امام على (ع) 

|   اهلبیت علیهم السلام

 

 

·  شخصيت امام على(ع) 

 
 

·   ديدگاه امام(ع) درباره‏ ى خلافت‏ 

 
 

·  ما و امام على

 
 

·  امام على(ع) پيش از بعثت‏ 

 
 

·   على(ع) در حكومت‏ 

 
 

·   وابستگى به على(ع) مسؤوليت است‏ 

 
 

·  على(ع) بعد از بعثت‏ 

 
 

·   افق‏هايى از نور 

 
 

·   پرسش و پاسخ درباره‏ ى امام على 

 
 

·  تجارت با خدا 

 
 

·  اصول پنجگانه وصيت‏ 

 
 

·   على(ع) و اسلام‏ 

 
 

·  هجرت به مدينه‏ 

 
 

·  اصل اول 

 
 

·   سيره امام(ع) و واقعيت امروز ما 

 
 

·  علم و دانش  علي 

 
 

·  اصل دوم 

 
 

·   ما و فتنه ‏ها 

 
 

·  على(ع) و بيدارى امت‏ 

 
 

·  اصل سوم 

 
 

·   مسئله اين است‏ 

 
 

·  امام على(ع) و حق‏ 

 
 

·  اصل چهارم 

 
 

·   بى طرفى بين حق و باطل معنا ندارد 

 
 

·   ولايت امام على

 
 

·   اصل پنجم 

 
 

 

 

كسانى هستند كه اگر نام آنان را به ياد بياوريم، احساس مى‏كنيم كه وارد غارهاى تاريخ شده‏ايم تا از آنها رد پايى بيابيم. بايد اينجا و آنجا شمعى بر افروزيم تا بتوانيم آنها را بشناسيم و با طرز تفكرشان آشنا شويم.

[در مقابل‏]، كسانى هستند كه اگر به يادشان بيفتيم احساس مى‏كنيم كه نامشان زمان را در مى‏نوردد و در افق‏هاى وسيعى اوج گرفته و ما را با بى‏نهايت پيوند مى‏زند و در همه‏ى موقعيّت‏هاى حيات حركت مى‏دهد، تا آنجا كه چيزى نمى‏يابيم جز اينكه به صراحت يا به اشارت از او حكايت مى‏كند. زمانى كه به عقل آنها راه مى‏يابيم و وارد آن مى‏شويم، سراسر درخشندگى مى‏يابيم. برخلاف بسيارى از عقل‏ها كه وقتى وارد مى‏شويم به چيزهاى زيادى نيازمنديم تا انديشه‏اى را در آن بيابيم و درك كنيم.

افرادى هستند كه اگر به ياد آنها بيفتيم احساس مى‏كنيم كه ما را ذهنى مى‏سازند تا آنجا كه تصور مى‏كنيم اگر با آنها همراه شويم از زندگى فاصله مى‏گيريم. و كسانى هستند كه اگر يادشان كنيم. احساس مى‏كنيم كه اگر انديشه‏ى انتزاعى دارند آن را با پويايى به واقعيت نزديك مى‏سازند.

اين امام على(ع) است، كه اگر تاريخ او را محاصره كند تا موانعى در برابر او قرار گيرد و عواملى كه خواسته او را محدود كند و افق‏هاى كوچكى كه نام او در آن مطرح شده و تعصب‏هايى كه او را عنوان خود ساخته است، على(ع) را در چنين جاهايى نخواهى يافت.

على(ع) انسانى‏ست كه در تمام زندگى خود با خدا زيست؛ نه صوفيانه كه همه عواطف را مهار كند، بلكه بدانسان كه تو را وا مى‏دارد با بندگان خدا زندگى كنى، سرگذشت‏ها و مشكلات آنها را لمس كنى و از طريق خدا در ذهن‏هاشان، خردى و از جانب وحى الهى، در انديشه‏هاشان انديشه‏اى بيافرينى. على با تمام وجود با خدا زيست.

على با اينكه در رأس هرم قدرت بود، با مردم مى‏زيست، با قلبى كه احساس مى‏كرد «لعلّ بالحجاز او اليمامة من لا طمع له بالقرص»، شايد در حجاز يا يمامه كسى باشد كه اميد دستيابى به قرص نانى ندارد.

