛ اگر شریف دزدی کند، رهایش میکنند» – چون بزرگ قوم است، چگونه محاکمه شود؟ باید همه فعالیتها برای میانجیگری برای او به راه افتند، چون محاکمه و مجازات او، واقعیت و طبقهبندی اجتماعی را مختل میکند – «وَإِذَا سَرَقَ الضَّعِیفُ فِیهِمْ أَقَامُوا عَلَیْهِ الْحَدّ؛ و اگر ضعیف دزدی کند، حد را بر او اجرا میکنند». سپس (ص) میفرماید: «وَأیْمُ اللَّهِ، لَوْ أَنَّ فَاطِمَهَ بِنْتَ مُحَمَّدٍ سَرَقَتْ؛ به خدا سوگند، اگر فاطمه دختر محمد دزدی کند – در حالی که او برتر از آن است – لقَطَعْتُ یدَهَا؛ دستش را قطع میکنم»، چون قانون بین کوچک و بزرگ فرق نمیگذارد؛ و در کلام علی (ع) در نهجالبلاغه درباره برخی کارگزاران خائن آمده است: «والله، لَوْ أنَّ الحَسَنَ والحُسَیْنَ فَعَلا مِثْلَ الَّذی فَعَلْتَ، مَا کَانَتْ لَهُما عِنْدِی هوَادَه؛ به خدا سوگند، اگر حسن و حسین مانند آنچه تو کردی انجام دهند، هیچ ملایمت و مدارایی با آنها نخواهم داشت».
تغییر در دو سطح
بنابراین، امام حسین (ع) برای تغییر واقعیت جامعه در سطوح بالا (رهبران) و قاعده (مردم) حرکت کرد؛ و البته میدانیم که بین بالا و پایین جامعه ارتباط اندامواری وجود دارد. بالای فاسد ممکن است قاعده را نیز فاسد کند؛ چون «کَمَا تَکُونُونَ یُوَلَّى عَلَیْکُم؛ همانطور که باشید، بر شما حکومت میشود»؛ زیرا شما از جنس خودتان و آنچه دارید، کارگزار و حکمران تولید میکنید. در بسیاری موارد هم ممکن است بالاییها بر قاعده فشار بیاورد: «وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَکُبَرَاءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلَا» [الأحزاب: 67]؛ و گفتند: پروردگارا، ما اطاعت سادات و بزرگانمان را کردیم و آنها ما را گمراه کردند.
امام حسین (ع) فقط یک فرد انقلابی به دنبال اصلاح جزئی نبود؛ او به دنبال تغییر بود. به تعبیر او توجه کنید: «وَأَنَا أَحَقُّ مَنْ غیَّر؛ و من سزاوارترین کس برای تغییر هستم». او میخواست همه آن را تغییر دهد؛ و طبیعی است که نمیتوان همه آن را با رفتن یک نفر و آمدن نفر دیگر تغییر داد؛ بلکه باید کل موجودیت را عوض کرد تا امت اسلامی بتواند بر اساس مبنای محکمی، همراه رهبری حرکت کند. رهبری که به همه باورهای او ایمان دارد.
و این همان چیزی است که از امام حسین (ع) در حال و آیندهمان زندگیمان الهام میگیریم: اینکه ذهنیت و اراده تغییر داشته باشیم. چون مشکل ما، عزیزان، در شرق یا بیشتر کشورهای جهان سوم این است که به امر واقع تن دادهایم، تسلیم امر واقع شدهایم و حتی از تحمیل امر واقع لذت میبریم. ذهنیت تغییر نداریم تا جایی که برخی از خودشان هم میترسند که هنگام فکر کردن، به تغییر دادن فلان فکر یا فلان خط گرفتار شوند. چون کسانی که به امر واقع، امر واقع فرهنگی، اجتماعی و حتی جزئیات عقیده، تن دادهاند، نمیخواهند ذهنشان را خسته کنند و دوباره فکر کنند. بسیاری میگویند پدرانمان از طرف ما فکر کردهاند و ما باید به فکر آنها تن دهیم؛ آنها برای ما زحمت کشیدهاند، پس چرا ما خود را مانند آنها خسته کنیم؟!
