حضرت فاطمه زهرا (س)  / بخش اول  

|   اهلبیت علیهم السلام

 

 

·  حضرت زهرا (س) اسوه‏ى  ما 

 
 

·  دختر پيامبر 

 
 

·  چرا به الگو نيازمنديم؟ 

 
 

·  زهد زهرا 

 
 

·  سرفصل‏هايى از زندگى حضرت زهرا 

 
 

·  در زلال ياد صديقه ‏ى طاهره‏ 

 
 

·  مصحف زهرا 

 
 

·  او لحظه‏ اى براى خود نزيست‏ 

 
 

·  جنبه‏ هاى مكتبى موضع حضرت زهرا 

 
 

·  توجه به زهرا 

 
 

·  فاطمه و دعا 

 
 

·  زهرا(ع) در سخنان پيامبر 

 
 

·  ياد زهرا(ع)؛ نسيم روح افزا 

 
 

·  شبيه‏ترين مردم به رسول خدا 

 
 

·  فلسفه‏ ى يادبودها 

 
 

·  مادر پدر 

 
 

·  نمونه‏ ى والا 

 
 

·  على و فاطمه(ع) آيينه ‏ى تمام نماى پيامبر 

 
 

·  اسلام دوستى‏ 

 
 

·  صديقه‏ 

 
 

·  فاطمه، فاطمه است‏ 

 
 

·  همراه پدر حتى در جنگ‏ها 

 
 

·  فاطمه(ع) همراه با پيامبر 

 
 

·  داستان ازدواج با على 

 
 

·  فاطمه(ع) مهربان‏

 
 

·  شوهردارى فاطمه

 

 

حضرت زهرا (س) اسوه‏ى  ما

چرا به الگو نيازمنديم؟

در آغاز بايد به اين نكته بپردازيم كه چرا انسان در زندگى خود به الگو نيازمند است؟ چرا انديشه و آگاهى خود انسان براى حركت به سوى هدف كافى نيست؟ چرا انسان‏ها در همه‏ى  حركات زندگى خود همواره در پى نمونه‏ى كامل يا كامل‏ترين انديشه مى‏باشند؟

مسئله اين است كه انديشه، خيالى را در انسان برمى‏انگيزد كه انسان‏ها در واقعيت خود دچار شك مى‏شود. پويايى انديشه موجب مى‏گردد تا در حالت سؤال و شك اين نكته به مردم القا گردد كه آن‏ها همه‏ى عوامل مورد نياز را در حركت واقعى انسانى در اختيار ندارند.

انسان در همه‏ى پرسش‏هايش پيرامون واقعيت فكر و بالندگى آن، در پى اين است كه انديشه را تبلور خارجى بخشد و آن را انسانى نمايد؛ چون انديشه در عقل اثرى را برجاى مى‏گذارد كه اگر در رفتار بيرونى انسان آشكار گردد، او را به فردى پويا و پرتلاش تبديل مى‏كند؛ بنابراين اگر انديشه در واقعيت زندگى انسان تجلى يابد، موجب حركت انسان مى‏شود.

بنابراين كسانى كه بالندگى انديشه را در واقعيت زندگى به نمايش مى‏گذارند، اعتماد را به حركت فكرى‏مان ارزانى مى‏دارند؛ زيرا اين انديشه ممكن است همان‏گونه كه در عقل‏هايمان وارد مى شوند، به حركت‏مان در زندگى نيز وارد گردند.

اين يك جنبه بود؛ امّا پرداختن به جنبه‏ى  دوم ما را با سؤال ديگرى روبه‏رو مى‏سازد: آيا در نياز به الگو، مى‏توانيم ميان زن و مرد تفاوت قايل شويم؟ آيا مسئله‏ى نياز به الگو، از مرد فراتر مى رود تا اينكه زن را انسانى معرفى كنيم كه مى‏تواند نياز به الگو را برطرف نمايد؟ آيا بين انسان‏هايى كه در تمام زندگى خود داراى غناى انديشه، غناى معنويت، توانمندى در حركت، و توانمندى در همه‏ى عوامل شخصيت، مى‏باشد، مى‏توانيم تفاوت قائل شويم كه مى‏تواند براى يك گروه نمونه باشد و براى گروه ديگر نمونه نباشد؟!

اگر زن داراى بالندگى فكرى عظيمى در شخصيت خود باشد، او ديگر تنها يك زن نيست؛ او انسانى است كه داراى ويژگى‏هاى شخصيتى مى‏باشد كه او را از مرد، متمايز مى‏نمايد، ولى در مبانى كلى كه انديشه و حركت را ايجاد مى‏كند، با مرد مشترك است.

زن نمونه، انسان نمونه‏اى‏ست كه مى‏تواند الگوى زن و مرد باشد. و مرد نمونه نيز انسان نمونه‏اى‏ست كه مى‏تواند الگوى زن و مرد باشد.

واقعيت فكرى‏مان در جستجوى زمينه‏اى‏ست تا در آن رشد كند در پى انسانى‏ست كه در آن تبلور يابد، و افقى را جستجو مى‏كند كه با آن حركت نمايد. مسئله اين است كه زن و مرد، هر دو در احساس نياز به آن زمينه‏ها، برابرند.

در قرآن كريم مشاهده مى‏كنيم كه خداوند جنبه‏هاى مثبت و منفى زن را براى زن و مرد مثال آورده است. مثال زن فقط براى زن و مثال مرد فقط براى مرد نيست؛ چون زن و مرد در عناصر اصلى انسانى خود در زندگى، تفاوتى ندارند: (ضرب الله مثلا للذين كفروا امرأت نوح و امرأت لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صلحين فخانتاهما فلم يُغْنِيَا عنهما من الله شيئاً و قيل ادْخُلا النار مع الدّخلين)(تحريم، آيه 10.)؛ «خداوند كافران، به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است؛ آن دو تحت سرپرستى دو بنده از بندگان صالح ما بودند؛ ولى به آن دو خيانت كردند و ارتباط با اين دو (پيامبر) سودى به حالشان (در برابر عذاب الهى) نداشت، و به آن‏ها گفته شد: «وارد آتش شويد همراه كسانى كه وارد مى‏شوند!»».

بنابراين انسانى كه به گونه‏ى منفى در زندگى حركت مى‏كند، از ارتباط خود با انسانى كه داراى جايگاه مثبت در زندگى‏ست، بهره‏اى نمى‏برد؛ چون انسان با وظيفه و مسؤوليت شخصى خود حركت مى‏كند، و اگر كسى فاقد ارزش ذاتى باشد فرد ديگرى نمى‏تواند به او ارزش ببخشد.

در جنبه‏ى  مثبت قضيه نيز، در قرآن كريم مى‏بينيم كه خداوند فرموده است: (و ضرب الله مثلا للذين أمنوا امرأت فرعون اذ قالت رب ابن لى عندك بيتا فى الجنة و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظلمين)(تحريم، آيه 11.) ؛ «و خداوند براى مؤمنان، به همسر فرعون مثل زده است، در آن هنگام كه گفت: «پروردگارا! خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كار او نجات ده و از گروه ستمگران رهايى بخش!». زن فرعون انسانى بود كه ايمان قوى دشت؛ در موضع خود قوى بود، از همه‏ى عوامل منفى پيرامون خود سرپيچى مى‏كرد؛ همه‏ى ظلم‏هايى را كه همسر ستمكار او بر وى و مردم مستضعف روا مى‏داشت، رد مى‏كرد. هنگامى كه مردم عظمت كاذب فرعون را مى‏ديدند، او در ايمان خود خداى متعال را مى‏ديد، و از خداى مهربان مى‏خواست كه او را از دست فرعون و افراد او و از همه‏ى جامعه‏ى ستمكار نجات دهد، از خدا مى‏خواست كه از او خشنود شود؛ چون هدف او در ايمان، اين است كه خدا از او خشنود شود. اين همان آگاهى و ايمان اوست.

مشكل اين نيست كه فرعون و يا ستمكاران ديگر از او خشنود؛ گردند مسئله اين است كه انسانيت خود را براى ايمان خود، خالص سازد. او احساس نمى‏كرد كه همسر بودن با فردى كه ادعاى خدايى مى‏كند و استكبار مى‏ورزد، موجب شود كه او سستى كند؛ بلكه مى‏خواست با تمام قدرت و قوت ايمانى خود، در زندگى، انسانى كار آمد و فعال باشد.

اين‏ها ثابت مى‏كند، زنى كه داراى ايمان عميق است و ايمان در انديشه، قلب و تمام حركات او جارى‏ست، نمى‏تواند به واسطه‏ى غرايز، خواهش‏ها و واقعيت‏هاى فردى‏اش زنى منفعل باشد؛ بلكه به جهت داشتن اراده‏ى نيرومند، موضع ثابت و حسّ مسؤوليت پذيرى، زن كارآمد و فعال مى‏باشد. (رب ابن لى عندك بيتا فى الجنة و نجنى من فرعون و عمله و نجنى من القوم الظلمين)(تحريم، آيه 11.) ؛ «پروردگارا! خانه‏اى براى من نزد خودت در بهشت بساز، و مرا از فرعون و كار او نجات ده و از گروه ستمگران رهايى بخش!».

يارى خواستن از خداوند متعال، نشان دهنده‏ى قدرت انسان است، نه ضعف او؛ چون خداوند متعال از انسان مى‏خواهد كه فقط در مقابل او احساس ضعف كنند. ضعف انسان در برابر خدا، حقيقت وجودى اوست؛ ولى هنگامى كه خواست كارى انجام دهد، از خداوند نيرو مى‏طلبد. (اذ يقول لصاحبه لا تحزن إن الله معنا)(توبه، آيه 40.) ؛ «و او به همراه خود مى‏گفت: «غم مخور، خدا باماست»»؛ بنابراين اظهار ضعف و كوچكى در برابر خداوند متعال، قدرت و نيروى انسان را نابود نمى‏سازد؛ بلكه او را به ماهيت خود متوجه مى‏سازد كه همه‏ى عوامل قدرت را در نظام آفرينش، در اختيار ندارد و بسيارى چيزها خارج از قدرت او هستند.

اگر نقاط ضعف، انسان را زمين‏گير نمايد، به خداوند متعال متوجه مى‏گردد تا به او توان معنوى عنايت نمايد تا با آن به مراتب بالا صعود نمايد.