 

شخصيت امام على(ع)

{و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات اللّه و اللّه رؤوف بالعباد}(بقره 207.)؛ «و از مردم كسى‏ست كه جان خويش را به خشنودى خدا مى‏فروشد و خدا به بندگان، مهربان است».

{انما وليكم ‏الله ورسوله والذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة و هم راكعون‏}(مائده 55.)؛ «همانا دوست و سرپرست شما خداست، و پيامبرش و كسانى كه ايمان آورده‏اند، آنان كه نماز بر پا مى‏دارند و زكات مى‏دهند، در حالى كه در ركوع‏اند».

اين دو آيه درباره‏ى  امام على(ع) نازل شده است؛ آيه اول در شب هجرت هنگامى كه امام على(ع) در بستر رسول‏خدا خوابيده بود تا خروج رسول‏خدا(ص) از مكه پوشيده بماند و خدا بر اخلاص او به رسول خدا گواهى دهد؛ چون اخلاص به رسول، اخلاص به خداست.

آيه دوم هنگامى نازل شد كه امام در مسجد مشغول نماز بود و سائلى وارد شد و نماز امام مانع از آن نشد كه انگشتر خود را به او صدقه دهد.

در شخصيت او، همه چيز در خدمت خدا بود و اين چنين بود شمشير و قهرمانى و شجاعت او.

امام على(ع) احساس مى‏كرد كه مالك شجاعت، قهرمانى ، شمشير و... خود نيست؛ بلكه آن‏ها را ملك خدا مى‏دانست.

شجاعت و قهرمانى براى او، ويژگى شخصى، و سلاح، ملك فردى نبود؛ زيرا او، آن را ملك خدا تلقى مى‏كرد و جز در مواردى كه خدا مى‏خواست به حركت درنمى‏آورد؛ و هميشه منتظر امر خدا و نبردى بود كه احساس مى‏كرد خدا به آن خشنود است. امام على(ع) به خود اجازه نمى‏داد به نبردى وارد شود كه احتمالا خشنودى خدا در آن نيست، و يابه ضرر اسلام تمام مى‏شود. هنگامى كه جنگ‏هاى امام على(ع) را بررسى مى‏كنيم همه را همين‏گونه مى‏يابيم؛ از اولين جنگ او در بدر در كنار رسول خدا، تا آخرين جنگ او با خوارج، كه حياتش با آن پايان يافت.

امام على(ع) همواره در جستجوى مبناى شرعى جنگ بود و مى‏خواست بداند چگونه نبردى در راه خدا و راه اسلام صورت مى‏گيرد، نه در راه خود و شهوات.

ما، امام على(ع) را در جنگ و صلح چنين ديديم. صلح او نه براى مصلحت شخصى كه به خاطر مصلحت اسلام بود؛ حتى اگر به ضرر شخص او بود و بنابراين مى‏فرمود: «لا سلمن ما سلمت امور المسلمين»؛ «من هر آينه، زمام حكومت را به دست كسانى مى‏سپاريم كه موجب آسايش و سلامت امور مسلمين شود».

زمانى كه مى‏ديد امور مسلمانان به صلح نياز دارد، صلح مى‏كرد و اگر مى‏ديد حيات مسلمانان و مصلحت اسلام، در جنگ است، به نبرد مى‏پرداخت؛ و سرانجام، صلح و جنگ او در راه خدا صورت مى‏گرفت.

زمانى كه حركت مى‏كرد، همه چيز را در برابر خدا كوچك مى‏شمرد؛ و بنابراين از كسى نمى‏ترسيد؛ چون خوف خدا وجود او را فرا گرفته بود و درك عظمت خدا او را از توجه به بزرگى ديگران باز داشته بود.

او قهرمانى بود كه نمى‏ترسيد و حمله گرى كه فرار نمى‏كرد؛ اين چيزى بود كه رسول خدا در بيان شخصيت او براى مسلمين فرمود: «لا عطين الراية غداً رجلاً يحب اللّه و رسوله و يحبه اللّه و رسوله كرار غير فرار لايرجع حتى يفتح اللّه على يديه»؛ «فردا پرچم را به كسى خواهم داد كه او خدا را و خدا او را دوست دارد؛ او حمله‏گرى‏ست كه نمى‏گريزد و هيچ وقت پشت به جنگ نمى‏كند، تا اينكه خدا پيروزى را به دست او رقم زند».