عزیزان، وقتی فردی خانهای از پدرانش به ارث برده، اگر کل خانه را طبق مهندسی مدرن تغییر ندهد، حداقل دکوراسیون آن را تغییر میدهد و چیزهای زیادی را عوض میکند. چرا اصرار داریم طرز غذا خوردن و نوشیدن و وسایل زندگی را تغییر دهیم، اما حتی فکر نمیکنیم کسانی که معصوم نبودند، شاید در فکرشان خطا کرده باشند و شاید درست گفته باشند؟ بیایید فکرشان را در فضای باز و بیداری خلاقانه بررسی کنیم؛ شاید کشف کردیم که درست گفتهاند و موقعیتمان را با آنها تأیید کنیم و اگر کشف کردیم که خطا کردهاند، چرا خطا را تقدیس کنیم فقط به این دلیل میراث گذشته است؟! خطا قابل تقدیس نیست، ولی ما امتی هستیم که خطاها را تقدیس میکنیم چون میراث گذشته است: «إِنَّا وَجَدْنَا ءَابَاءَنَا عَلَىٰ أُمَّهٍ وَإِنَّا عَلَىٰ ءَاثَٰرِهِم مُّقْتَدُونَ» [الزّخرف: 23]؛ ما پدرانمان را بر امتی یافتیم و ما به آثار آنان اقتدا میکنیم.
ما به انکار گذشته فرانمیخوانیم، بلکه به فهم دوباره آن دعوت میکنیم. کسانی که در گذشته زیستند، قرآن را به شیوه خاص خود فهمیدند و ما میتوانیم آن را به شیوهای جدید بفهمیم که ممکن است با آنها مشابهت داشته باشد یا نداشته باشد. آنها فقه را به شیوهای خاص فهمیدند و ما میتوانیم به شیوهای دیگر بفهمیم که ممکن است مثل آنها باشد یا نباشد.
چرا اصرار داریم آنچه را مقدس نیست تقدیس کنیم؟ فرق است بین احترام به عالِم و تسلیم شدن در برابر او. احترام به او یعنی بحث با او، گفتگو با او، مجادله با او؛ چون وقتی با کسی مجادله میکنی، یعنی به فکر او احترام میگذاری. فکری که به آن احترام نمیگذاری، نمیتوانی بنشینی و با آن مجادله کنی.
همکاری سنی و شیعه
به همین دلیل، عزیزان، باید تاریخ و فرهنگمان را دوباره بفهمیم، باید عملکرد گذشتگان را دوباره بفهمیم. ما اکنون، مثلاً در جامعه اسلامیمان، در فهم تاریخ، تقسیمبندی درست کردهایم: هر چیزی که از اهل سنت است، از اهل سنت است و شیعه نباید به آن نزدیک شود و هر چیزی از امور شیعه، شخصیتها، قهرمانان، تراث، فکر، فقه، مخصوص شیعه است و اهل سنت هیچ نسبتی با آن ندارد. چرا؟ سنی و شیعه فکر دارد، قرآن نزد ما وجود دارد، تاریخ در برابر ما قرار دارد. پس چرا اصرار داریم که تاریخی سنی است و سنیها باید به آن تعصب بورزند و تاریخی شیعی است و شیعه باید به آن تعصب بورزند؟ چرا؟ شاید خطایی در تاریخ سنی پیدا کنیم، شاید خطایی در تاریخ شیعی پیدا کنیم و شاید ارزشی در تاریخ سنی یا شیعی پیدا کنیم. چون اینها سنی و شیعی ندارند؛ همه اینها تاریخ اسلام است و تاریخ اسلام پر از نقاط ضعف و نقاط قوت است. پس چرا همکاری نکنیم؟ چرا با هم ننشینیم تا قرآن را بفهمیم، با هم فقه را بفهمیم و با هم تاریخ را بفهمیم؟ چرا هر کدام جدا از دیگری بفهمد، نتیجه بگیرد، اجتهاد کند، تکفیر کند و لعن کند؟ اگر فکر خود را به فکر دیگری اضافه میکردند، میتوانستند به نتیجه بهتری و از راه بهتری برسند.