دومين زنى كه خداوند او را براى مؤمنان، مثال زده است، مريم، دختر عمران است: (ومريَمَ ابْنَتَ عِمران التى أحصنت فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فيهِ من رّوحِنا و صدّقَتْ بكلمات ربها و كتبه و كانت من القانتين)(تحريم، آيه 12.) ؛ «و همچنين به مريم دختر عمران كه دامان خود را پاك نگه داشت، و ما از روح خود در آن دميديم، او كلمات پروردگار و كتاب‏هايش را تصديق كرد و از مطيعان فرمان خدا بود». مريم انسانى بود كه پيش از ورود سخن الهى بر او، روح و جانش سرشار از كلمة الله بود و پيش از اينكه كتاب خداوند بر فرزندش نازل شود، عقل و انديشه‏ى او آكنده از حب الهى و كتاب او بود و در يك جمله مريم از جمله‏ى قانتان (مطيعان امرالهى) بود؛ پس از آن، مريم در آزمايش بالنده‏ى خود، تجربه‏ى زنى را دارد كه، خداوند او را مظهر قدرت آشكار خويش قرار داد؛ به نحوى كه در تمام تاريخ بشر مانند او را نمى‏شناسيم؛ از اين رو اين تجربه‏ى زنده، آزمايشى بود كه تمام ضعف‏هاى مريم، تمام ضعف‏هاى موجود در عنصر انسانى او و تمام ضعف‏هاى زن بودن او را به چالش وا داشت؛ از اين رو مريم فرمود: (قالت ياليتنى مت قبل هذا و كنت نسيا منيسا)(مريم، آيه 23.) ؛ «(آن قدر ناراحت شد كه) گفت: «اى كاش پيش از اين مرده بودم، و به كلى فراموش مى‏شدم!»؛ ولى هنگامى كه مورد الطاف و عنايت‏هاى الهى قرار گرفت و آموزه‏هاى او را فرا گرفت و ايمانش تجهيز گرديد، خداوند به او فرمود: (فإمّا تَرَيِنّ من البشر أحداً فقولى إنى نذرت للرحمن صوماً فلن أُكلم اليوم إنسيّا)(مريم، آيه 26.) ؛ «و هرگاه كسى از انسان‏ها را ديدى، (به اشاره) بگو: من براى خداوند رحمان روزه‏اى نذر كرده‏ام؛ بنابراين امروز با هيچ انسانى سخن نمى‏گويم. (و بدان كه اين نوزاد، خودش از تو دفاع خواهد كرد)». او متوجه گرديد كه بايد خود را روزه‏دارِ سكوت نشان دهد؛ (فَأَتَتْ به قوْمَهَا تحمله قالوا يمريم لقدْ جِئْتِ شيئا فريّا *يأخت هارون ما كان أبوك امرأ سوء و ما كانت أُمّك بغيا * فأشارت اليه)(مريم، آيات 27 - 29.)؛ «(مريم) در حالى كه نوزاد را در آغوش گرفته بود، نزد قومش آورد؛ گفتند: «اى مريم! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى!*اى خواهر هارون! نه پدرت مرد بدى بود، و نه مادرت زن بدكاره‏اى!»*(مريم) به سوى او اشاره كرد». تا اينجا بدون اينكه روحيه‏ى خود را ببازد و يا تزلزلى در او روى دهد و يا ضعفى از خود بروز دهد همه‏ى سخنان مردم را ردّ كرد و به سوى حضرت عيسى‏(ع) اشاره نمود؛ زيرا مطمئن بود همه‏ى آن گفته‏ها، از روى بى مسؤوليتى‏ست، در مقابل عظمت و قدرت الهى او فرو خواهند ريخت: (فأشارت إِليه قالوا كيف نُكَلّمُ من كان فى الْمَهْدِ صَبِياً *قال انى عبدالله ءَاتانى الكتاب و جعلنى نبياً)(مريم، آيات 29 - 30.) ؛ «(مريم) به سوى حضرت عيسى(ع) اشاره كرد؛ گفتند: «چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم؟!»*(ناگهان عيسى زبان به سخن گشود و) گفت: «من بنده‏ى خدايم؛ او كتاب (آسمانى) به من داده و مرا پيامبر قرار داده است».

مثال مريم(ع) براى زن و مرد است؛ براى آنان كه به جهت ايمانشان، سينه‏هاى خود را براى خداوند، الطاف او و رسالت پروردگار گشوده‏اند و با قدرت و نيروى الهى كه فرا گرفته‏اند، در زندگى حركت مى‏كنند تا با اجتماع با تمام توان روبه‏رو شوند.

از اين رو مريم(ع)، مثال براى همه‏ى انسان‏هايى‏ست كه مى‏خواهند از تهمت‏هاى مردم برائت بجويند و در برابر همه‏ى وحشت‏هايى كه آنان را در بر گرفته‏اند، موضع پاك و روشن اتخاذ نمايند.

از مثال مريم(ع) بر مى‏آيد كه انسان بايد پس از اينكه براى پاسخگوئى به همه‏ى سؤال‏ها آمادگى يافت و توانايى حركت در وضعيت‏هاى مورد نياز را پيدا نمود، با بهره‏گيرى از نيروى برائت، پاكى و طهارت و توان حقيقى خود، در برابر تمام نگرش‏هاى مخالف با اطمينان كامل بايستد.

بنابر آنچه گفته شد، در مى‏يابيم كه زن نيز مى‏تواند الگوى زنان و مردان باشد؛ همان‏گونه كه مرد مى‏تواند الگويى براى همه باشد.

اكنون، بر اساس نياز به سرمشقى صالح براى زنان و مردان، بايد از فاطمة زهرا(ع) سخن بگوييم. در وجدان اسلامى، معنوى و يا انسانى‏مان، داستان زهرا(ع) چيست؟ مى‏خواهيم از زهرا(ع) كه الگويى با جنبه‏هاى گوناگون است، سخن بگوئيم: حضرت فاطمه(ع) يك همسر و يك مادر است. بررسى تاريخ به ما نشان مى‏دهد كه حضرت زهرا(ع) از نظر محبت، وفادارى و احترام، با همسرش امام على(ع) به بهترين صورتى كه يك همسر مى‏توانست زندگى كند، بسر برد؛ از اين رو، درباره‏ى ايشان نقل شده است كه در لحظه‏هاى آخر عمرشان به حضرت على(ع) وصيت كرد. حضرت فاطمه(ع) به على(ع) فرمود: «ما عهدتنى كاذبة، و لا خائنة و لا خالفتك منذ عرفتك» ، فقال لها: «أنت أبرّو أتقى و أعرف بالله من أن أوَبِخّك فى شى‏ءٍ من ذلك»؛ حضرت زهرا(ع) به على(ع) فرمود: «عهد و پيمان تو با من خائنانه نبود، از آن روز كه تو را شناختم، هيچگونه مخالفتى با تو نكردم» سپس على(ع) به او فرمود: «تو نيكوتر و با تقواتر و آشناتر به خدايى، از اينكه من تو را درباره‏ى، سرزنش كنم».

در حالى كه همسرش، اميرالمؤمنين، على(ع) مسؤوليت سنگين جهاد را به عهده داشت، رعايت حالشان را مى‏نمود. حضرت على(ع) از جنگى فارغ نمى‏شد كه وارد جنگ ديگرى مى‏گرديد. جنگ‏هاى پى در پى عوارض و دشوارى‏هاى بسيارى را بر خانوادهاى مجاهدان تحميل مى‏نمود؛ ولى حضرت زهرا(ع) هيچ‏گونه ناراحتى از خود نشان نمى‏داد. حضرت فاطمه(ع) مسؤوليت تربيت و سرپرستى فرزندان را به عهده داشت، اما اين همه، مانع ايفاى نقش كامل همسرى و مادرى او در خانواده نمى‏گرديد. همان‏گونه كه به بهترين صورت مراعات حال پدر را مى‏نمود، رعايت حال فرزندان را نيز مى‏كرد.

 

سرفصل‏هايى از زندگى حضرت زهرا(ع)

وقتى زندگى زهرا(ع) را بررسى مى‏كنيم، به اين نكته پى مى‏بريم كه آن حضرت مانند كودكان ديگر بازى‏ها و سرگرمى‏هاى كودكانه را پشت سر نگذاشته است. او در كودكى، چنين فرصتى نداشت؛ زيرا او وقتى چشم به دنيا گشود كه پدرش رسول خدا(ص) از هر سو توسط مشركان مكه تحت فشار بود؛ به نحوى كه در هنگام نماز كثافات را بر پشت حضرت مى‏انداختند.

در تاريخ مى‏خوانيم: حضرت زهرا(ع) پدرش را ديد كه از مسجدالحرام مى‏آيد، در حالى كه مشركان كثافات را بر پشت آن حضرت ريخته‏اند. حضرت زهرا(ع) كه نتوانست حزن و اندوه خود را بر مصائب و سختى‏هاى وارد بر پيامبر تحمل نمايد، گريه نمود. او دختر بچه‏اى بود كه از عمرش دو، سه يا چهار سال نمى‏گذشت. با ناراحتى‏ها و دردها به سر مى‏برد و جز اينكه پدر را دلدارى دهد، كار ديگرى از دستش ساخته نبود؛ از اين رو حضرت زهرا(ع) احساس مى‏كرد كه دردها و رنج‏هاى پيامبر(ص)، دردهاى اوست؛ بنابراين كسى كه در آگاهى كودكانه و زودرس خود، رنج‏هاى پيامبر و دين اسلام را مى‏كشيد، چگونه فرصت داشت مانند كودكان ديگر به بازيگوشى بپردازد. بى‏خيالى و بازيگوشى در زندگى ما براى اوقات فراغت است كه سعى مى‏كنيم آن را با كارهاى بيهوده و بازى پر سازيم؛ ولى انسانى كه انديشه‏اى دارد كه عقلش را پر نموده است و عاطفه‏اى كه دلش را لبريز ساخته است و حقيقتى وجود دارد كه زندگى‏اش را پر مى‏سازد چگونه مى‏تواند فرصت لهو و لعب و كارهاى بى‏فايده داشته باشد؟

و بدين گونه، زهرا(ع) رشد كرد؛ ولى نه مانند كودكان ديگر. او به گونه‏اى رشد يافت كه دين و رسالت را در احساسات و عواطف خود داشت.

حضرت زهرا(ع) زندگى كوتاهى داشت. برخى از مورخان مى‏گويند ايشان پيش از بيست سالگى از دنيا رفت. و برخى ديگر مى‏گويند حضرت زهرا(ع) در هنگام وفات سى سال داشت. اين زندگى كوتاه، لبريز از كارهاى يك زن بالنده و سرزنده در همه‏ى محيطهاى مكتبى، معنوى و عملى براى همه‏ى زنان و مردان است.

تمام مشغوليت كودكى او، آن‏گونه كه تاريخ‏ها برايمان مى‏گويند، در مواظبت پدرش رسول خدا(ص) گذشت. به گونه‏اى كه پدرش او را «ام ابيها» ناميد.

پيامبر بدين جهت او را مادر خواند، كه مهر و محبت مادر را در كودكى‏اش احساس نكرده بود؛ بنابراين دخترش حضرت فاطمه(ع)آمد تا مسؤوليت عاطفى و مهربانى يك مادر را انجام دهد و زندگى پيامبر را سرشار از مهر و محبت نمايد.

هنگامى كه پس از هجرت رسول خدا(ص)، حضرت زهرا(ع) به مدينه آمد و على(ع) هم شأن او بود، با ايشان ازدواج كرد. از پيامبر اكرم(ص) روايت شده است: «لو لم يكن على لما كان لفاطمة كفوء»؛ «اگر على نبود، براى فاطمه همتايى وجود نداشت». مقصود پيامبر، شايستگى نسبى نيست؛ چون بسيارى از فرزندان عمو، در آن جا حضور داشتند؛ بلكه پيامبر از شايستگى معنوى، عقلى، فكرى و زهد على(ع) سخن گفت.

