در بحبوبه تحركات استكبار عليه دنياى عرب و جهان اسلام در حيطه هاى نظامى و امنيتى و فرهنگى قرار داريم. اسلام در معرض حملات بدنام سازى قرار گرفته است تا چنين به نظر برسد كه ساختار فكرى اسلام سست و ضعيف است. از جمله اقدامات ناشايست گروههاى خاصي را كه بسيارى از مسلماان با آن موافق نيستند به اسلام تعميم مىدهند. اطلاع يافتيم كه پاپ واتيكان، بنديكت شانزدهم، گفتههايى را به اسلام نسبت داده است كه حاكى از عدم شناخت او از رابطه اسلام با بسيارى از قضايا و از جمله عقل مىباشد.
او در رابطه با اعتقاد مسلمانان نسبت به مشيت الهى گفته است كه اسلام با عقل هم خوانى ندارد. او به مسلمانان نسبت مىدهد كه آنان اعتقاد دارند مشيت الهى تابع سيطره عقل نيست و تأكيد مىدارد كه مسيحيت «ارتباط تنگاتنگى با عقل دارد و اين با نظر كسانى كه دينشان را با شمشير گسترش مىدهند تفاوت دارد.» او در اين رابطه به سخنان امپراطور بيزانس در قرن چهاردهم در گفتگو با يك مرد ايرانى استناد مىجويد كه گفت حضرت محمد «چيزهايى بد و غير انسانى را گرد آورد، مثلاً به گسترش دينى دستور داد كه با شمشير بدان دعوت مىشود.» پاپ در سخنان خود از واژگانى چون جهاد و جنگ مقدس استفاده مىكند و مىگويد كه خشونت «با ماهيت الهى و طبيعت روح توافق ندارد.»
ما گفتههاى پاپ را محكوم كرديم و از وى خواستيم كه از گفتههاى خود عذرخواهى كند، البته نه به خاطر اظهار انديشههايى كه قابل نقد و گفتگو هستند، بلكه به خاطر اين كه ماهيت گفتههاى او حاكى از تعدى نسبت به اسلام و پيامبر اكرم(ص) است و به اين جهت كه او بدون دقت اتهاماتى را وارد كرده است كه با مقام دينى او سنخيت ندارد. اما همه اينها مانع از آن نمىشود كه ما در مورد قضاياى مطرح شده از سوى ايشان مناقشه نكنيم و ديدگاه اسلامى خود را مطرح ننماييم. اين اقدام ما براى ابهام زدايى و نشان دادن نحوه مديريت گفتگوست. خصوصاً در شرايط فعلى كه دنيا شاهد حملات متنوعي عليه اسلام مىباشد.
اول ـ رابطه اسلام با عقل
رابطه اسلام با عقل رابطه عميقى است. زيرا اسلام تمام اعتقادات و مفاهيم و دستورات خود را بر عقل استوار كرده و عقل را حجتى بين خدا و بندگانش قرار داده است و آن را ابزارى براى اطاعت كردن انسان از دستورات و نواهى خداوند قرار داده است. اگر به دقت قرآن كريم را مورد بررسى قرار دهيم، مىبينيم كه در قرآن كريم دهها بلكه صدها بار روى عقل تأكيد شده است و مردم را در انديشه ورزي و تحركات و كل زندگىشان به تعقل فرا خوانده است. به اعتقاد قرآن كريم كسانى غفلت زده هستند كه عقل و علم ندارند. اين امر نياز به دقت و تأمل بسيار ندارد و طبق آيات قرآنى و ادبيات اسلامى واضح و مبرهن به نظر مىرسد. حتى شيوه تفكر انتقادي اسلامى معتقد است كه متن دينى نمىتواند با عقل تعارض داشته باشد و اگر ظاهر متن با عقل تعارض داشته باشد، در صورت امكان بايد متن دينى به نفع عقل تأويل شود، در غير اين صورت متن دينى ارزش خود را از دست مىدهد.