عادت کردهایم که اگر در حالتی خاص قرار داریم، در آن منجمد شویم و آن را حرکت ندهیم. بسیاری از وضعیتها و بحثهایی را در جوامع سنی و شیعه میشنویم، شاید شیعهای مزیتی را در دایره سنی کشف کند یا سنیای مزیتی را در دایره شیعی ببیند. می دانید چه چیزهایی میگویند؟ اگر سنی مزیتی را در دایره شیعی کشف کند، به او میگویند: «زبان شیعه را بر ما دراز نکن» و اگر شیعهای مزیتی را در دایره سنی کشف کند، میگویند: «زبان سنی را بر ما دراز نکن». ما نمیخواهیم کسی، کسی را سرزنش کند؛ ما میخواهیم حق باطل را سرزنش کند و صواب خطا را. حق دایره تنگ مذهبی ندارد؛ بلکه حق از طریق دل گشودن بر قرآن، سنت و تمام تاریخ، رویکردی کاملاً اسلامی دارد.
حجیت عقل
عزیزان، به افکارمان خو گرفته ایم و به فکر کردن در دایره تنگ وابستگیمان عادت کرده ایم؛ اما زندگی، در حال گسترش است و جهان در حال ورود به چالشهای فکری شده است. دیگر در تمام جهان هیچ فکری فراتر از بحث و بررسی نیست، دیگر هیچ تراثی فراتر از بحث و بررسی باقی نمانده است؛ بنابراین، وقتی سرمان را در شن فرو میکنیم و چیزی نمیبینیم، به معنای آن نیست که شکارچی ما را نمیبیند. شترمرغ هیچ وقت مفهوم شکارچی را نفهمید؛ بنابراین وقتی شترمرغ خسته شد و به استراحت پرداخت، شکارچی به سراغش میآید و استراحت چندان طول نمیکشد.
به همین دلیل، عزیزان، بیایید یاد بگیریم که فکر کنیم و فکرمان را به حرکت درآوریم، چون فکرمان حجت خدا بر ماست. فردا اگر در پیشگاه پروردگارمان ایستادیم و پروردگارمان پرسید: چرا این فکر یا آن فکر را انتخاب کردید؟ آیا خواهیم گفت که پدرانمان یا فلان فرد برای ما انتخاب کردند؟! عقل حجت خدا بر انسان است و ائمه اهل بیت (ع) نیز گفتهاند که حجت بین انسان و خدا عقل است: «العقل رسول من داخل والرَّسول عقل من خارج؛ عقل رسول درون است و رسول عقل بیرون».