او خدا را دوست دارد و به دشمنان خدا هجوم مى‏برد؛ و خدا او را دوست دارد و نيروى خود را از خدا مى‏گيرد و در صحنه نبرد ثابت قدم مى‏ماند؛ زيرا احساس مى‏كند كه با عنايت خدا حركت مى‏كند. اين روحيه‏اى بود كه امام على(ع) مى‏خواست مردم با آن حركت كنند؛ چون هر قضيّه، مسئله و نبردى كه از عمق ايمان و درون انسان برنخيزد، نبردى سطحى خواهد بود كه گام‏ها در آن مى‏لغزد.

 

امام على(ع) پيش از بعثت‏

پيامبر گرامى اسلام، سرپرستى - حضانت- امام على(ع) را پيش از بعثت به عهده گرفت تا زيادى عيال ابى‏طالب را كاهش دهد؛ و به اين صورت امام على(ع) پسر خوانده رسول خدا شد كه آن حضرت، پيوسته در آفاق الهى و كرانه‏هاى هستى به تأمل مى‏پرداخت؛ و بدين‏گونه پيش از رسالت با تمام وجود با خدا در ارتباط بود و على(ع) را نيز در فضاى اين تأملات شريك مى‏كرد و همه اخلاقيات ممتاز خويش را در جان و روان او جارى مى‏ساخت. رسول خدا راستگوى امين بود و على(ع) را نيز همين گونه تربيت كرد.

اين همان چيزى‏ست كه امام جعفر صادق(ع) بدان اشاره فرمود، زمانى كه يكى از اصحاب آن حضرت از او خواست كه چيزى به وى تعليم فرمايد كه به جايگاه على در نزد حضرت دست يابد، حضرت فرمود: «انظر الى مابلغ به على من المنزله عند رسول اللّه فافعله، فان عليا بلغ مابلغ لانه كان الصادق الامين»؛ «نگاه كن به درجه‏اى كه على نزد رسول خدا بدان رسيد؛ پس تو همان كار را بكن. به درستى على به هر چه دست يافت، به اين علت بود كه او راستگوى درستكار بود».

صداقت امام على(ع) بود كه او را به حق پيوند داد؛ زيرا او هرگز از حق منحرف نشد؛ نه در امور پيش پا افتاده و كوچك و نه در مسائل بزرگ. و امانت‏دارى بود كه او را به مسؤوليت پيوند مى‏داد؛ زيرا او مسؤوليت اسلامى را امانت خدا مى‏دانست. در ارتباط خود با محيط، در همه مراحل زندگى و در همه عرصه‏هاى كار و فعاليت.

اين همان على(ع) است كه با خدا زيست تا اينكه رسول خدا به رسالت مبعوث شد، و او را به اسلام دعوت كرد او نيز پذيرفت در حاليكه 9 يا 10 سال از عمر او مى‏گذشت.

برخى از مورخان مى‏گويند على(ع) اولين كودكى بود كه اسلام آورد و مى‏خواهند ضمنا بگويند اسلام آوردن او، كودكانه بوده است؛ اما رسول‏خدا(ص) زمانى كه او را به اسلام دعوت كرد، انديشه مرد بزرگى را در او مى‏ديد وگرنه پيامبر چگونه او را به اسلام دعوت مى‏كرد و چگونه او را مورد خطاب قرار مى‏داد؟

 

على(ع) بعد از بعثت‏

على(ع) اسلام آورد و با رسول خدا حركت كرد و در خانه‏ى پيامبر و در كنار او بود و آواز پر جبريل را هنگام نزول نزد رسول خدا مى‏شنيد، با رسول خدا مى‏زيست تا هر آيه‏اى كه بر او نازل مى‏شود و هر حكمى كه بر او وحى مى‏شود، بشنود.

از رسول خدا مى‏آموخت كه چگونه صبر كند آنجا كه رسالت و مكتب نياز به صبر دارد؛ چگونه حركت كند، آنجا كه رسالت نياز به حركت دارد؛ چگونه شدت عمل به خرج دهد، آنجا كه رسالت نياز به شدت عمل دارد، و چگونه مدارا كند، آنجا كه رسالت نياز به تسامح و مدارا دارد؛ بنابراين اخلاق او شبيه اخلاق رسول خدا بود تا آنجا كه وقتى مسيحيان نجران آمدند تا با رسول خدا مباهله كنند، اين آيه نازل شد:

{فمن حاجّك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع أبنائنا و أبنائكم و نسائنا و نسائكم و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت اللّه على الكاذبين‏}(آل عمران ،61.)؛ «هر كه با تو پس از آن دانشى كه به تو رسيد، درباره‏ى او -عيسى يا آن حق- ستيزه و جدل كند، بگو تا ما و شما پسران خويش و زنان خويش و خودمان را بخوانيم، آن گاه دعا و زارى كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».