حضرت فاطمه(ع) از نظر عقلى، فكرى، معنوى و جهادى براى حضرت على(ع) كه در تمام اين ويژگى‏ها و مفاهيم در سطح بالايى قرار داشت، از هر نظر شايسته بود.

بدين گونه حضرت زهرا(ع) در يك زمان، زندگى چندگانه‏اى داشت. او به عنوان همسر، تمام توان خود را به كار مى‏بست تا محيطى را كه همسر مسلمان و مجاهد او بدان نياز داشت، فراهم سازد. او در عين حال، يك مادر بود و وظايف مادرى را بر عهده داشت؛ بنابراين مواظب بود كه فرزندان او داراى تربيت اسلامى عالى باشند. او مسؤول اداره‏ى خانه نيز بود بنابراين با تمام توان در جهت اداره‏ى  درست خانه مى‏كوشيد، بدون اينكه مسؤوليت خود را در قبال پدرش رسول خدا(ص) فراموش كند. رسول خدا(ص) نمى‏پذيرفت كه فاطمه(ع) حتى پس از ازدواج، از او جدا باشد؛ حتى نمى‏پذيرفت كه او در خانه‏اى دور از منزل ايشان زندگى كند؛ همين رو خانه‏ى او را ضميمه‏ى خانه‏ى خود كرد تا از آن جا وارد خانه‏ى او گردد.

 

مصحف زهرا(ع)

حضرت زهرا(ع) علاوه بر ارتباط نسبى كه با پدر داشت، با رسول خدا(ص) ارتباط معنوى عميقى داشت؛ اين ارتباط دو بُعدى موجب مى‏شد كه فاطمه(ع) احترام و فراوانى به پدر قايل باشد.

حضرت فاطمه(ع) با همه‏ى  نقش‏هاى مهم خود به عنوان يك مادر، يك همسر، دختر رسول خدا(ص) و مدير خانواده، هيچگاه نقش خود را به عنوان يك زن مسلمان از ياد نبرد. او در خود احساس وظيفه مى‏كرد؛ چنان كه زنان مدينه را گرد مى‏آورد تا شنيده‏هاى خود را از رسول خدا(ص) براى آن‏ها بيان كند، و آن‏ها را با وسايل و ابزارهاى هدايت كه در اختيار داشت، آگاهى بخشد.

حضرت زهرا(ع) شنيده‏هاى خود را از رسول خدا(ص) مى‏نوشت. از اين رو توانست كتابى را از خود به جاى بگذارد كه مصحف زهرا(ع) ناميده مى‏شود.

به همين جهت، بسيارى از كسانى كه براى سخنان خود احساس مسؤوليت نمى‏كنند از جمله برخى از علماى مسلمان، تلاش كردند اتهاماتى را به شيعه وارد سازند مانند اين كه وقتى شيعيان از مصحف زهرا(ع) سخن مى‏گويند، از قرآنى غير از قرآنى كه در نزد مسلمانان موجود است، سخن به ميان مى‏آورند. چون كلمه‏ى مصحف، در عرف اسلامى مترادف قرآن است؛ ولى اكنون عرف براين است كه كلمه مصحف بر تمام كتاب‏هايى كه داراى صفحات و اوراقى مى‏باشد اطلاق مى‏گردد؛ بنابراين همه‏ى كتاب‏ها مصحف ناميده مى‏شوند.

قرآن از اين جهت مصحف ناميده مى‏شود كه داراى اوراق است؛ بنابراين در اصطلاح اسلامى، مصحف مترادف قرآن نيست؛ بلكه از جمله اصطلاحات مسلمانان مى‏باشد. و مصحف زهرا(ع) كتابى‏ست كه آن حضرت از شنيده‏هاى خود از رسول خدا(ص) در امور دينى و غير دينى، فراهم آورد و اهل‏بيت(ع) آن را رواج دادند.

امام جعفر صادق(ع) برخى احكام شرعى را از آن نقل مى‏نمودند. وقتى از ايشان پرسيده مى‏شد: اين موضوع در كجا يافت مى‏شود؟ ايشان مى‏فرمودند: اين موضوع در مصحف جده‏ى  من حضرت فاطمه‏ى  زهرا(ع) وجود دارد.

 

ايثار زهرا(ع)

حضرت زهرا(ع) احساس مى‏كرد، واجب است تمام توانى را كه خداوند به او عنايت كرده است، در جهت ايفاى نقشى كه خداى سبحان از او مى‏خواهد از جمله خدمت به مردم به كار بندد.

با اين كارها كه بسيارى از اوقات او را به خود اختصاص مى‏داد، بايد در پيشگاه خداوند متعال نيز بايستد، او را بخواند، گريه و زارى نمايد و سجده كند. حديثى از عايشه وجود دارد، كه گفته است: «ما كان أعبد فى هذه الامة مثل فاطمة و انها كانت تقوم فى الليل حتّى تتورم قدماها»؛ «عابدتر از فاطمه در ميان اين امت نيست، او آنچنان شب را به قيام بسر مى‏برد كه پاهايش متورم مى‏گرديد». فرزندش امام حسن(ع) فرموده است: «ديدم مادرم فاطمه(ع) همه شب را در محراب عبادت، به ركوع و سجود بسر برد، تا اينكه صبح دميد؛ شنيدم براى همه‏ى مؤمنان به اسم، بسيار دعا فرمود؛ پس براى خود هيچ دعا نكرد. به او گفتم: مادر! چرا آن گونه كه براى ديگران دعا كردى، براى خود دعا ننمودى؟ فرمود: اى فرزندم! اول همسايه سپس خانه!»

فاطمه(ع) يكى از افراد خانه‏اى بود كه همه چيز خود را از علم، مال، جاه و توان به مردم مى‏بخشيدند و به ازاى آن چيزى نمى‏خواستند. (و يُطْعِمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و أَسيرا*إِنما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزآءً و لا شكورا*إنّا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا)(انسان، آيات 8 - 10.) ؛ «و غذاى (خود) را با اينكه به آن علاقه (و نياز) دارند، به «مسكين» و «يتيم» و «اسير» مى‏دهند.*(و مى‏گويند:) ما شما را بخاطر خدا اطعام مى‏كنيم، و هيچ پاداش و سپاسى از شما نمى‏خواهيم.*ما از پروردگارمان ترسانيم براى آن روزى كه عبوس و سخت است».

فاطمه(ع) از افراد همين خانه است كه دارائى اختصاصى خود را ايثار مى‏كردند و به ديگران مى‏بخشيدند.

 

جنبه‏هاى مكتبى موضع حضرت زهرا(ع)

در حوادثى كه پس از وفات حضرت رسول(ص) رخ داد، حضرت فاطمه زهرا(ع) نقش بزرگى داشت. اين نقش فعالانه‏ى حضرت فاطمه(ع)، اين انديشه‏ى ناب اسلامى را بيان مى‏كند كه اگر جامعه و وضع امت اسلامى ايجاب نمود كه زن بايد بايستد و در برابر همه‏ى حالات دشوار و پيچيده قرار گيرد تا بتواند نظرى را ارايه نمايد، و براى از بين بردن وضع نادرست مشاركت ورزد يا واقعيت صحيحى را بنا كند، او بايد مسؤوليت اسلامى خود را درك كند و بدان عمل نمايد؛ از اين رو حضرت زهرا(ع) بزرگ‏ترين نقش‏ها را بر عهده گرفت و توانست در زندگى كوتاه خود، ميان مصلحت مسلمانان و آسايش و آرامش خود توازن ايجاد نمايد.

از ايشان نقل شده است كه حضرت فاطمه(ع) درباره‏ى حق امام على(ع) در خلافت و حق خود در فدك سخن مى‏گفت؛ ولى هنگامى كه ديد محيط آن روز جامعه‏ى اسلامى بيش از آنچه على(ع) و او درباره‏ى بيان حقوقشان انجام دادند، تحمل ندارد، تصميم گرفت سكوت كند؛ اما نه سكوت منفى مأيوسانه؛ بلكه او سكوت كرد تا ناخشنودى خود را نشان دهد. و مردم نيز معناى سكوت بزرگ او را درك نمودند.

حضرت فاطمه(ع) براى اولين بار به نگرش‏هاى نادرستى كه پس از وفات رسول اكرم(ص) پديد آمده بود، اعتراض كرد و در برابر آن‏ها ايستاد. پيش از او هيچ كس چنين اعتراضى نكرده بود. مسلمانان به دليل عظمتى كه حضرت فاطمه(ع) در نزد رسول گرامى اسلام(ص) داشت، مقام آن حضرت را ارج مى‏نهادند؛ از اين رو، ابوبكر و عمر كه زهرا(ع) را تحت فشار قرار داده بودند تا او را به خانه‏اش باز گردانند، بر اثر فشارهاى اجتماعى، مجبور گشتند، از على(ع) بخواهند تا فاطمه(ع) آن‏ها را به حضور بپذيرد تا رضايت او را به دست آورند. على(ع) فرمود: شما را به خدا سوگند آيا نشنيديد كه رسول اكرم(ص) فرمود: «فاطمه پاره‏ى  تن من است و من از او هستم، هر كس او را بيازارد مرا آزارده است و هر كس مرا بيازارد، خدا را آزرده است، و هر كسى او را پس از مرگم بيازارد مثل اين است كه او را در حياتم آزرده است و هر كس او را در حياتم بيازارد مثل اين است كه پس از مرگم او را آزرده است»؟ آن دو گفتند: به خدا سوگند، آرى؛ سپس على(ع) فرمود، الحمدلله. آن‏گاه حضرت زهرا(ع) فرمود: خدايا! تو را شاهد مى‏گيرم، و اى كسانى كه اين جا هستيد شاهد باشيد آن دو مرا در زندگى و هنگام مرگم آزردند(بحار الانوار، ج 43، ص 203.) .

حضرت فاطمه(ع) توانست با ايراد خطبه، اعتراض خويش را نشان دهد؛ خطبه‏ى حضرت زهرا(ع) سند زنده‏اى را در انديشه و شريعت اسلامى و در مواد سياسى به نمايش مى‏گذارد. هنگامى كه حضرت زهرا(ع) به على(ع) وصيت كرد كه او را شبانه دفن كند تا كسانى كه به او ظلم كرده‏اند و حقش را غصب نموده‏اند و او را تحت فشار قرار داده‏اند، بر سر جنازه‏اش حاضر نشوند، اعتراضات خود را كامل كرد. او بدين گونه خواست اعتراض و ناخشنودى خود را پس از مرگ خويش نيز نشان دهد؛ همان‏گونه كه پيش از مرگ آن را نشان داده بود تا مردم از يكديگر بپرسند: چرا فاطمه(ع) وصيت كرد كه شبانه دفن شود؟ قضيه چيست؟ اين امر پيش از اين در اسلام نمونه نداشته است.

همه‏ى مردم منتظر بودند تا در تشييع جنازه‏ى حضرت زهرا(ع) شركت كنند؛ ولى حضرت زهرا(ع) شبانه دفن شد و به همگان گفته شد كه او چنين وصيت كرده بود. و اين سؤال ميان مسلمانان ايجاد شد: چرا؟ چرا؟. حضرت فاطمه(ع) بدين طريق مى‏خواست سؤال پديد آورد تا پاسخ آن در اذهان خطور نمايد. و مردم ماهيت مسئله را بشناسند.