شاید بگویی من کارگرم، چگونه فکر کنم؟ من تاجرم، چگونه فکر کنم؟ حرف تو درست است، اما قبل از اینکه کارگر شوی، از چه کسی کار آموختی؟ جاهل بودی و آموختی؛ و قبل از اینکه تاجر شوی، از چه کسی تجارت آموختی؟ از این و آن آموختی. پس حالا چرا نمیپرسی؟ «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» [النَّحل: 43]؛ پس اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید. درباره آنچه در فکرت میگذرد، بپرس؛ درباره آنچه از دیگران میشنوی، بپرس. در برخی احادیث آمده است: «زاحِمِ العُلَمَاءَ بِرُکْبَتَیْکَ؛ با دانشمندان بنشین و زانو به زانوى آنان بزن»؛ شما دعای امام زینالعابدین (ع) را که ابوحمزه ثمالی در سحر ماه رمضان روایت کرده، میخوانید. او درباره دلیل این که وقتی انسان میخواهد نماز بخواند ولی در کمال توجه از نمازش غافل میشود، میگوید: «اللَّهُمَّ إِنِّی کُلَّمَا قُلْتُ قَدْ تَهَیَّأْتُ وَتَعَبَّأْتُ وَقُمْتُ لِلصَّلَاهِ بَیْنَ یَدَیْکَ وَنَاجَیْتُکَ، أَلْقَیْتَ عَلَیَّ نُعَاساً إِذَا أَنَا صَلَّیْتُ، وَسَلَبْتَنِی مُنَاجَاتِکَ إِذَا أَنَا نَاجَیْتُکَ. مَا لِی کُلَّمَا قُلْتُ قَدْ صَلُحَتْ سَرِیرَتِی، وَقَرُبَ مِنْ مَجَالِسِ التَّوَّابِینَ مَجْلِسِی، عَرَضَتْ لِی بَلِیَّهٌ أَزَالَتْ قَدَمِی، وَحَالَتْ بَیْنِی وَبَیْنَ خِدْمَتِکَ؛ خدایا هرگاه گفتم مهیا و آماده شدم و در پیشگاهت به نماز ایستادم و با تو راز گفتم، چرتی بر من افکندی، آنگاه که وارد نماز شدم و حال راز گفتن را از من گرفتی آنگاه که با تو رازونیاز کردم، مرا چه شده؟ هرگاه گفتم نهانم شایسته شد و جایگاهم به جایگاه توبه کنندگان نزدیک گشته برایم گرفتاری پیش آمد، بر اثر آن گرفتاری پایم لغزید و میان من و خدمت به تو مانع شد».
امام سجاد (ع) به خود انتقادی خویش ادامه میدهد: «سَیِّدِی، لَعَلَّکَ عَنْ بَابِکَ طَرَدَتْنِی، وَعَنْ خِدْمَتِکَ نَحَّیْتَنِی، أَوْ لَعَلَّکَ رَأَیْتَنِی مُسْتَخِفّاً بِحَقِّکَ فَأَقْصَیْتَنِی، أَوْ لَعَلَّکَ رَأَیْتَنِی مُعْرِضاً عَنْکَ فَقَلَیْتَنِی، أَوْ لَعَلَّکَ وَجَدْتَنِی فِی مَقَامِ الْکَذَّابِینَ فَرَفَضْتَنِی، أَوْ لَعَلَّکَ رَأَیْتَنِی غَیْرَ شَاکِرٍ لِنَعْمَائِکَ فَحَرَمْتَنِی، أَوْ لَعَلَّکَ فَقَدْتَنِی مِنْ مَجَالِسِ الْعُلَمَاءِ فَخَذَلْتَنِی، أَوْ لَعَلَّکَ رَأَیْتَنِی فِی الْغَافِلِینَ فَمِنْ رَحْمَتِکَ آیَسْتَنِی، أَوْ لَعَلَّکَ رَأَیْتَنِی آلف مَجَالِسِ الْبَطَّالِینَ فَبَیْنِی وَبَیْنَهُمْ خَلَّیْتَنِی؛ سرور من شاید مرا از درگاهت رانده ای و از خدمتت عزل نموده ای، یا مرا دیده ای که حقّت را سبک می شمارم پس از پیشگاهت دورم ساختی، یا شاید مرا روی گردان از خود مشاهده کردی، پس مرا مورد خشم قرار دادی یا شاید مرا در جایگاه دروغ گویان یافتی، پس به دورم انداختی، یا شاید مرا نسبت به نعمت هایت ناسپاس دیدی، پس محرومم نمودی، یا شاید مرا از هم نشینی دانشمندان غایب یافتی، پس خوارم نمودی، یا شاید مرا در گروه غافلان دیدی، پس از رحمتت ناامیدم کردی، یا شاید مرا انس یافته با مجالس بیکاره ها دیدی، پس مرا به آنان واگذاشتی».