رسول، فرزندان خود؛ حسن و حسين و دختر خود (فاطمه‏ى زهرا) و على(ع) را آورد. گويا فرمود على نفس من است. اين امتياز به علت خويشاوندى نبود وگرنه رسول خدا پسر عموهاى زيادى داشت؛ اين امتياز به علت ژرفاى شخصيت على(ع) بود؛ زيرا رسول خدا شخصيت على(ع) را در ژرفاى نفس خويش پرورش داد و خطوط اخلاق على(ع) را از خلال اخلاق خويش گشود.

 

تجارت با خدا

على(ع) در همه‏ى  عرصه‏هاى زندگى، مسلمان و پيرو رسول خدا بود و اسلام در همه‏ى انديشه‏ها، احساسات و عواطف او حك شده بود. ما از سيره، سخنان و زندگى او در مى‏يابيم كه اسلام از ديدگاه آن حضرت، از معامله‏ى جان خويش با خدا بود؛ پس انسانى كه براى خود حسابى غير حساب خدا باز كند، يا منافع و مصالحى غير از مصالح رسالت خدا قايل باشد يا روابطى برقرار كند به جز روابطى كه خدا دوست دارد، مسلمان نيست؛ يعنى تمام زندگى انسان بايد براى خدا باشد.

{اذ قال له ربه اسلم قال أسلمت لرب العالمين‏} (بقره، 131.)؛ «آنگاه پروردگارش به او گفت: گردن نهاده و تسليم باش، گفت: پروردگار جهانيان را گردن نهاده و تسليم هستم».

{قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى للّه رب العالمين * لاشريك له و بذلك أمرت و أنا اول المسلمين‏} (انعام، 162، 163.)؛ «بگو نماز و عبادت‏هاى من - يا قربانى حج من - و زندگانى و مرگ من، همه براى خدا، پروردگار جهانيان است * كه او را انبازى نيست و مرا به اين فرمان داده‏اند و من نخستين مسلمانم».

على(ع) بر سر زندگى خويش معامله كرد آن جا كه بر اسلام پاى فشرد تا راه زندگى را به ما بياموزد و خداوند از او در آيه‏ى زير سخن گفته است: {و من الناس من يشترى نفسه ابتغاء مرضاة اللّه...} (بقره، 207).

على(ع) مى‏خواست در معامله‏ى جان خود سود كند؛ و دريافت، سودى نزد خدا نيست جز اينكه جان خويش را در خدمت خدا قرار دهد و در راه او بذل جان كند؛ بنابراين زمانى كه رسول خدا از او خواست شب هجرت در بستر او بخوابد، بدون ترديد و با همه‏ى خطرات، آن را پذيرفت و نپرسيد كه چه آسيـبى به او خواهد رسيد؛ فقط از زنده ماندن رسول خدا سؤال كرد تا از آينده‏ى رسالت مطمئن شود؛ آن‏گاه كه گفت: «يا رسول الله! آيا شما سالم خواهى ماند؟» رسول خدا فرمود: «بلى»، امام فرمود: «پس بفرماييد».

اين چنين، در بستر رسول خدا خوابيد و گرنه رسول خدا نمى‏توانست خروج خود را از مكه بپوشاند. مردم كه مى‏ديدند شخصى در بستر رسول خدا خوابيده، مى‏پنداشتند او رسول خداست.

 

هجرت به مدينه‏

على(ع) به سوى مدينه عزيمت كرد و رسول خدا به مدينه وارد نشد تا اينكه على(ع) به او پيوست و با رسول خدا حركت كرد. على(ع) امر پيامبر را به كار مى‏بست و از هر چه نهى مى‏كرد، اجتناب مى‏كرد و هر چه از او مى‏خواست اجرا مى‏كرد.