به موازات اين مسأله و آنچه در رابطه با خاستگاه عقلانى اسلام مطرح كرديم، از پاپ مىخواهيم كه آيات قرآنى را بخواند. اين آيات تأكيد مىدارند آنانى كه در مقابل توحيد قرار گرفته و در كنار شرك و عقايد ديگر قرار گرفتهاند، بايد براي كار خود برهان و دليل بياورند. ما به هر انسانى كه نظرى مخالف ما دارد مىگوييم كه حق دارد با ما مخالفت بورزد، ولى در برابر ارائه استدلال از سوى ما، بايد براى عقايد خود دليل بياورد تا مسأله ما و آنها مبتنى بر عقل و منطق باشد، نه گمان و خيال. از اين رو خداوند فرمود: «و قالوا لن يدخل الجنة إلاّ من كان هوداً أو نصارى تلك امانيّهم ـ اينها آمال و آرزوهاى آنان است ـ قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين»(بقره/۱۱۱) بر چه اساسى فكر مى كنيد كه اگر يهودى يا مسيحى باشيد، بهشت از آن شما مى شود؟ خداوند چه تضمينى به شما داده است؟ سپس قرآن كريم كسانى را كه از شرك دم مىزنند مورد مناقشه قرار مىدهد: «أم اتخذوا من دونه آلهة قل هاتوا برهانكم ـ دلايل خود را براى خدايانى كه آنها را شريك خداوند قرار دادهايد بياوريد ـ هذا ذكر من معى ـ كه همان قرآن است ـ و ذكر من قبلى ـ كه همان تورات و انجيل است ـ بل اكثرهم لايعلمون الحق فهم معرضون»(انبياء/ ۲۴). سپس قرآن براى توحيد استدلال مىكند و آن را به عنوان انديشهاى بى دليل رها نمىكند و مىفرمايد: «أم اتخذوا آلهة من الأرض هم ينشرون * لو كان فيهما آلهة إلاّ الله لفسدتا ـ يعنى اگر خدايان متعددي بودند، هر خدايى طبق طرح خود برنامه ريزى مىكرد و ممكن بود كه برنامههاى آنان با يكديگر تفاوت كند. در اين صورت بين آنها اختلاف به وجود مىآمد و به خاطر تعدد ارادهها در حركت هستى و وجود، مسأله به فساد مىانجامد ـ فسبحان الله رب العرش عمّا يصفون»(انبياء/۲۱ ـ۲۲).
و مى فرمايد: «يا ايها الناس قد جاءكم برهان من ربكم»(نساء/ ۱۷۴) كه برهان همان دليل است.
و مى فرمايد: «أمّن يبدأ الخلق ثم يعيده ـ زيرا خداوند متعال مردم را مىآفريند، سپس آنان را باز مىگرداند و به سوى قيامت فرا مىخواهند ـ و من يرزقكم من السماء و الأرض أإله مع الله قل هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين»(نمل/ ۶۴).
سپس مى فرمايد: «و من يدع مع الله إلهاً آخر لابرهان له به فإنما حسابه عند ربّه»(مؤمنون/۱۱۷).
سپس قرآن كريم براى مردمى كه مجادله مىكنند تأكيد مىورزد كه بايد اين كار آنان اساس علمى و منطقى داشته باشد: «ها أنتم هؤلاء حاججتم فيما لكم به علم ـ در آن چه داراي شناخت و معرفت هستيد، به مجادله پـرداختيد – فلم تحاجون فيما ليس لكم به علم»(آل عمران/ ۶۶).
خداوند متعال اشاره مىنمايد كه قيامت و حساب مبتنى بر ارائه برهان و استدلال براى انسان است و احكام بىدليل و نسنجيده نيستند. لذا مىفرمايد: «و نزعنا من كل أمة شهيداً فقلنا هاتوا برهانكم ـ يعنى دليل بياوريد ـ فعلموا أن الحق لله ـ زيرا برهان، قاطع و روشن است ـ و ضلَّ عنهم ما كانوا يفترون»(قصص/۷۵).