بنابراین، خدا میخواهد ما همه آنچه را به دنیایمان، آخرتمان و موضعگیریهایمان مربوط است، یاد بگیریم. باید نظری داشته باشی که حتی به صورت اجمالی، به آن قانع باشی و قناعتت از رنج فکری خود و پرسش از دیگران ناشی شود.
شعار امام حسین (ع) در کربلا
عزیزان! اینگونه باید از کربلا درس بگیریم. امام حسین (ع) در کربلا شعاری مطرح کرد، وقتی از او خواستند که بر حکم یزید و پسر زیاد گردن نهد و به او گفتند: «بر حکم عموزادگانت گردن بنه»، شعاری را مطرح کرد و یک یک کلمه گفت: «لَا وَاللهِ، لَا أُعْطِیکُمْ بِیَدِی إعْطَاءَ الذَّلِیلِ، وَلَا أُقِرُّ لَکُمْ إقْرَارَ الْعَبِیدِ؛ نه به خدا سوگند، نه به دست ذلت به شما میدهم و نه بندهوار برای شما اقرار میکنم»، «أَلاَ وَإنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیِّ قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ: بَیْنَ السِّلَّهِ وَالذِّلَّهِ؛ وَهَیْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّهُ؛ آگاه باشید که این زنازاده فرزند زنازاده مرا بین دو چیز مخیر قرار داده است: شمشیر و ذلت؛ و ذلت از ما به دور است».
امام حسین (ع) از این طریق میخواست شعار و ایدهای را تأکید کند و آن این است که انسان نباید خودش را به شخصی ملزم کند و در برابر شخصی تسلیم شود، مگر از روی قناعت. اگر کسی به تو گفت بیا و طبق آنچه من میخواهم حرکت کن، از او میپرسی: از من چه میخواهی؟ ماهیت و پیامدهای این خواسته چیست؟ تا بعد فکر کنم که با تو حرکت کنم یا نه؛ اما اینکه انسانی بیاید و بگوید: بر حکم من گردن بنه و طبق مزاج، هوس و شهواتم هر چه که باشد، حرکت کن. آیا میدانید این یعنی چه؟ در زبان تجارت مثل این است که کسی کاغذ سفیدی بیاورد و بگوید پایین آن را امضا کن. میپرسی: در آن چه مینویسی؟ میگوید: به تو چه، من هر چه بخواهم مینویسم. آیا یکی از شما حاضر است پایین چنین صفحه سفیدی را امضا کند؟ هر کسی که برای خود و سرنوشت خویش احترام قائل است، نمیتواند قبول کند؛ اما ما در بسیاری موارد این کار را میکنیم.
عزت امت اسلامی در برابر استکبار
عزیزان بر ماست که در یزید و پسر زیاد منحصر نشویم؛ آنها در تاریکیهای مرگ و فناء ناپدید شدهاند؛ اما وقتی در این مجالس هستیم و میشنویم: «نه به خدا سوگند، نه به دست ذلیل به شما تسلیم میشوم و نه بندهوار برای شما اقرار میکنم»، باید این شعار را در موضع گیری های خود به حرکت درآوریم، باید آن را در همه قضایای سیاسیمان در جهان به حرکت درآوریم، وقتی جهان میخواهد ما را به امتی بدون وزن، امتی بدون اراده و امتی تبدیل کند که سیاستش حاشیه سیاست استکبار و اقتصادش حاشیه اقتصاد استکبار باشد.