و [وقتى‏] جنگ‏ها پيش آمد، امام على(ع) مرد ميدان بود. مورخان نوشته‏اند كه نصف كشته شدگان قريش در جنگ بدر به دست على(ع) كشته شدند و مسلمين در كشتن نصف ديگر شركت داشتند. او خود نقل مى‏كند كه  در خلال جنگ به نبرد مى‏پرداخت و سپس مى‏آمد تا از رسول خدا مطمئن شود و او مشغول مبارزه بود، در هوا و فضاى رسول خدا مى‏زيست و او بود كه از رسول خدا دفاع مى‏كرد.

و زمانى كه در جنگ به ضرر مسلمانان ورق برگشت، او بود كه از رسول خدا دفاع كرد؛ حتى با سپر كردن خود. موقعى كه كتيبه از قريش بر رسول خدا هجوم آورد، رسول خدا فرمود: «يا على او را از من دفع كن».

در همه‏ى  جنگ‏هاى رسول، او جنگجوى قهرمان بود تا آنجا كه وقتى در جنگ احزاب به نبرد عمروبن عبدود عامرى رفت، رسول خدا فرمود: «برز الايمان كله الى الشرك كله»؛ «تمام ايمان، در برابر تمام شرك قرار گرفته است».

على(ع) در برابر عمرو ايستاد. او گفت پدرت دوست من بود، برگرد دوست ندارم تو را بكشم. على(ع) گفت: اما من دوست دارم تو را بكشم. براى او رعايت دوستى‏هاى پدر يا قومش مهم نبود؛ تمام تلاش او بر اين بود كه موضع خود را در پيشگاه خدا حفظ كند.

جايگاه على (ع) نزد رسول خدا

على با رسول خدا عزيمت كرد كه او را به همه‏ى جنگ‏ها كشاند؛ حتى در ماجراى تبوك وقتى رسول خدا او را در مدينه گذاشت، على(ع) با شكوه، و نه اعتراض، به احتجاج پرداخت. رسول خدا به او فرمود:

«اما ترضى ان تكون منى بمنزله هارون من موسى‏ الا انه لا نبىّ بعدى»

اشاره به آيات سوره طه: {و اجعل لى وزيرا من أهلى * هارون أخى * أشدد به أزرى * و أشركه فى أمرى‏} (طه‏29-32)؛ «موسى عرض كرد: و از خاندانم، ياورى و پشتيبانى برايم قرار ده*برادرم هارون را*پشتم را بدو استوار ساز*و او را در كار من شريك گردان».

اين چنين بود كه على به آنچه مورد رضاى رسول خدا بود، رضايت داد.

 

علم و دانش على(ع)

رسول خدا مى‏خواست مسلمانان با ژرفاى شناخت و گستردگى علم على(ع) آشنا شوند.

مسلمان‏ها رسول خدا را حامل همه‏ى علوم بشرى، مى‏دانستند؛ چون خدا، قرآن و اسلام را به او وحى نمود و همه‏ى علم قرآن را به او الهام كرده است. آنان متحير بودند، با اندك بودن فرصت پيامبر چگونه مى‏توانند از دانش او بهره گيرند؛ از اين رو رسول خدا به آنها فرمود: «انا مدينة العلم و على بابها، فمن اراد المدينة فليأتها من بابها»؛ «من شهر علم و على دروازه‏ى آن است. كسى كه از شهرى وارد شود، بايد از در آن داخل گردد».

اين، بدان علت بود كه على(ع) كه تمام علم رسول خدا را درك كرده بود و در ميان اصحاب تنها فردى بود كه به هر مسئله‏اى كه از او پرسيده مى‏شد، جواب مى‏داد و تنها كسى بود كه نياز نداشت از كسى درباره‏ى مسئله‏اى بپرسد؛ بلكه خود مرجعى بود كه صحابه در همه‏ى امور به او مراجعه مى‏كردند.

حتى وقتى به خليل بن احمد فراهيدى استاد سيبويه در نحو و بنيانگذار علم عروض و اولين تأليف كننده‏ى فرهنگ در زبان عربى گفته شد: چرا على را بر ديگران ترجيح دادى و مقدم داشتى - چون خليل به ولايت على(ع) پاى بند بود - گفت: به علت نيازمندى همه به على - چون كسى را نديدم كه به او نيازمند نباشد - و بى نيازى او از همه - او را نديدم كه محتاج كسى باشد -. اين نشانه‏ى اين است كه او امام همه است.