على و فاطمه(ع) انسان‏هاى منفعل و احساساتى نبودند. آن دو با همه‏ى وجود در راه اسلام تلاش كردند و همه‏ى  زندگى خود را وقف خدمت به اسلام و مسلمانان ساختند؛ از اين رو آن‏ها اوضاع زمانى آن دوره را سنجيدند و براساس آن تصميم گرفتند.

اينكه انسان حق خويش را مطالبه نمايد، همه‏ى مسئله نيست؛ بلكه بايد ماهيت مشكلاتى را كه مطالبه‏ى حق به وجود مى‏آورد، يا مشكلاتى كه از مطالبه نكردن حق ايجاد مى‏شود، به درستى آشكار گردد. كافى نيست كه انسان حقى داشته باشد و براى آن وارد جنگ و درگيرى شود؛ بلكه لازم است زمان، مكان و اوضاع محيطى مناسب نيز براى مطالبه‏ى حق در نظر گرفته شود. ما همه‏ى اين درس‏ها را از حيات فاطمه‏ى  زهرا(ع) و اهل‏بيت(ع) مى‏آموزيم.

 

فاطمه و دعا

در زندگى زهرا(ع) لحظه‏هايى وجود داشته است كه با خداى خود خلوت مى‏كرده است تا از او بخواهد كه به وى توان تحمل اين همه درد و رنج را عنايت نمايد، از حضرت فاطمه(ع) دعايى نقل شده است كه هنگام نشستن برابر پروردگار، مى‏فرمود:

«اللهم قنّعنى بما رزقتنى»؛ «خدايا به آنچه روزيم ساخته‏اى قناعتم بخش»؛ يعنى خدايا! چنان كن كه به روزى تو قانع باشم تا دست نياز به سوى مردم دراز ننمايم؛ و از روزى تو شكايت نكنم، و بخششى را كه در اوضاع طبيعى عطايم نموده‏اى، دريابم و بدان قانع گردم. و كارى كن كه درباره‏ى خود خويشتن‏دار باشم؛ چون مردم در برابر من شكيبائى نمى‏كنند.

«و عافنى أبدا ما أبقيتنى، اللهم ارزقنى العافيه يا ربّ و اغفرلى ذنوبى»؛ «تا زمانى كه عمرم مى‏دهى تندرستى‏ام ده. خدايا! به من تندرستى عنايت كن. پروردگارا! گناهانم را ببخش».

حضرت زهرا(ع) از هرگونه خطا، لغزش و فراموشى منزه است و هيچ گناه يا معصيتى، هر چند كوچك انجام نداده است؛ ولى او اين (طلب بخشش گناهان) را در دعاى خود مطرح مى‏كرد تا به مردم بياموزد، زمانى كه دعا مى‏كنند استغفار نمايند.

«و ارحمنى اذا توفيتنى»؛ «وقتى به سوى خود خوانديم مرا ببخش»؛ يعنى وقتى مرگم فرا رسيد و براى من جز تو چيزى باقى نماند، بر تنهائيم در منزل جديد (قبر) رحم كن تا با چيزى جز تو انس نگيرم.

«اللهم لا تعننى فى طلب مالم تقدرلى»؛ «خدايا! بر خواهش چيزى كه برايم مقدر نكرده‏اى، مدد نكن». حضرت زهرا(ع) مى‏فرمود: خدايا! برخى چيزها وجود دارند كه تو با علم خود مى‏دانى من آن‏ها را به دست نخواهم آورد؛ پس مخواه در جستجوى چيزى رنج كشم كه آن را به دست نخواهم آورد.

«اللهم فرغنى لما خلقتنى»؛ «خدايا! براى هدفى كه مرا آفريده‏اى، جديتم ده». خدايا! مرا آفريده‏اى تا تو را عبادت و اطاعت نمايم. مرا آفريده‏اى تا مسؤوليت‏هايى را كه در زندگى بر دوشم نهاده‏اى، به پا دارم. خدايا! براى هدفى كه مرا آفريده‏اى جديتم بخش، و به چيزى ديگر مشغول نكن كه از اطاعت تو و از انجام دادن مسؤوليت‏هايى كه برايم قرار داده‏اى ناتوان بمانم.

«و لا تشغلنى بما تكفّلت لى به»؛ «مرا سرگرم چيزى نساز كه برايم تضمين كرده‏اى». خدايا! مرا سرگرم رزقى كه برايم تضمين كرده‏اى نكن، معناى «مشغولم نساز»، اين نيست كه كار نكنيم؛ بلكه بدان معناست كه آن را مايه‏ى نگرانى و وجهه‏ى همت خود نسازيم. كارى نكنيم كه انديشه‏ى‏مان را مشغول خود كند و همه توان‏ها و كارهاى‏مان را معطل خود نمايد.

«و لا تعذّبنى و أنا استغفرك»؛ «در حالى كه از تو طلب مغفرت مى‏كنم، عذابم مكن». خدايا! در حالى كه از تو مى‏خواهم كه مرا ببخشى، از من در گذر و عذابم مكن و از رحمتت محرومم منما. و من فقط از تو مى‏خواهم؛ چون تو به هر نيازمندى بخشنده هستى.

 

ياد زهرا(ع)؛ نسيم روح افزا

فلسفه‏ى يادبودها

برخى مى‏گويند، چه نيازى‏ست كه هرساله مناسبت‏هاى دينى تكرار گردند و بر شخصيت‏هاى اسلامى معينى تأكيد گردد؟ برخى ديگر شايد بپرسند: آيا در زندگى كنونى‏مان كه سرشار از حوادث و رويدادهاى گوناگون است، چيزى وجود ندارد كه به سوى پديده‏هاى تازه چشم دوخته باشد؟ آيا در تاريخ معاصرمان چيزى نيست كه ذهن انسان را به خود مشغول كند، كنجكاوى او را بر انگيزد و او را از طلب انديشه در اعماق تاريخ بى‏نياز كند؟

آيا داستان سنت‏هاى مذهبى كه ابراز عواطف و احساسات پاك را در مجالس سنتى به صورت عادت‏هاى تكرارى براى ما ايجاب مى‏كند، دستاوردى جز اينكه انسان را در خوابى مبهم فرو برد، دارد؟

آيا تمام سخنى كه در اين‏باره مى‏توان گفت همين است؟ در برابر اين سؤال‏هاى گوناگون بايد بگوئيم داستان سنت‏ها و مراسم دينى، داستان سنت‏هاى ثابت و عادت‏هاى ريشه‏دار نيست تا بيانگر احساس مبهم درباره‏ى قداست تاريخ باشد.

 

نمونه‏ى والا

سخن ما درباره‏ى نسل معاصر است كه مى‏كوشد اسوه‏ى والاى خود را بيابد تا خود را از دست قهرمان‏هاى فيلم‏هاى جنايى و عشقى رها سازد كه مى‏خواهند اين نسل را در حالت روانى شديدى، به هر نوع تقليد وادارند، به هر جايى كه مى‏خواهند بكشانند و در وراى آن، همه‏ى ارزش‏ها و الگوهاى حقيقى را رها كنند.

قصه‏ى اين نسل، داستان نسلى‏ست كه الگوى والاى خود را از دست داده است؛ چون ماهيت زندگى امروز ما كه پر از خشونت، ناسپاسى و محروميت است، به گونه‏اى‏ست كه به قهرمانان معنوى و مذهبى كه روح را شيفته‏ى خود سازند و قلب را به تسخير خود در مى‏آورند، اجازه‏ى بازگشت نمى‏دهد.

سخن ما، داستان كسانى‏ست كه امروزه در جستجوى الگوى والا و كامل انسانى هستند. براى اين كار بايد به تاريخ بازگرديم تا در آن اسوه‏ى خود را كه بزرگوارى انسان به اضافه‏ى پاكى فرشتگان در او تجسّم يافته باشد و در زندگى درونى و بيرونى او درست‏ترين مفاهيم اعتقادى، عالى‏ترين نمونه‏هاى فداكارى و زيباترين ارزش‏هاى انسانى كه نور و صفايش همه‏ى زندگى را در بر مى‏گيرد، متجلى باشد، جستجو كنيم.

در حالى كه عميقاً احساس نياز مى‏كنيم تا وضعيتى را نشان دهيم كه شخصيت‏هاى اسلامى‏مان در آن زندگى كردند و آن را به صورت درست‏ترين نمونه‏ها درآوردند، با يادبودهاى تاريخى روبه‏رو مى‏گرديم.

در اينجا احساس نياز ما به الگوى والا - كه به او اقتدا كنيم، ازحركاتش راهنمايى بجوييم و از انوار هدايتش بهره بگيريم - با همراهى خالصانه با اهل‏بيت(ع) گره مى‏خورد؛ چون زندگى آن‏ها براى ما بهترين الگويى‏ست كه مى‏تواند براساس حق جامعه‏ى مان را مواظبت نمايد، با معنويتش آن را مصونيت بخشد و با اخلاص برنامه‏هاى آن را استوار سازد.

 

اسلام دوستى‏

دليل ارادت ما به اهل‏بيت(ع) و تقديس آنان، پيوند خويشاوندى و نَسَبى آن‏ها با رسول گرامى اسلام(ص) نيست - با آن كه اين ارتباط، شرافت والايى را از جهت نسب و وراثت، نشان مى‏دهد - بلكه اهل‏بيت(ع) به جهت واقعيت اصيل خود كه در آن همه‏ى مفاهيم رسالت و همه ويژگى‏هاى رسول خدا(ص) ديده مى‏شود، مورد ارادت و تقديس ما واقع مى‏شوند.

آن‏ها از ما نمى‏خواهند كه از عمل به سيره و گرفتن آموزه‏هاى آنان فقط به دوستى و ولايت آنها بسنده كنيم؟ بلكه آن‏ها از ما مى‏خواهند كارى انجام دهيم تا بدين وسيله اهداف بزرگ و مقاصد نيك اسلامى تحقق يابند.

از اين رو اصرار بر تكرار يادبود و بزرگداشت آن‏ها، نشان دهنده‏ى  يك اصرار آگاهانه بر بازيابى مفاهيم و ارزش‏هايى‏ست كه آنان، نشان مى‏دهند و عهده‏دار آن مى‏باشند، پاكى و طهارتى‏ست كه از تمام آلودگى‏هايى كه وجهه‏ى انسان را تخريب مى‏نمايد و ضمير او را آلوده مى‏كند، دور مى‏سازد، آن‏ها آن گونه كه خدا مى‏خواست بودند: (إنما يريد الله ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيراً)(احزاب، آيه 33.) ؛ «خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل‏بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد».

 

فاطمه، فاطمه است‏

فاطمه(ع) در همه‏ى اين احوال به پيامبر اسلام(ص) توجه داشت. او را ديد كه آن حضرت كوشيد رسالت را در جايگاه درستى قرار دهد. او همچنين دريافت پيامبرى كه به خدا و رسالت خود اطمينان دارد، خسته نمى‏شود، رنجور نمى‏گردد و از موضع خود عقب نمى‏نشيند، و در برابر همه‏ى مشكلات و دشوارى‏ها با تبسم مكتبى اغماض گونه‏ى خود روبه‏رو مى‏گرديد. اين تبسم مهربانانه است كه نور مى‏دهد تا در گستره‏ى درخشندگى خود صفا و پاكى ايمان را در دل‏هاى انسان‏هاى سرگردان، بكارد.