در این فضا، باید این قضیه را در دایره کربلایی آن الهام بگیریم تا آن را گسترش دهیم و به مسئلهای تمدنی و انسانی تبدیل کنیم که با هر موقعیتی که دیگران میخواهند ارادهات را تسلیم کنند یا جایگاهت را سرنگون سازند، مواجهه کند. باید عزت، کرامت و آزادیات را چیزی بدانی که حق نداری از آن دست بکشی. این همان چیزی است که امام صادق (ع) فرمود: «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ فَوَّضَ إِلَى الْمُؤْمِنِ أُمُورَهُ کُلَّهَا، وَلَمْ یُفَوِّضْ إِلَیْهِ أَنْ یُذِلَّ نَفْسَهُ؛ خداوند عزوجل همه امور مؤمن را به او واگذار کرده، اما به او واگذار نکرده است که خودش را ذلیل کند». بر تو حرام است که ذلیل باشی و حقی نداشته باشی. عزت تو بخشی از انسانیتت، بخشی از ایمانت و بخشی از بندگیات برای پروردگار است. تو فقط بنده خدایی و در برابر تمام هستی آزادی. اینها مفاهیم امام حسین (ع) در این زمینه هستند.
مسئولیت زن در فرایند تغییر
در اینجا نکتهای هست که باید به آن بپردازیم تا مفهومی انسانی، حرکتی و اجتماعی از آن بگیریم و آن این است که فکر ما در بسیاری از مواضع مسلمانان این است که زن برای خانه است و این که جهاد کند و در مسئولیت مشارکت کند، کار او نیست و جایز نیست در برابر مردان سخنرانی کند. ما چنین سنتهایی داشتهاایم و جزو مقدساتمان شدهاند و حتی اگر زنی از نظر اخلاقی صددرصد به اسلام متعهد باشد، اگر بخواهد در برابر واقعیت سیاسی متزلزل یا اشغالگر یا ظلم خاصی بایستد، این امر زشت شمرده میشود.
وقتی درباره زهرا (ع) با آنها صحبت میکنی که برای دفاع از حق ایستاد و سخنرانی کرد، میگویند که او یک مورد خاص است: «مَا مِنْ شَیْءٍ إِلَّا وَقَدْ أَحَلَّهُ اللهُ لِمَنْ اضْطُرَّ إِلَیْه؛ هیچ چیزی نیست مگر اینکه خدا برای اضطرار حلالش کرده است». همچنین وقتی درباره حضرت زینب (ع) و نقش راهبرانهاش همراه حسین (ع) صحبت کنی – که به همدیگر مشورت میدادند – و سپس به نقش رهبری او وقتی با گروه اسرا از کوفه به شام رفت و با یزید و پسر زیاد سخن گفت، خطبه خواند و با تمام قدرت سخن گفت؛ سخنی سیاسی و شامل معرفتی گسترده که نشاندهنده غنای فرهنگی وسیع این زن بزرگ است که ارتباطی تنگاتنگ با قرآن، اسلام، آینده و واقعیت سیاسی دارد. فرمود: «فکِدْ کَیْدَک، واسْعَ سَعْیَکَ، وَناصِبْ جهْدَکَ، فوَاللهِ لا تَمْحُو ذِکْرَنا، ولا تُمِیتُ وَحْیَنا؛ هر کید و تلاشی که میخواهی بکن و جهدت را به کار گیر، به خدا سوگند یاد ما را محو نمیتوانی و وحی ما را نمیمیرانی». او طوری درباره آینده صحبت میکرد که گویی آن را میبیند، چون سنتهای الهی در هستی و تاریخ را که انسان را به حرکت در میآورد، میشناخت.
از تجربه حضرت زینب (ع) در کربلا، کوفه و شام و تجربه حضرت زهرا (ع) در مدینه و بسیاری از تجربیات زنانی که در آغاز اسلام مسلمان شدند، درمییابیم که اگر زن اگر قادر به مشارکت در علاج مشکلات و تغییر واقعیت باشد، خدا به زن مسئولیت مواجهه با واقعیت را داده است. سخن خدا صادقتر از سنتهای ماست: «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنکَرِ» [التوبه: 71]؛ مردان و زنان مؤمن اولیای یکدیگرند، امر به معروف و نهی از منکر میکنند. امر به معروف، امر به همه آنچه خدا خواسته در آنچه واجب و مستحب کرده است و نهی از منکر، نهی از آنچه خدا نخواسته و خلاف آن را خواسته، چه قضایای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، امنیتی باشد و چه غیر آنها.