امام على(ع) از آن رو به چنين علمى دست يافته بود كه آن را مستقيما از سرچشمه‏اى كه در كنار آن مى‏زيست دريافت كرده بود. تا آنجا كه بعضى از زنان پيامبر مى‏گفتند كه آن‏ها به على رشك مى‏بردند؛ چون رسول خدا وقت زيادى را به على اختصاص مى‏داد و هر شب گوشه‏اى از علم خود را به او مى‏آموخت و محل نزول هر آيه‏ى قرآن و موارد و گستره‏ى كاربرد آن را برايش  بيان مى‏كرد.

از اين رو علم على(ع) برگرفته از اسلام بود؛ و انديشه‏اى جز انديشه اسلام نداشت تا آنجا كه افكار خود را از خط كلى اسلامى به دست مى‏آورد؛ پس انديشه‏ى على(ع) همان انديشه اسلام بود.

على(ع) مى‏خواست حركتى داشته باشد كه در همه‏ى عرصه‏ها ريشه بدواند، بينديشد، برنامه‏ريزى كند، جدال كند و عزيمت كند و همه اين‏ها براى خدا باشد. اين چنين، على(ع) علم خود را براى (شخص) خود نمى‏دانست. نه مانند بقيه‏ى مردم كه علم  را در خود حبس مى‏كنند يا براى كسب امتيازات از آن استفاده مى‏كنند. او احساس مى‏كرد كه علم او مال خودش نيست، بلكه مال خداست و خدا از او مى‏خواهد كه به خلق خدا انفاق كند؛ و بنابراين امام على(ع) حتى آن زمان كه در بستر مرگ خوابيده بود از مردم مى‏خواست از او سؤال كنند «سلونى قبل ان تفقدونى». او هيچ فرصتى را كه احساس مى‏كرد مردم به او نياز دارند از دست نمى‏داد تا شبهه‏اى را از ذهن مردم بر طرف كند يا درى را به روى آنان به سوى حق بگشايد، يا راهى را براى آنها ترسيم كند تا از گمراهى نجاتشان دهد.

 

على(ع) و بيدارى امت‏

امام على(ع) حاكمى بود كه پيوسته مى‏كوشيد تا مردم را با فرهنگ اسلام آشنا كند و اين مسئله از لابلاى خطبه‏هاى نهج‏البلاغه آشكار است؛ چون او در اين راه از هر فرصتى استفاده مى‏كرد؟ اما از برانگيختن احساسات و عواطف مردم براى پيوستن آنان به خود پرهيز نمود.

رسالت زمامداران در ساحه‏ى اسلامى همين است؛ زيرا آن‏ها بايد امت اسلامى را با فرهنگ سياسى، اجتماعى و دينى مورد نياز آشنا كنند، چون خداوند بر دانشمند مسلمان كه اسلام را مى‏شناسد و نياز مردم را درك مى‏كند، فرض نموده كه در پى مردم برود و آنان را آموزش دهد، وارد خانه‏هاى‏شان شود تا آنها را آموزش دهد و از همه فرصت‏ها در اين زمينه استفاده كند تا سطح فكرى آن‏ها را بالا ببرد؛ به ويژه در مواقعى كه بدعت گذاران، كافران و گمراهان مى‏كوشند مسلمانان را گمراه سازند، چه در اين صورت براى انسان (مسلمان) جايز نيست كه در خانه خود بنشيند و به نوشتن و سخنرانى و گفت‏وگو و مناظره بپردازد، چه در سطح مسؤوليت رسمى باشد يا نباشد.

در قرآن آمده است كه: {ان الذين يكتمون ما أنزلنا من البيّنات و الهدى من بعد ما بيّناه للناس فى الكتاب أولئك يلعنهم اللّه و يلعنهم اللاعنون‏} (بقره 159)؛ «كسانى كه آن چه را ما از حجت‏هاى روشن و رهدايت فرو فرستاديم، پس از اينكه آن را در كتاب براى مردم بيان كرديم، مى‏پوشانند، خدا و لعنت كنندگان، لعنتشان مى‏كنند».

و در حديث نبوى آمده است: «اذا ظهر البدع فى امتى فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة اللّه» (بحارالانوار، ج 105، ص 15.)؛ «در زمانى كه بدعت‏ها در ميان امت من پديدار گردد، بر علما فرض است كه دانش خود را آشكار نمايند، وگرنه نفرين خدا بر آنان خواهد بود».