 

فاطمه(ع) همراه با پيامبر(ص)

حضرت زهرا(ع)، هميشه همراه پدر بود؛ حزن و اندوه پيامبر را براى مردم حس مى‏كرد و ناراحت مى‏شد. او ناله‏هاى پيامبر(ص) را در دل شب مى‏شنيد كه با دعايى خاشعانه از خداى خود مى‏خواست اين قوم جاهل را كه به سوى روشنايى دعوت او رو نمى‏كنند، ببخشايد؛ «اللهم اغفر لقومى فانهم لا يعلمون»؛ «خدايا! قوم مرا بيامرز؛ چون آن‏ها نمى‏دانند». بدين گونه فاطمه تحت تأثير زيبايى دعا و معنويت دعوت، قرار گرفت.

بدين صورت، حضرت زهرا(ع) در بهار وحى و انوار درخشنده‏ى رسالت جاى گرفت، با ايمانى جوشان از معنويت پدرش رسول اكرم(ص)، بهره برد و در قلب و روح خود برنامه‏هاى وحى و آيات آن را، پرورانيد تا روح خود را از درخشندگى و صفاى زلال وحى سيراب نمايد، و اخلاق پيامبرى و ارزش آن را در اخلاق و صفاى پدر، با همه‏ى وجود حس كند، و همه‏ى اين‏ها با آگاهى و اصالت ذاتى او، در هم آميخت. حضرت زهرا(ع) داستان هجرت را شاهد بود، كه در آن، حضرت رسول(ص) به مدينه مهاجرت نمود تا جامعه‏ى اسلامى تازه‏اى را در آن جا پايه‏گذارى كند. فداكارى بى‏نظير حضرت على(ع) را در ليلة المبيت ديد كه براى او خطر حتمى در پى داشت. آنگاه حضرت زهرا(ع) زندگى تازه‏اى را در مدينه آغاز كرد كه از هر لحاظ با مكه متفاوت بود. در مدينه جامعه‏اى نو، با اقبال بى‏نظير مردم به تعاليم قرآن و آيات آن، شكل گرفت.

 

فاطمه‏ى(ع) مهربان‏

در حالى كه پيامبر بار مسؤوليت رهبرى دعوت تازه را به سوى پيروزى به عهده داشت، فاطمه(ع) در برابر پدر خود احساس مسؤوليت مى‏كرد؛ بنابراين تمام دلسوزى خود را كه به رهبرى و نبوت داشت، نثار پيامبر نمود.

و زندگى پيامبر(ص) را با معنويت، قلب و احساسات سرشار خود مواظبت مى‏نمود تا اينكه پيامبر(ص) سخنى گفت كه اين مهربانى را جاودانه كند و احساسات را بزرگ بدارد؛ بنابراين به فاطمه(ع) كنيه ممتاز «ام ابيها» داد كه احساس بلند پيامبر(ص) را به اين دل مهربان نشان مى‏داد.

در حالى كه پيامبر گرامى اسلام(ص) در دشوارى‏ها و مشكلات شديدى بسر مى‏برد، ما مى‏توانيم نقش پنهان و آرام حضرت فاطمه(ع) را در مواظبت از پدرش، مانند جهاد دائمى به خوبى بشناسيم. پيامبر اكرم(ص) اين نقش بزرگ را براى فاطمه(ع) حفظ كرد و عاطفه‏ى  ايشان با مهربانى و دلسوزى زهرا(ع) درهم آميخت. وقتى پيامبر اكرم(ص) قصد مسافرت داشت آخرين كسى كه با وى خداحافظى مى‏كرد، فاطمه(ع) بود و سفر خود را از خانه‏ى  او آغاز مى‏نمود، و هنگامى‏كه از سفر بازمى‏گشت ابتدا به خانه‏ى  فاطمه(ع) مى‏رفت. فاطمه(ع) احساس مى‏كرد، همه چيز در زندگى پدرش، به عنوان يك پدر و يك پيامبر، تجسم يافته است؛ از اين رو احساس مى‏نمود هر آنچه را دارد بذل پدر نمايد.

فاطمه(ع) به تغييرات صورت و نگاه پدر دقت مى‏كرد تا خواسته‏ها و ناخواسته‏هاى پدر را دريابد؛ بدون اينكه پدر چيزى بگويد و يا او را از چيزى نهى كند؛ بدون هيچ گونه ترديدى از دستورات پدر اطاعت مى‏كرد، به پدر كمال محبت را داشت و او را به عنوان پيامبر تقديس مى‏كرد.

از فاطمه (ع) احاديث فراونى به ما رسيده است. روزى پيامبر(ص) از مسافرت بازگشت و حضرت فاطمه(ع) را ديد كه يك پرده براى خانه و دو دستبند نقره‏اى براى خود خريده است، حضرت رسول(ص) از فاطمه(ع) گذشت در حالى كه او آثار خشم را در چهره‏ى مبارك پدر ديد. فاطمه(ع) دريافت كه اين‏ها پدر را آزرده است؛ بنابراين پرده را باز كرد و دستبندها را از دستان خود بيرون آورد و آن‏ها را توسط فرزندانش حسن و حسين(ع) براى پدر فرستاد و فرمود: «به پدرم سلام برسانيد و بگوئيد، در غياب تو كارى جز اين انجام نداده‏ايم؛ اكنون پرده و دستبندها در اختيار شماست». پيامبر از اين توجه معنوى و پاسخ آگاهانه‏ى فاطمه(ع) خوشحال شد. منظور پيامبر اين بود كه آن‏ها را ميان فقراى عريان و گرسنه تقسيم نمايد؛ بنابراين فرمود: «خوب كارى كرد» و سه بار گفت: «پدرش به فداى او باد. ميان آل محمد و دنيا رابطه‏اى نيست؛ چون آن‏ها براى آخرت آفريده شده‏اند.(بحار الانوار، ج 43، ص 86.) » در حديث ديگرى آمده است: «پيامبر گردنبندى را برگردن فاطمه(ع) ديد و ناراحت شد. حضرت زهرا(ع) آن را از گردن بيرون آورد و پيش پيامبر گذاشت. پيامبر فرمود: تو اى فاطمه! از منى، آن‏ها را به من بده». پس از آن مستمندى آمد و پيامبر آن را به او بخشيد(بحار الانوار، ج 43، ص 84.) .

اين‏ها برخى از شواهد تاريخى هستند كه الگوى والايى را به ما نشان مى‏دهند؛ مانند اينكه شخصيت زهرا(ع) همه‏ى  ويژگى‏هاى شخصيتى پيامبر اسلام(ص) را داشت. براى اينكه او تمام دنيا را رد كند، تنها يك اشاره و تأملِ پيامبر كافى بود تا او از همه چيز خود دست بر دارد.

از اين رو حضرت زهرا(ع) از نظر معنويت و احساسات با خط اسلامى اصيل كه به جهت تعاليم پيامبر گرامى اسلام(ص) در زندگى بروز يافته بود، انسجام و هماهنگى كاملى داشت. و هرگز به ارتباط نسبى كه با پيامبر داشت بسنده نكرد و تنها به داشتن چنين شرافت بزرگى خشنود نشد.

 

دختر پيامبر(ص)

حضرت فاطمه(ع) مى‏خواست پيش از آنكه فقط از نظر جسمى دختر پيامبر باشد از جنبه‏هاى معنوى، اخلاقى، تقوى‏، عبادت، ارتباط با خدا و هماهنگى با تعاليم الهى، دختر رسول خدا باشد.

او آرزو داشت كه پيامبر در خانه‏ى  محقر و كوچك او زهد، ديانت، معنويت ايمان و زندگى ساده، قناعت نفس و صفاى معنوى بيابد؛ به گونه‏اى كه خانه‏ى كوچك و ساده‏ى او نمونه‏ى  زنده‏اى براى خانواده‏هاى مسلمان كه باشد. از اين رو طورى حركت مى‏كرد كه براى زن مسلمان، از نظر پاكدامنى، قداست و عبادت بى‏نظير، الگوى زنده‏اى باشد.

از «حسن بصرى» درباره‏ى نمونه بودن عبادت زهرا(ع) روايت شده است كه مى‏گفت: در عبادت، در ميان امت عابدتر از زهرا نيست او آن قدر به عبادت خدا مى‏پرداخت كه پاهايش متورم مى‏گرديد.

قضيه‏ى عبادت زهرا(ع) بسيار گسترده‏تر از اين‏هاست. او به اين بسنده نمى‏كرد كه دعا را به خود اختصاص دهد و براى قرب الى الله آن را براى خويش ذخيره نمايد؛ بلكه براى ديگران نيز نزد خداوند گريه و زارى مى‏كرد و مى‏كوشيد پيش از اينكه خير را براى خود بخواهد، خير مؤمنان را از خداوند متعال طلب مى‏نمايد.

همين مطلب را فرزندش امام حسن(ع) به ما مى‏گويد، او فرمود: «شبى مادرم را در محراب عبادت ديدم، همه‏ى شب را در ركوع و سجود بسر برد تا اينكه صبح دميد. شنيدم كه او براى همه زنان و مردان به اسم دعاى بسيار نمود، و براى خود دعايى نكرد. به مادرم گفتم: «مادر! چرا همان‏گونه كه براى ديگران دعا كردى براى خود دعا ننمودى؟» مادرم فرمود: «اى فرزندم! اول همسايه سپس خانه».

 

زهد زهرا(ع)

در حالى كه زهرا(ع)، دختر رسول خدا(ص) و همسر على(ع) بود و زندگى دشوارى را داشت و فرشى جز پوست گوسفند نداشت. او در اين موضوع با پدرش حضرت محمد(ص) سخن گفت و فرمود: «سوگند به خدايى كه تو را به حق به پيامبرى برگزيد، من و على پس از پنج سال چيزى جز پوست گوسفندى نداريم كه شب‏ها زيرانداز ماست و روزها روى آن، شتر خود را علف مى‏دهيم و متكايى داريم كه درونش پر از ليف خرماست».

زهرا(ع) اين سخنان را به پدر مى‏گفت؛ در حالى كه به قسمت و روزى‏اش از خداوند خشنود بود. يكى از اصحاب، حضرت فاطمه(ع) را ديد كه با دست‏هاى خويش جو را آرد مى‏كرد و مى‏فرمود: «و ما عندالله خيرٌ و أبقى‏».

اين گوشه‏اى از سيره‏ى  حضرت زهرا(ع) بود كه به سبب علم؛ عبادت، اخلاص و احترام گذاشتن به رسول خدا به مرتبه‏ى قداست رسيد و تا مرتبه‏ى عصمت بالا رفت؛ به گونه‏اى كه گناهان او را آلوده نساختند و گرد گناه بر او ننشست و اسوه‏اى والا براى زنان بر جاى گذاشت كه فقط براى خدا زيست و زمانى كه از دنيا مى‏رفت، نام خدا را زمزمه مى‏كرد.