به همین دلیل، عزیزان، وقتی در مجالس عاشورا مینشینید، در اشکهایتان غرق نشوید که گمان کنید اشک همه چیز است. اشک عاطفه انسانی است؛ کسی که بر این مصیبت گریه نکند، انسانی است که قساوت قلب دارد و کسی که قساوت قلب دارد، انسانیت ندارد؛ بنابراین، گریه بر مصیبت، حالتی انسانی است که به مفهوم انسانیت تو دلالت دارد، اما اینکه همه چیز را اشک بدانی، معنای آن این است که تمام کربلا و تمام عاشورا ساقط شود.
فراگیری و شمولیت عاشورای
عزیزان، عاشورا هوادارانش را در هر نسلی فرا میخواند. عاشورا در هر نسلی علی اکبر، قاسم، عباس، حبیب بن مظاهر ولو به نسبتی معین میخواهد. عاشورا میخواهد هواداران خود را تولید کند؛ چون اگر حسین (ع) در زندگیاش به خواسته خود، نرسید، از ما میخواهد که خواسته او را ادامه دهیم، چون خواسته او چیزی ذاتی و شخصی نیست، بلکه امری اسلامی است و اسلام متعلق به همه نسلها و متعلق به حال و آینده است.
بیایید، عزیزان، عاشورایی اسلامی تولید کنیم که بر همه مسلمانان گشوده باشد، از طریق همه ارزشهایی که در آن به حرکت درآمده است. بیایید به عنوان مسلمان سنی و شیعه، عاشورا را با هم بررسی کنیم. سنیها نیز همانند شیعه خواهند دید کسانی که بر حسین (ع) شوریدند، هیچ نسبتی با اهل سنت ندارند و حسین (ع) و یارانش هم سنیاند و هم شیعه؛ سنی در خط رسول خدا و شیعه در خط اهل بیت و هر دو در خط وحدت اسلامی قرار دارند که میگوید: «وَٱعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ ٱللَّهِ جَمِیعًا وَلَا تَفَرَّقُواْ وَٱذْکُرُواْ نِعْمَتَ ٱللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَٰنًا وَکُنتُمْ عَلَىٰ شَفَا حُفْرَهٍ مِّنَ ٱلنَّارِ فَأَنقَذَکُم مِّنْهَا کَذَٰلِکَ یُبَیِّنُ ٱللَّهُ لَکُمْ ءَایَٰتِهِۦ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ» [آل عمران: 103].
عزیزان، استکبار جهانی فقط سر شیعه را نمیخواهد. فقط سر اهل سنت را هم نمیخواهد، بلکه سر تمام اسلام را میخواهد. بیایید در برابر تمام استکبار، تمام ظلم و تمام کفر حرکت کنیم تا اسلام را به عنوان فکر، حرکت و واقعیت، حال و آینده حفظ کنیم. بعد از آن، بعد از اینکه سرزمینمان را بازپس گرفتیم، وطنهایمان را آزاد کردیم، ارادهمان را تثبیت کردیم و به همه قضایایمان پرداختیم، بعد از آن میتوانیم در آنچه اختلاف داریم، بحث کنیم. گفته میشود که نیروی فاتح بر دروازه های قسطنطنیه بود و گروهی در حال بحث بودند که اول تخم بوده یا مرغ؟ فرشتگان مذکرند یا مونث؟ در همین زمان در حالی که آنها سرگرم بحث و مجادله بودند، نیروی فاتح وارد شدو شهر را تسخیر کرد. مشکل ما این است که کفر جهانی، فسق جهانی و ضلالت جهانی به اتاق خوابمان وارد شدهاند و ما مشغول بحث و مناقشه هستیم. چنانکه شاعر گفته است:
ونبقى نلفُّ ونبقى ندور
ونحنُ نفـتِّشُ عـن قافیـه
ألا قتل الضّعـف فینا
فقد أضاعَ الرعیَّهَ والرَّاعیه
ما همچنان میچرخیم و میگردیم و به دنبال قافیه هستیم.