در گفتگو و جدال قوم ابراهيم(ع) با وى، به ايشان فرمود: «أتحاجونى فى الله و قد هدان و لاأخاف ما تشركون به إلاّ أن يشاء ربى شيئاً وسع ربى كل شىء علماً ـ زيرا خداوند داراى تمام قدرت است و همه چيز در اختيار اوست. از اين رو از بتهاى شما كه هيچ سود و زيانى ندارند نمى ترسم ـ أفلاتتذكرون * و كيف أخاف ما أشركتم ـ و شما در برابر آن قرار داريد ـ و لاتخافون أنكم اشركتم بالله ما لم ينزّل به عليكم سلطاناً ـ و اين كنايه از برهان و دليل دارد كه با دادههاى عقل و دستاوردهاى آن هم خوانى دارد ـ فاىّ الفريقين أحق بالأمن إن كنتم تعلمون ـ سپس خداوند گفتار خود را به پايان مى برد ـ الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الأمن و هم مهتدون * و تلك حجتنا آتيناها ابراهيم على قومه…»(انعام/۸۰ ـ ۸۳). پس ابراهيم براى پدر و قومش، دليل آورد تا موضع گيرى او كاملاً مبتنى بر حجت و دليل باشد.
در جايى ديگر خداوند در مقام عرضه منطق سليم كه به ايمان به توحيد رهنمود مىشود، مىفرمايد: «ما اتخذ الله من ولد و ما كان معه من إله إذاً لذهب كل إله بما خلق»(مؤمنون/۹۱) يعنى اگر فرض كنيم كه دو خداوند وجود داشته باشد، اين بدان معناست كه اين، گروهى و آن نيز گروهى براى خود دارد و اين آفريدهاى و آن ديگرى نيز آفريدهاى دارد و طبيعى است كه در اين صورت اختلاف بروز كند و هستى به فساد بينجامد.
خلاصه اين كه قرآن كريم روى دليل و حجت و برهان تكيه دارد و در مسائل فرهنگى و اعتقادى به گفتگو دعوت مى كند. بر اين اساس به مسيحيان و يهوديان و حتى كسانى كه از دين دور هستند گفتهايم: «هاتوا برهانكم إن كنتم صادقين»(بقره/۱۱۱) بياييد با عقل و حجت و برهان با يكديگر گفتگو كنيم. اگر پاپ مىكوشد كه عقلانيت را از اسلام نفى كند و مسيحيت را دين عقل معرفى كند، نمىفهميم كه چه ايمانى، ايمان عقلانى است؟ مىخوانيم كه بعضى از انديشمندان مسيحى در باب جمع بين تثليث و توحيد مىگويند كه اين مسأله بالاتر از عقل است. زيرا ايمان بالاتر از عقل است; چرا كه خاستگاه آن قلب و روح است كه از معادلات عقلى فاصله دارد. در برابر اين مىبينيم كه اعتقاد اسلامى بايد كاملاً تابع عقل باشد. به نحوى كه عقل بانى ايمان است و معيارى است كه كليه انديشهها بر اساس آن مورد ارزيابى قرار مىگيرند. حتى اگر چيزى در چارچوب تعبد و تسليم نيز قرار مىگيرد، بايد راه ايمان را از طريق عقل تأسيس كند. پس وقتى با عقل پيامبر را تصديق مىكنيم، همين عقل به ما مىگويد كه آوردههاى او را نيز تصديق كنيم چه ابزارهاى لازم را براى اين كار داشته باشيم يا نداشته باشيم. پس عقل محور تمام جزئيات ايمان است.
دوم ـ ارتباط مشيت الهى با حكمت
مشيت و اراده خداوند سبحانه و تعالى تابع حكومت عقل است. اعتقاد اسلامى مىگويد كه خداوند حكيم است و خداوند اقدامى صورت نمىدهد مگر بر مبناى حكمت. خداوند در آفرينش هستى تأكيد مىورزد كه هستى نظام متعادلى است كه تابع قوانين متوازن و حكيمانه مىباشد كه انسان را به سوى خير و صلاح راهنمايى مى كند.