و اكنون ما به خوبى مى‏دانيم كه علت تقديس صديقه‏ى طاهره(ع) فقط به علت انتساب و قرابت او به رسول خدا نيست، بلكه تقديس ما به علت صفاتى نمونه است كه در او وجود دارد كه او را الگويى براى ما قرار مى‏دهد تا بدان اقتدا كنيم و مشعلى مى‏سازد تا در پناه انوار روشنش حركت نماييم.

خلاصه اين كه حضرت زهرا(ع) پيش از اين كه به سبب جسم و قرابت دختر رسول خدا باشد، از ديدگاه معنويت، اخلاق، تقوى‏ و عبادت، فرزند اوست. زهرا(ع) درجات قداست و پاكى را طى كرد و به مرتبه‏ى  عصمت دست يافت و گناهان وجود مقدسش را نيالود.

زهرا(ع) نمونه‏اى كامل براى زنان مسلمان به نمايش گذارد كه با همه‏ى وجود، انديشه، معنويت، حركت و مسؤوليتش در راه خدا حركت مى‏كرد.

زهرا(ع) پاره‏اى از انديشه، احساس، حركت و رسالت پيامبر عظيم الشأن اسلام بود گويى زهرا(ع) تصويرى از سيماى پيامبر است.

 

در زلال ياد صديقه‏ى طاهره‏

هنگامى كه از حضرت زهرا(ع) ياد مى كنيم و او را در سالروز ولادتش به ياد مى‏آوريم يا در رحلت جانگدازش كه بيانگر جاى گرفتن در ملكوت خداوندى، در كوتاه‏ترين فاصله پس از رحلت پدر است، در مى‏يابيم كه او از جاده‏ى جوانى نگذشته و در حين جوانى زندگانى را وداع گفته است.

هنگامى كه از او سخن مى‏گوييم، او را انسانى مى‏بينيم كه در عمل، روح، انديشه، دانش، زهد، عبادت، صلابت و قدرت، رسالتى پويا و پيامى متحرك در مسير حق بوده است.

زمانى كه از صديقه‏ى طاهره ياد مى‏كنيم، مى‏بينيم فاطمه همه‏ى وجودش به تمام معناى كلمه، پاكى، طهارت، عصمت و حقيقت بوده است. همان انسانى است كه از كودكى‏اش شديدترين دشوارى‏ها را ديد. و رنج او حتى در زمانى كه همسر على(ع) بود، همراه با دشوارى‏هايى در خانه و اجتماع كه بر شانه‏اش سنگينى مى‏كرد، ادامه يافت.

از دست دادن پدر، رنج ديگرى را بر او تحميل كرد. پدرى كه برايش به منزله‏ى جوهر و خلاصه‏ى عقل، روح و حيات بود. با اين مصيبت با تمام وجود در خانه، در جان و در آرمان بزرگى كه از آن جانانه دفاع كرد، زندگى نمود.

 

او لحظه‏اى براى خود نزيست‏

زندگى اين انسان را مى‏توان چنين خلاصه كرد كه او حتى لحظه‏اى براى خويش نزيست و همه‏ى زندگى‏اش را وقف خدمت به پدر بزرگوارش، پيامبر اكرم(ص) و همسرش، على(ع) و دو فرزندش -كه امام مسلمانانند، چه بنشينند و چه برخيزند- نموده است. خدمت او به آنان نه فقط به علت قرابت و خويشى؛ بلكه به انگيزه‏ى رسالتى بود كه بر دوش خود احساس مى‏كرد. اين رسالت همه جا و هميشه همراه او بود؛ چندان كه احساس مسؤوليت او، بر سر همه‏ى انسان‏ها سايه مى‏گسترد. او بر اساس چنين رسالت و احساس مسؤوليتى بود كه پيش از انديشيدن به دردهاى خويش، به دردهاى مردم فكر مى‏كرد. چنين است كه او همان‏گونه كه در نسبت، دختر رسول خدا بود، در رسالت نيز دختر او بود؛ پس بياييد تا درباره‏ى گفتار پيامبر خدا در شأن فاطمه(ع) به گفت‏وگو بپردازيم و احاديثى را مطالعه كنيم كه از دو طريق سنت و جماعت و شيعه به ما رسيده است؛ پيامبرى كه او را مادر خويش خواند.

شايد برترين نظمى كه درباره‏ى  حضرت زهرا(ع) سروده‏اند، بيتى از امير الشعراء احمد شوقى باشد؛ آن جا كه مى‏گفت:

مـا تمنّى‏ غيرهـا نسـلاً و منْ‏                       يلدُ الزّهراءَ يزهد فى سواها

هر آن مامى كه از او زهرا بزايد                      دگر نسلى بجز زهرا نخواهد

 

توجه به زهرا(ع)

اين مسايل است كه ما را وا مى‏دارد تا به گرامى داشت ياد زهرا(ع) چنين توجهى داشته باشيم؛ زيرا زمانى كه زهرا(ع) را به ياد مى‏آوريم، به ياد آرمان رسالت مى‏افتيم و خط حركت اسلامى را در آرمان‏هاى پويا و متحرك او در داخل اسلام به ياد مى‏آوريم كه زهرا(ع) عنصرى حياتى در آن بود. ما در همه‏ى اين موارد ياد او را زنده نگه مى‏داريم. تاريخ بشرى بسيارى از انسان‏ها را به خاطر دارد كه با مرگ به پايان رسيده‏اند؛ زيرا زندگى آنان، منحصر به خودشان بوده است و نيز انسان‏هايى را به خاطر دارد كه حيات آنان با تداوم رسالت‏شان جاودان مانده است و تا رسالت آنان باقى است، زنده‏اند؛ و فاطمه‏ى زهرا(ع) از اينان است. نمى‏توان از رسول خدا(ص) ياد كرد، مگر اينكه او را نيز به ياد آورد، و نمى‏توان على(ع) را به ياد آورد، جز اينكه به ياد او نيز بود؛ نمى‏توان خاطره‏ى كودكى حسن و حسين و زينب(ع) را به ياد آورد، بى آن كه از فاطمه زهرا كه راز طهارت كودكى آنان است، ياد كرد؛ بنابراين، همگان را دعوت مى‏كنيم بياييد كارى كنيم كه زهرا(ع) نه تنها به صورت چند قطره‏ى اشك؛ بلكه در عقل و دل ما پيام و رسالت و انديشه‏ى جاودانه شود. البته ما نمى‏توانيم از سرازير شدن سيلاب اشك خود در اندوه فاطمه زهرا(ع) جلوگيرى كنيم؛ ولى بايد آغوش خود را به روى رسالت وى بگشاييم؛ زيرا فاطمه تمامى اشكهايش را به پاى رسالت خويش ريخت و حتى لحظه‏اى، به قدر چشم برهم زدنى، براى خويش نزيست. اين همان راز جاودانگى اهل‏بيت(ع) است. آنان براى اسلام زيستند. از اين رو بر ماست كه يادمانشان را با هدف احياى اسلام برگزار كنيم.

 

زهرا(ع) در سخنان پيامبر(ص)

اگر بخواهيم زهرا(ع) را در سخنان پيامبر خدا بجوئيم، پيش از هر چيز به حديثى بر مى‏خوريم كه «بخارى» در «صحيح» خويش از رسول خدا نقل كرده است. آن حديث چنين است «فاطمة بضعة منى؛ من اغضبها اغضبنى»؛ «فاطمه پاره تن من است. هر كس او را به خشم آورد، مرا خشمگين كرده است». باز به حديثى بر مى‏خوريم كه «مسلم» در كتاب «الصحيح» آورده است: «انما ابنتى فاطمة بضعة منى يؤذينى ما اذاها»؛ «همانا دخترم فاطمه پاره‏ى تن من است. آنچه او را مى‏آزارد، مرا نيز مى‏آزارد».

روايتى ديگر «مسلم» از رسول خدا(ص) نقل كرده است: «انما ابنتى فاطمة بضعة منى يريبنى ما ارابها و يؤذينى ما اذاها»؛ «همانا دخترم (فاطمه) پاره‏ى تن من است؛ آنچه سبب آشفتگى خاطر او است، مرا مى‏آشوبد و آنچه آزارش دهد آزرده‏ام مى‏كند».

هنگامى كه مى‏خواهيم مفهوم اين حديث را دريابيم، بايد پيامبر را چنان كه خدا به ما شناسانده است، بشناسيم. او به هوس سخن نمى‏گفت: (و ما ينطقُ عن الهوى‏ ان هو الا وحى يوحى‏).

گونه‏اى از وحى، به صورت آياتى است كه خداوند در قرآن نازل كرده است و گونه‏اى ديگر از آن در عقل پيامبر جاى دارد كه خداوند آن را با حقيقت استوار كرده است. و گونه‏اى از وحى نيز در قالب سنت پيامبر براى تكميل خط ترسيم شده از سوى قرآن وجود دارد. پيامبر فرستاده‏اى صادق بود كه چيزى بر خدا نمى‏بست: (و لو تقوّل علينا بعض الاقاويل * لاخذنا منه باليمين * ثم لقطعنا منه الْوتينِ)؛ «و اگر بر ما سخنانى مى‏بست، * او را با قدرت مى‏گرفتيم، * سپس شاهرگش را مى‏زديم».

بنابراين زمانى كه پيامبر سخن مى‏گفت، تحت تأثير احساسات و عواطف شخصى نبود تا ارزش را از راه عاطفه و احساس منتقل كند؛ بلكه سخن پيامبر بر اساس رسالت و با توجه به آن است تا از طريق رسالت و براى آن به كسى ارزش بدهد. پيامبر هم يك انسان بود و همانند هر انسان ديگرى دخترش را دوست مى‏داشت و به او محبت مى‏كرد؛ اما زمانى كه در صدد ارزشگذارى بر مى‏آيد و مى‏خواهد به كسى عنوان و ارزشى ببخشد، در اين صورت ايشان انسانى‏ست كه به او وحى شده است، پس هنگامى كه ايشان مى‏گفت: «فاطمه پاره تن من است»، بايد در اين سخن انديشيد كه معنا و مفهوم آن چيست؟ مفهوم سخن پيامبر، اين است كه فاطمه با او ارتباطى حياتى و نزديك دارد؛ درست مانند اين كه جزئى زنده از پيكر اوست. هنگامى كه شخصى، پاره‏اى از وجود رسول خداست، به پيروى آن، عقل او نيز پاره‏اى از عقل پيامبر است و روحش نيز بخشى از روح پيامبر و حياتش نيز از حيات رسول خدا(ص) و پاكى و صفا و معنويت و صدق و امانتداريش نيز از اوست. اگر پيامبر اكرم(ص) فرمود: «هر كس او را بيازارد، مرا آزرده است»، آيا سخن ايشان مانند پدرى‏ست كه هرگاه مردم فرزندش را مى‏آزارند، ناراحت مى‏شود؟ بايد توجه كرد كه حاملان رسالت الهى، در برابر خشم بحق مردم به فرزندانشان، دچار فشار عاطفى نمى‏شوند؛ زيرا مى‏دانيم وقتى پدرى صالح، ببيند مردم بر فرزند او به سبب كار زشت يا گناهى كه مرتكب شده است، خشم گرفته‏اند، حق ندارد بگويد: هر كس فرزندم را بيازارد، مرا آزرده است.