آیا ضعف در بین ما کشته شده است که رعیت و راعی را تباه کرده است؟
حسینیان در مواجهه با اسرائیل
برادران، با حسین (ع) حرکت میکنیم و جهاد میکنیم، گریه میکنیم و جهاد میکنیم، روی میگشاییم و جهاد میکنیم، میشنویم و جهاد میکنیم؛ آیا میدانید چه کسانی واقعاً کربلا را گرامی میدارند؛ به طوری که کربلا را پیش روی خود ببینیم در حالی که دشمن فریاد میزند؟ آنها قهرمانان مقاومت اسلامی لبنان هستند؛ کسانی که توانستند دشمن را به فغان آورند، آن را به لرزه انداختند، غرورش را در هم شکستند و به امت اسلامی غرور و افتخار دادند و با فریادهای «لبیک یا حسین» که در درههای جبل عامل و بقاع غربی طنینانداز بود، پیش میرفتند و پیش میرفتند و زخمیها و کشتههای دشمن را در آنجا به زمین میانداختند و اسرائیلی که برای بالا بردن روحیه سربازانش آمده بود، روحیه سربازانش را در هم شکستند. عزیزان داستان نبرد ما با اسرائیل این است که روحیه مان حفظ شود، نترسیم، ارادهمان را حفظ کنیم و کاری کنیم که غرور و بالندگیمان با ما بماند: «إِنَّمَا ذَٰلِکُمُ الشَّیْطَانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیَاءَهُ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ» [آل عمران: 175].
این کلام خداست، آیا ما نیز به دور از ترس همراه این کلام الهی هستیم: «وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا ٱسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّهٍ وَمِن رِّبَاطِ ٱلْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِۦ عَدُوَّ ٱللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ» [الأنفال: 60]، «وَلَا تَهِنُواْ فِى ٱبْتِغَاءِ ٱلْقَوْمِ إِن تَکُونُواْ تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَمَا تَأْلَمُونَ وَتَرْجُونَ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا یَرْجُونَ» [النّساء: 104]، «إِن یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْکَ الْأَیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ» [آل عمران: 140]، «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَن تَشَاءُ وَتَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» [آل عمران: 26].
با حسین (ع) هستیم، بر این اساس که در صحنه بمانیم و از آن فرار نکنیم، چون فراریان از صحنه نه با حسین خواهند بود و نه با نواده او که زمین را پر از قسط و عدل خواهد کرد، همچنانکه پر از ظلم و جور شده است. چون امام مهدی (عج) میخواهد ما در این راه، یعنی در صحنه مبارزه، در صحنه چالش و در صحنه مواجهه با استکبار منتظرش باشیم، نه اینکه در خانه منتظر باشیم، چای و قهوه بنوشیم و بگوییم: «عجِّل على ظهورک». گفتارمان میگوید: «عجِّل على ظهورک»، اما واقعیتمان به او میگوید که صبر کن، چون ما به چیزهای دیگری مشغولیم و نمیخواهیم وقتی آمدی و آنچه را دوست نداریم بر ما تحمیل کردی، ما را اذیت کنی. چون برخی از مردم فقط با سخنان او زندگی میکنند و نه با واقعیت:
إِذا اشتَبَکَتْ دُموعٌ فی خُدودٍ
تَبَیَّنَ مَن بَکى مِمَّن تَباکى
چون اشکها بر گونهها ریختند
آنگاه معلوم میشود که چه کسی گریسته است و چه کسی تظاهر به گریه کرده است.
و الحمد لله رب العالمین.
* سخنرانی عاشورایی علامه مرجع سید محمدحسین فضل الله، ۱۶/۰۵/۱۹۹۷م.