خداوند مى فرمايد: «إنّا كل شىء خلقناه بقدر»(قمر/۴۹) خداوند سنتها و قوانينى را در حركت هستى و انسان قرار داده است و مى فرمايد: «و لن تجد لسنة الله تبديلاً»(فتح/۲۳).
همين طور خداوند رحمان و رحيم است كه با رحمت با بندگان خود رفتار مىكند و چشم اندازهاى زندگى را طورى به روى ايشان مىگشايد كه كارشان را اصلاح كند و ايشان را از فساد و تباهى دور نمايد.
محققان به خوبى مى دانند روش عدليه كه معتزله و شيعه اثنا عشرى آن را قبول دارند، بر حسن و قبح عقلى تأكيد دارد. يعنى اين كه از خداوند متعال جز فعل نيكو صادر نمىشود و محال است كه از او فعل زشت و قبيح صادر شود. حتى اشاعره نيز بوسيله عقل به وجود خداوند و وحى الهى استدلال مىكنند و معتقدند كه اگر عقل بدان حكم كند آن را مىپذيرند. ايشان در حالي كه به حسن و قبح عقلى قائل نيستند، ولى فعل قبيح را براى خداوند جايز نمىشمارند بلكه معتقدند عقل در اين زمينه دخالتى ندارد.
سوم ـ اسلام و جهاد
پاپ در سخن خود از جهاد، آن را نشان دهنده خشونت عليه ديگران براى مجبور ساختن آنان به پذيرش اسلام مىداند. او در حالى اين حرفها را مى زند كه فلسفه جهاد را در اسلام مورد بررسى قرار نداده است. خداوند مى فرمايد: «و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم»(بقره/۱۹۰) اين جهاد دفاعى است، يعنى با كسى بجنگ كه با تو مى جنگد. همين طور در جاى ديگرى مى فرمايد: «و مالكم لاتقاتلون فى سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من هذه القرية الظالم اهلها»(نساء/۷۵). پس طبق آيات فوق، جهاد براى دفاع از مستضعفان و مظلومان تحت ستم وضع شده است و جنبه تعدى و تجاوز به مردم ندارد. جهاد يك حركت پيشگيرانه نيز مىباشد. اگر شرايطى فراهم شود كه مسلمانان و دولت اسلامى را خطر تهديد كند، در اين صورت جهاد براى رفع اين خطر مطرح مىشود. خداوند مىفرمايد: «و إمّا تخافن من قوم خيانة فانبذ إليهم على سواء إن الله لا يحب الخائنين»(انفال/۵۸). پس بايد با كسانى مواجهه كرد كه مىخواهند به تعهداتى كه دارند خيانت كنند. پيرامون آزادى دينى كسانى كه از روى اعتقاد و عمل به اسلام وابستگى دارند، خداوند متعال مىفرمايد: «و قاتلوهم حتى لاتكون فتنة و يكون الدين لله» (بقره/۱۹۳). اين آيه اشاره به وضعيت مسلمانان مكه دارد كه در معرض فشار و كشته شدن و آوارگى قرار داشتند. آنان تحت فشار بودند تا آنان دينشان را تغيير دهند و به شرك بازگردند.
پس موضوع جهاد در اسلام با حالت كلى انسانى در دفع تجاوز و خطر هماهنگى كاملى دارد و به دور از هر گونه تجاوز و ظلم به ديگران مىباشد، حتى اگر آنان كافر باشند. در اين زمينه قرآن كريم مىفرمايد كه اختلافات دينى و مذهبى، توجيهگر جنگ و قتال نمىباشد. پس تنها چيزى كه توجيه گر جنگ و قتال مىباشد، همانا تجاوز و ظلم ديگران است. به همين جهت در قرآن كريم حتى سخن از جنگ با مسلمانان است. مىفرمايد: «و إن طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فأصلحوا بينهما فإن بغت احداهما على الأخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفىء إلى امر الله فإن فاءت فأصلحوا بينهما بالعدل و أقسطوا إن الله يحب المقسطين»(حجرات/۹).