بنابراين معناى سخن پيامبر اين است كه: ممكن نيست فاطمه زهرا(ع) به كسى بدى كند يا در سخن و رفتار مرتكب ناشايستى گردد، تا مردم حق داشته باشند به او آزار رسانند و يا بر او خشم گيرند، يعنى فاطمه(ع) انسانى‏ست كه نه دچار اشتباه مى‏شود و نه گناه و انحرافى در شخصيت او وجود دارد؛ بنابراين هر كس به او غضب كند، بر خط مستقيم [ الهى ] خشم گرفته و حق را به خشم آورده است.

من از كلام رسول خدا «من اغضبها فقد اغضبنى و يؤذينى ما آذاها» چنين مى‏فهمم كه فاطمه(ع) آزار نمى‏بيند، جز هنگامى كه معصيت خدا شود و اذيت نمى‏شود، جز آن گاه كه مردم از راه خدا منحرف شوند. اگر آزار او توجيهى از جانب حق يا رسالت نداشته باشد، چگونه ممكن است پيامبر از آزارش، آزرده شود؟!

 

شبيه‏ترين مردم به رسول خدا(ص)

حال، به جست و جو در كتاب «استيعاب» كه از منابع غير شيعى است، مى‏پردازيم، تا مشخص كنيم اين كتاب جزو منابع بى‏طرف است؛ زيرا برخى افراد، شيعيان را متهم مى‏كنند كه تحت تأثير عواطف و احساسات سخن مى‏گويند.

در كتاب «استيعاب» اثر ابى عبدالبر با اسناد مربوط از عايشه ، ام المؤمنين!!! نقل شده است: «ما رأيت احدا كان أشبه كلاماً و سمْتاً و هدْياً ودلاً برسول الله من فاطمة و كانت اذا دخلت عليه قام اليها فاخذ بيدها فقبلها و اجلسها فى مجلسه و كانت اذا دخل عليها قامت اليه فاخذت بيده فقبلتها و اجلسته فى مجلسها»؛ «هيچ كسى را نديدم كه از جهت كلام و سيما و اخلاق و نيك منشى به رسول خدا شبيه‏ترين باشد، مگر فاطمه. هرگاه فاطمه بر رسول خدا وارد مى‏شد، پيامبر بر مى‏خاست و دستش را مى‏گرفت، مى‏بوسيد و او را در جاى خود مى‏نشانيد و هرگاه پيامبر بر فاطمه وارد مى‏شد، فاطمه(ع) بر مى‏خواست و دستش را مى‏گرفت و مى‏بوسيد و او را در جاى خود مى‏نشانيد».

هنگامى كه چنين سخن صريحى را مطالعه مى‏كنيم، -كه در «استيعاب» يا در «سنن ابى داوود» از عايشه نقل شده- چه در مى‏يابيم؟

در مى‏يابيم كه اين سخنان از عمق پيوند روحى بين رسول خدا(ص) و فاطمه‏ى زهرا(ع) مى‏كند؛ زيرا رسول خدا چنين رفتارى با هيچ كس نداشت زيرا چنين رفتارى از رسول خدا با على(ع) نيز نقل نشده است و همچنين فاطمه(ع) نيز با كسى چنين، رفتار نمى‏كرد. چنين رفتارى از ايشان با على(ع) نيز نقل نشده است. اين رفتار تنها از پيامبر و دخترش با يكديگر رخ داده است. پيوند بين فاطمه‏ى زهرا(ع) و رسول خدا(ص) از دوران كودكى فاطمه آغاز شده بود. هر چند در سيره، خبر چندانى از رابطه فاطمه(ع) و پيامبر در دوران كودكى و زمانى كه خديجه زنده بود، به دست نمى‏آوريم؛ ولى در سيره‏ى نبوى، از دوران كودكى فاطمه(ع) پس از وفات مادرش، با ما سخن گفته‏اند؛ از زمانى كه رسول خدا در خانه‏اش تنها شد، و عمويش ابوطالب كه در برابر فشار قريش از او حمايت و طرفدارى مى‏كرد، از دنيا رفت و خديجه، ام المؤمنين نيز كه با تمام هستى‏اش در كنار پيامبر و با او مى‏زيست، حيات را بدرود گفت و پيامبر بسيار تنها مانده بود.

 

مادر پدر

پيامبر بسيار تنها مانده بود. او تجربه‏ى  ديگرى نيز از تنهايى داشت. هنگامى كه شيرخواره بود، مادرش را از دست داد. پيامبر با آنكه دلش لبريز از عشق به خدا بود، انسان بود و انسان نيازمند مهربانى و عاطفه و عشق است. نياز پيامبر به مهر و محبت، نقصان در وجود ايشان بشمار نمى‏آمد و اعتماد او را به نفس و اتكاى او را به خدا سست نمى‏كرد. بايد توجه كنيد پيامبر(ص) نيز مانند ما گرسنه تشنه مى‏شد و بسان ما محتاج محبت و عاطفه بود و نيازمند محبت بود تا زمانى كه از آن اشباع مى‏گرديد. پيامبر(ص) نيز نيازمند احساس زيبا و لطيف بود و زهرا(ع) باتمام خلوص نيت و همه‏ى مهربانى، محبت، طهارت و صفايى كه در دلش موج مى‏زد، بر زندگى پدر سايه مى‏گسترد و مرهم زخم‏هايى مى‏شد كه پيامبر در مسير رسالتش به جان مى‏خريد، تا جايى كه پيامبر(ص) احساس كرد گويى مادرش دوباره زنده شده است؛ از اين رو عنوان جاودانه‏ى «ام ابيها» را به دخترش بخشيد.

وقتى، ما از مادر بودن فاطمه(ع) براى پيامبر(ص) سخن مى‏گوييم كه او از ژرفاى دل و جان به پدر روى مى‏كرد. برخى مى‏كوشند چنان جلوه دهند كه ما از نقطه ضعفى در شخصيت پيامبر سخن مى‏گوييم. كسانى هم كه هر سخن را به بدترين صورت محتمل، معنا مى‏كنند، سخن ما را منافى مقام عصمت و كمال پيامبر مى‏دانند. در پاسخ اينان بايد گفت: آيا مقام عصمت با گرسنگى پيامبر و سنگ به شكم بستن او در (شعب ابى طالب) منافات دارد؟ آيا مقام عصمت، با احساس تشنگى پيامبر و آب نوشيدن او منافات دارد؟! نياز و بى‏نيازى عاطفى و تشنه محبت بودن و سيراب شدن از آن نيز چنين است. بعضى از مردم اين مفاهيم را كه خداوند تأييد كرده و از حزن شديد پيامبر(ص) و اندوه و حسرت او براى مردم خبر داده است، درك نمى‏كنند. خداوند از احساسات بسيار دردمندانه‏ى پيامبر(ص) كه ريشه‏اى كاملاً انسانى داشت، خبر داده است. عنوان «ام ابيها» ژرفاى پيوند پيامبر را با فاطمه‏ى زهرا(ع) كه تا وفات پدر ادامه داشت، تفسير مى‏كند؛ چرا كه ميان آن دو، عشق روحانى متقابل برقرار بود. شايد بتوانيم بر اين مطلب تأكيد ورزيم كه بين آن دو وحدتى نهفته بود كه وابستگى معنويشان به يكديگر نمود آن است. همين مطلب را در برخى روايات ديگر پى مى‏جوييم. از جمله در اين روايت «ان فاطمة اقبلت ما تخطئى مشيتها مشية رسول‏الله»؛ «فاطمه چنان روى نمود كه راه رفتنش همانند راه رفتن رسول خدا بود»؛ فاطمه(ع) حتى در شيوه‏ى راه رفتن از پيامبر تأثير پذيرفته بود؛ زيرا پيامبر استاد و مربى و معلم او بود. پيامبر در هر روز از عمر خويش درس تازه‏اى از اخلاق و معنويت و خردمندى به او داده بود. اين دختر در مكه همراه پيامبر(ص) بود و روز و شب با او سخن مى‏گفت و سخن او را مى‏شنيد. چنين است كه فاطمه(ع) علم خود را از پيامبر گرفت، چنان كه علم همسرش -على(ع)- نيز برگرفته از درياى علم پيامبر بود.

تاريخ براى فاطمه(ع) استادى جز رسول خدا سراغ ندارد، همان‏گونه كه براى على(ع) استادى به جز رسول خدا نشان ندارد.

 

على و فاطمه(ع) آيينه‏ى تمام نماى پيامبر(ص)

ازدواج على(ع) و فاطمه‏ى  زهرا(ع) پيوند دو شاگردى است كه نزد يك استاد درس خوانده‏اند و از يك آبشخور سيراب شده‏اند؛ اين عامل سبب شده تا آنان به لحاظ عقلى و روحى و اخلاقى و رفتارى، هماهنگى كامل داشته باشند؛ بنابراين وقتى به شخصيت على(ع) نظر مى‏افكنيم، رسول خدا را مى‏بينيم و وقتى زندگى فاطمه(ع) را بررسى مى‏كنيم، پيامبر را در وجود او مى‏بينيم.

«حاكم» در كتاب «مستدرك» -كه مكمل «صحيح مسلم و بخارى» است- با ذكر سند از «ابى ثعلب» نقل كرده است: «رسول خدا(ص) هر گاه از جنگ يا سفر برمى‏گشت، به مسجد مى‏رفت و براى بازگشتش، دوگانه‏ى شكر مى‏گزارد و پس از آن به سراغ دخترش فاطمه(ع) مى‏شتافت و آن گاه نزد زنانش مى‏رفت». معنى اين سخن آن است كه فاطمه(ع) در نقطه‏ى مركزى رابطه‏ى پيامبر با ديگران و حتى با همسران آن حضرت بود. «حاكم» در اين كتاب با ذكر سند چنين روايت كرده است: «هرگاه پيامبر عزم سفر مى‏كرد، آخرين كسى كه از او خداحافظى مى‏كرد، فاطمه(ع) بود». يعنى آخرين كسى كه پيامبر چهره‏اش را مى‏نگريست، فاطمه بود؛ تا سيماى فاطمه و مهربانى و محبتى كه او به پدر ابراز مى‏كرد، همچنان در مسير سفر برايش همراهى روح‏نواز و آرام‏بخش باشد. (در ادامه‏ى روايت چنين آمده است:) «و هر گاه كه از سفر بر مى‏گشت، پيش از هر كس به ديدار فاطمه(ع) مى‏شتافت». زيرا پيامبر در طول سفر همواره با شوق به ديدار او مى‏زيست؛ شوقى كه مانند آن را درباره‏ى هيچ كس ديگر در دلش نيافته بود؛ بنابراين گرماى اين شوق را با ديدار او -پيش از ديدن ديگران- فرو مى‏نشاند.

در «استيعاب» با ذكر سند روايت شده است: «از عايشه، ام‏المؤمنين پرسيده شد: محبوبترين شخص نزد پيامبر چه كسى بود، عايشه پاسخ داد: فاطمه. راوى پرسيد: از ميان مردان چه كسى، گفت: همسرش، كه جز روزه و نماز از وى چيزى بياد ندارم ».