پس در اين آيه سخن از بغى است كه همان تجاوز مىباشد. اما در خارج از دايره اسلامى، خداوند مىفرمايد: «لاينهاكم الله عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم أن تبرّوهم و تقسطوا اليهم و إن الله يحب المقسطين * إنّما ينهاكم الله عن الذين قاتلوكم فى الدين و أخرجوكم من دياركم و ظاهروا على إخراجكم أن تولوهم و من يتولهم فاولئك هم الظالمون»(ممتحنه/۸ ـ ۹). اين آيه به روشنى بيان مى دارد كه اختلاف دينى توجيهگر جنگ و قتال نيست، بلكه طبق منطق آيه تجاوز ديگران با جنگ يا ظلم و ستم و مانند آن توجيهگر جنگ مىباشد.
قرآن كريم تصريح مىدارد: «لا إكراه فى الدين»(بقره/۲۵۶). از اين رو جنگى براى وارد كردن مردم به اسلام وجود ندارد. هر دينى كه در عقيده مبتنى بر عقل و برهان است چنين مىباشد و غير از اقناع درونى، به فشارهاى بيرونى اقدام نمىورزد.
جالب است كه پاپ مىگويد كه آيه مربوط به مراحل آغازين دعوت است. آن زمان كه اسلام ضعيف بود و حضرت محمد(ص) در حالت ضعف قرار داشت. ولى وقتى قدرت يافت به جنگ و قتال دستور داد. اين مسأله به نادانى پاپ از تاريخ نزول آيات قرآنى دلالت دارد. اگر او آگاهى علمى كافي داشت، درمىيافت كه اين آيه در مدينه نازل شده است. يعنى زمانى كه اسلام تحت رهبرى حضرت محمد(ص) در موقعيت برترى و قدرت قرار داشت. اين قدرت اسلام از پيروزى بر مشركان در جنگهاى گوناگون معلوم مىشود.
ولى در اين زمينه مىبينيم كه پاپ از آنچه در عهد عتيق آمده است هيچ سخنى به ميان نمىآورد كه به بنى اسرائيل دستور مىدهد اگر با جنگ وارد سرزمينى شدند بايد مردان آن را كاملاً نابود كنند و از دم تيغ بگذرانند: «اگر به شهرى وارد شديد با شمشير آخته بدان درآييد و در آن مرد و زن و كودك و حيوان و گياهى را باقى نگذاريد.» نمى دانيم چرا پاپ به اين مسأله استشهاد نمى جويد. آيا از سيطره يهوديان بر آلمان مى ترسد، از اين رو به متونى كه به از بين بردن انسانهاى غير يهودى دعوت مىكنند استشهاد نمىكند و با بيان حرفى كه عمق نداشته و درست نمىباشد در مورد مسلمانان استشهاد مىكند؟
او سپس از جنگهاى مسلمانان به اسم جنگهاى مقدس ياد مىكند و به كشتن مردم رنگ تقدس مىدهد. ما پسوند مقدس را براى جنگهاى مسلمانان نفى مىكنيم. زيرا اين واژه مفهومى غربى است. از پاپ مىپرسيم: چرا از جنگهاى صليبى ياد نمىكند كه جنگهاى مقدس نام گرفتند و پاپها آن را رهبرى كردند و طى آن به فلسطين و بيت المقدس يورش بردند و زشتترين جنايتها را عليه شهروندان مسلمان انجام دادند؟ چرا از مسيحى كردن اجبارى مسلمانان آندلس حرفى نمىزند؟ چرا از كشتار مسلمانان آندلسى كه مسيحى شدن را نپذيرفتند حرفى به ميان نمىآورد؟
تاريخ در اين زمينه نقل مىكند كه در زمان امپراتور كنستانتين، مسيحيت از دهليزها بيرون آمد تا به دين قيصر و پادشاه تبديل شود. آيا كنستانتين صليب را بر زره ها منقوش نكرد تا سربازانش به اين دليل كه دارند زير پرچم صليب مى جنگند، جنايت بيشترى را از خودشان نشان دهند؟
چهارم ـ استشهاد به سخن امپراتور
اگر بپذيريم كه پاپ در فهم همه موارد فوق ممكن است دچار اشتباه شده باشد، ولى با پناه بردن به استفاده گزينشى از يك متن تاريخى قطعاً دچار اشتباه در موضع گيرى شده است. او در حرفهاى خود به حرفهاى امپراتور بيزانس استشهاد مىجويد.