 

صديقه‏

ابو نعيم در «حلية الاولياء» با ذكر سند از عايشه روايت كرده است: «ما رأيت احدا قط اصدق من فاطمة غير ابيها»؛ «كسى را راستگوتر از فاطمه نديدم، جز پدرش». آرى او در مقام راستگويى چنان بود كه كسى از مسلمانان به رتبه‏اش نرسيد و در مقام راستگويى از او فراتر نرفت و اين درجه، گوياى پيوستگى معنوى او به رسول خدا(ص) و يگانگى با او در ويژگى شاخص آن حضرت است؛ زيرا صداقت، ويژگى رسول خدا(ص) بود، كه زمينه‏ى پذيرش نبوت را در جان آدميان پديد آورد. به تعبير ديگر: پايه‏هاى پذيرش نبوت، راستگويى و امانت‏دارى است. صداقت زمينه‏ساز امانت‏دارى است، و امانت‏دارى با راستگو همزيست است ودر دل آن جاى دارد؛ زيرا ممكن نيست انسان راستگو، خيانت كند، كه خيانت نوعى دروغ است.

از اين رو فاطمه(ع) صداقت پدرش راپذيرا گرديد و با آن به جايگاه رفيعى رسيد كه پس از پدرش راستگوتر از او نبود؛ زيرا راستگويى او برخاسته از صدق پدر بود كه آن را در عقل او كاشت، تا انديشه‏ى او انديشه‏ى صادقانه باشد و آن را در عاطفه‏اش نشاند، تا عاطفه‏اش صادقانه باشد و در حياتش وارد كرد، تا حياتش، سراسر راستگويى باشد. فاطمه(ع) در زمانى كه خود كودكى بيش نبود، در برابر پدر، به اندازه‏ى  هر مادرى در برابر فرزند، احساس مسؤوليت مى‏كرد. در تاريخ آمده است: قريشيان، هنگامى كه پيامبر در حال سجده بود، سرگين شكمبه گوسفند را بر پشت او ريختند. فاطمه(ع) آمد و آن را دور ريخت.

گويا فاطمه(ع) هنگام حركت پيامبر به سوى مسجد الحرام براى اداى نماز، همراه پدر بود. اين داستان ميزان اهتمام دختر را در رعايت حال پدر و زير نظر داشتن وضع او و تعقيب رفتار مشركان نشان مى‏دهد.

 

همراه پدر حتى در جنگ‏ها

همچنان پيروى فاطمه را از پدر، پى مى‏جوييم و او را مى‏بينيم كه در بعضى جنگ‏ها همراه پدر است. مورخان از فعاليت او در مدينه چنين گفته‏اند: در جنگ احد پيامبر زخمى شد. على(ع) زخم را شست و بست؛ ولى خون بند نمى‏آمد، از اين‏جا وظيفه‏ى فاطمه در نقش پرستار آغاز مى‏گردد. فاطمه(ع) آمد و در حالى كه مى‏گريست، پدر را در آغوش گرفت. آن‏گاه حصيرى را سوزاند و خاكسترش را روى زخم گذاشت تا خون بند آمد. اين ماجرا مى‏تواند عمق علاقه‏ى فاطمه(ع) را به پدر و پيروى و مراقبت از او را نشان دهد. پيامبر در همين زمان چند همسر داشت؛ اما فاطمه(ع) احساس مى‏كرد بيش از همسران پدر، مسؤول وضعيت و مراقبت از او و مرهم نهادن بر زخم‏هاى اوست.

 

داستان ازدواج با على(ع)

هنگامى كه فاطمه(ع) با على(ع) ازدواج كرد، على(ع) بشدت فقير بود. بسيارى از شخصيت‏هاى بزرگ مهاجر از فاطمه(ع) خواستگارى كرده بودند. پيامبر در جواب آنان فرموده بود: «من منتظر امر پروردگارم هستم.» به على(ع) گفتند: «چرا از فاطمه خواستگارى نمى‏كنى؟» على(ع) از اين كار خجالت مى‏كشيد؛ ولى به هر روى نزد رسول خدا رفت و مسئله را با او در ميان گذاشت. سيماى پيامبر شكفته گرديد، گويى پيامبر انتظار چنين لحظه‏اى را مى‏كشيد و آماده‏ى چنين پيشامدى بود. پيامبر از دارايى على كاملاً آگاه بود، زيرا خود، على(ع) را بزرگ كرده بود. پيامبر چنان كه از فضايل علمى و روحى زندگانى على(ع) آگاه بود، ميزان ثروت او را هم مى‏دانست. با اين حال از او پرسيد: «دارايى‏ات چيست؟» على(ع) گفت: «سپر و شمشير و لباسى كه بر تن دارم و شما اين را مى‏دانيد.» پيامبر فرمود: «شمشير، چيزى است كه تو از آن بى‏نياز نيستى، زيرا به وسيله‏ى آن از اسلام و رسول خدا دفاع مى‏كنى؛ اما سپرت را به من بده.» سپر را به پانصد درهم فروختند. مهر زهرا(ع) همين بود. اين دو (على و زهرا(ع)) مانند مستمندترين مردمان مى‏زيستند؛ چندان كه شدت فقر و تلاش و رنج و مشقت كار در خانه، زهرا(ع) را به شدت -و بيش از ديگر زنان- مى‏آزرد.

در ادامه‏ى سخن از ازدواج آن حضرت و ارزش‏هاى نهفته در شخصيت او، به روايتى از «كشف الغمه» بر مى‏خوريم كه از امام صادق(ع) نقل شده است: «لو لا ان لله تبارك و تعالى خلق اميرالمؤمنين لفاطمة ما كان لها كفو على وجه الارض»؛ «اگر خداوند تبارك و تعالى اميرالمؤمنين را براى فاطمه نيافريده بود، بر روى زمين همتايى براى او نبود».

اگر همشأنى به «نسب» باشد، پسر عموهاى پيامبر فراوان بودند و اگر به جنبه‏ى  مسلمانى باشد، مسلمانان بسيار بودند؛ اما رازى در على(ع) و فاطمه(ع) بود كه جز خدا كسى نمى‏دانست. عنصرى در اين جا هست كه على(ع) را به فاطمه پيوند مى‏دهد؛ اين دو با هم به لحاظ علمى و معنوى و اخلاقى با رسول خدا زيسته‏اند، در حالى كه هيچ زن يا مرد صحابى ديگر چنين نبوده است. على و فاطمه(ع) شب و روز با او همراه بودند، با او زندگى كرده‏اند و از او الهام گرفته‏اند.

پيامبر نيز سعى مى‏كرد تا آنان را چونان تربيت كند كه آيينه‏ى تمام نماى او باشند، و با اين كار به اين دعوت الهى پاسخ مثبت بدهد: (و أنذر عشيرتك الاقربين) (شعراء، آيه 214.)؛ «و خويشاوندان نزديك را هشدار ده!»؛ در حالى كه خويشان پيامبر از او روى گرداندند، نزديك‏ترين خويشان ايمانى و روحى پيامبر؛ يعنى على و فاطمه(ع) در كنار او بودند؛ بنابراين در همان فضا و افق معنوى و روحيه‏ى خداپذيرى و خداشناسى كه على(ع) به سر مى‏برد، فاطمه(ع) نيز در چنين وضع و حالتى قرار داشت.

بنابراين وقتى ما عبادت على و فاطمه(ع) را بررسى مى‏كنيم، توان و تلاش و حالت خداجويى را مى‏يابيم كه در هر دو يكسان وجود داشت. معناى اين سخن آن است كه اين دو در چنين رتبه‏اى از معرفت خدا و اتصال به اسرار قدس الهى و صفات غيب او قرار داشته‏اند و از ارزش قرب به خداوند سبحان، آگاه بوده‏اند.

«صدوق» در كتاب «عيون اخبار الرضا(ع)» با سند از «ابوالحسن على بن موسى الرضا(ع)» و او از پدرش (امام موسى كاظم(ع)) و او از پدرانش و آن‏ها از على(ع) روايت كرده‏اند: «پيامبر به من فرمود: يا على! رجال قريش درباره‏ى فاطمه مرا سرزنش كردند و گفتند: ما فاطمه را از تو خواستيم؛ اما تو ما را رد كردى و على را به او تزويج كردى. و من در جواب آنان گفتم: من شما را رد نكردم؛ بلكه خداوند شما را رد كرد و او را به على تزويج نمود». ازدواج زهرا(ع) به دست پيامبر نبود، بلكه كار خداى سبحان بود. سلسله سند اين حديث به گونه‏اى است كه «احمد بن حنبل» درباره‏ى آن گفته است «انما لو وضعت على المجنون لأفاق»؛ «اگر اين سلسله‏ى سند برگردن ديوانه‏اى آويخته شود، او را درمان مى‏كند! [ زيرا در اين سلسله سند امامى از امام ديگر روايت كرده، تا اينكه على(ع) از رسول خدا(ص) نقل كرده است. ]»

 

شوهردارى فاطمه (ع)

زهرا(ع) در زندگى خود مانند هر زن ديگرى در انجام دادن مسؤوليت‏هاى زناشويى كوتاهى نمى‏كرد. از آن رو كه دختر رسول الله بود، خود را از ديگر زنان مسلمان متمايز نمى‏ديد. زهرا(ع) در مسؤوليت‏هاى زناشويى، همچون ديگر زنان مسلمان بود و البته در بهترين و والاترين درجه‏اى كه يك زن مسلمان مى‏توانست بدان دست يابد. او (گندم و جو) را آسياب، و خمير درست مى‏كرد و نان مى‏پخت و فرزندانش را تربيت مى‏كرد.

او از آغاز حياتش رنج‏هاى فراوانى كشيد كه در نوشته‏هاى سيره نويسان آمده است. مطلب بسيار مهمى كه در زندگى مشترك على و فاطمه(ع) به چشم مى‏خورد و آن دو را سخت به هم پيوند مى‏داد، اين است كه با معنويت، استقامت، عبادت و زهد زهرا(ع) به زندگى على(ع) صفا و پاكى مى‏بخشيد و در محيط خانه چنان فضاى اسلامى پديد مى‏آورد كه وقتى على(ع) وارد مى‏شد، از هر سو خود را در احاطه‏ى اسلام مى‏ديد؛ زيرا زهرا(ع) فضاى خانه را پر از عطر خوش اسلام مى‏كرد و على (ع) همان‏گونه كه در مسجد و كنار رسول‏خدا، فضاى اسلام را تنفس مى‏كرد، در خانه و با دختر رسول خدا نيز فضاى اسلام را نفس مى‏كشيد. على(ع) نيز شوهر مسلمانى بود كه با حق و حق با او بود. و در چنين فضاى عطرآگين اسلامى از عقل، روح، عبادت، استقامت و زهدش به فاطمه(ع) ارزانى مى‏داشت؛ بنابراين فاطمه(ع) با فضايلى كه در شخصيت على(ع) بود، عطر دل انگيز اسلام را استشمام مى‏كرد. تضرع و خشوع و عبادت و سجده‏هاى آن دو، براى خدا بود و برجستگى‏هاى آن‏ها در مقام محبت خدا و خوف از او درهم مى‏آميخت.