اگر چه او در دفاع از ايراد اين متن گفته است كه حرفهاى امپراتور بيانگر ديدگاه هاى خود او نيست، ولى ما به او مىگوييم: سياق كلام اين مسأله را نفى مىكند. زيرا او به نقل چيزى مىپردازد كه ارتباطى با موضوع ندارد. زيرا هدف پاپ ارتباط دادن اسلام با خشونت بود كه بدون اشاره به اين متن هم مى توانست بدان بپردازد. مىدانيم كه نقد اسلام در باب مجبور كردن مردم به پذيرش اسلام چيز جديدى نيست، بلكه موضوعى قديمى است كه مسلمانان بارها بدان پاسخ گفتهاند. مگر اينكه بگوييم در استشهاد به متنى كه مربوط به پيامبر(ص) مىشود، تعمدى در كار است و پاپ از روى عمد به اين مسأله پرداخته است.
سپس پاپ مىگويد كه او اين متن را قبول ندارد، بلكه حرفى اقتباس شده از ديگرى در يك سخنرانى علمى است. ما به او مىگوييم: اين توجيه نيز اشتباه است. زيرا اگر فرد محقق متنى را اقتباس مىكند بايد نفياً يا اثباتاً در باره آن اظهار نظر كند تا به روش علمى پاىبند باشد و چنين چيزى اتفاق نيفتاده است. بلكه شيوه پاپ نشان مىدهد كه او در مقام استشهاد است نه اقتباس. چرا كه جهت گيرى سخنرانى به اين سمت است كه اسلام را متهم كند كه در برابر عقل قرار دارد و در دعوت به اسلام روش خشونت را پذيرفته است. پاپ مىگويد كه دين هيچ گونه ميانهاى با خشونت ندارد چرا كه به اعتقاد او خشونت در ضديت با خدا و معنويت است. به عبارت ديگر پاپ مىخواهد بگويد كه اسلام دينى آسمانى نيست.
براى هر فرد محقق جالب است كه پاپ اين سخنرانى خود را فتح باب گفتگوى اديان مىداند. در حالى كه اين سخنرانى يورش به دين اسلام است كه بيش از يك ميليارد انسان بدان ايمان دارند آن هم به صورتى غير علمى و مبتنى بر نادانى نسبت به حقايق اسلامى. چرا كه شيوه گفتگو بايد زبانى علمى و منطقى و بىطرفانه داشته باشد، نه رسواگرانه. از اين رو ديديم كه در دنياى اسلام موجى از اعتراض به سخنان پاپ برخاست و حتى اعتراض بعضى از مسيحيان و محققان عرصه گفتگوى تمدن ها و اديان را نيز برانگيخت.
بعضىها مىگويند كه اعتراض به حرفهاى پاپ جنبه سياسى دارد. اين توجيه نيز غير واقعى است. زيرا دنياى اسلام اهانت به اسلام و پيامبر(ص) را محكوم كرده است. خصوصاً كه پاپ مقام سياسى نيز ندارد. در پايان تأكيد مىكنيم كه اين مناقشه به هيچ وجه براى اهانت به شخصيت پاپ و آسيب رساندن به رابطه اسلام و مسيحيت كه ما خواهان تحكيم آن هستيم نيست. چرا كه ما پيشگام مسأله گفتگوى اسلام و مسيحيت هستيم و همواره به گفتگويى انسانى و هدفمند دعوت مىكنيم.