على اهتمام اسلام به آگاهى و دانش‏اندوزى اين است كه نمى‏خواهد امت اسلامى جاهل، ساده و غافل باقى بماند؛ زيرا اگر امت به قضاياى سياسى، دينى، اجتماعى و اقتصادى خود جاهل باشد، دشمنان مى‏توانند از اين جهل بهره گيرى كنند و امت اسلامى را در مشكلات زيادى فرو ببرند. اسلام به مسئله تعليم اهميت خاصى داده و از همين رو امام على(ع) در سخنى با كميل، مردم را به سه دسته تقسيم كرده است:

«الناس ثلاثه: عالم ربانى و متعلم على سبيل نجاة و همج رعاع اتباع كل ناعق، يميلون مع كل ريح، لم يستضيئوا بنور العلم ولم يلجئوا الى ركن وثيق»(بحارالانوار، ج 1،ص 188، روايت 4، باب 2.) ؛ «مردم سه دسته‏اند: عالم ربانى و دانشجويى در راه هدايت و مگسانى سبك وزن و سرگردان، كه در پى هر بانگى مى‏روند و با هر بادى به راه مى افتند؛ اين‏ها از نور و روشنايى علم استفاده نكرده‏اند و به مركز و پايگاه محكمى اعتماد ننموده و متكى نشده‏اند».

آنگاه مى‏فرمايد: «يا كميل! العلم خير من المال، العلم يحرسك و انت تحرس المال. و المال تنقصه النفقه و العلم يزكوعلى الانفاق»(بحارالانوار، ج 1،ص 188، روايت 4، باب 2.) ؛ «اى كميل! دانش بهتر از مال دنياست؛ زيرا علم نگاهبان توست و تو بايد نگاهبان مال باشى. مال دنيا با بخشيدن كم مى‏شود؛ ولى علم با تعليم به ديگران افزايش مى‏يابد».

سپس امام ارزش  انسان را براى مردم مشخص مى‏كند: «قيمه كل امرء مايحسنه»(بحارالانوار، ج 1، ص 165، روايت 4، باب 1.) ؛ «ارزش هر مرد به چيزى‏ست كه آن را خوب مى‏داند».

و در قرآن كريم وارد شده است كه:

{...قل هل يستوى الذين يعلمون و الذين لايعلمون انما يتذكر اولوالباب‏}(زمر، 9.) «...بگو آيا آنان كه مى‏دانند و آنان كه نمى‏دانند، برابرند؟ تنها خردمندان پند مى‏پذيرند».

از همه‏ى اين مطالب در مى‏يابيم كه خداوند از ما مى‏خواهد آگاه باشيم؛ و از علما مى‏خواهد كه در همه‏ى كارها به مردم آگاهى بدهند؛ آن‏ها را موعظه كنند و به ياد خدا اندازند و ثواب و عذاب خدا را به آنان تذكر دهند و احكام خدا را به آنها معرفى كنند - با احكام خدا آشنا كنند - به آنچه لازم است راهنمائى كنند و با همه‏ى مسائل و قضاياشان آشنا سازند و برسر حق با آن‏ها مجامله نكنند؛ براى گفتن حق ايستادگى كنند؛ اگرچه مردم آنها را سنگ‏باران كنند.

اين، همان چيزى‏ست كه در سخن گفتن از امام على(ع) بايد به ياد داشته باشيم؛ امامى كه در خانه خدا متولد شد و همه‏ى زندگى خود را در خدمت خدا قرار داد و شهادتش نيز در پيشگاه خدا و در خانه‏ى او بود؛ و بنابراين زمانى كه ابن ملجم به او ضربه زد، فرمود: «فزت و رب الكعبه»(بحارالانوار، ج 41، ص 2، روايت 4، باب 99.) ؛ چون مى‏ديد كه همه زندگى‏اش در راه حق بوده است و او با وجود رنجهاى بسيارى كه برد و دردهاى زيادى كه كشيد و مشكلاتى كه با آن‏ها رو به رو شد و اهل جمل و صفين و نهروان نگذاشتند برنامه‏هاى خود را اجرا كند، در آن لحظه متبسم و خرسند بود.

امام على(ع) زمانى كه احساس مى‏كرد مرگ به او نزديك شده است، به تعليم مردم مى‏انديشيد و مى‏گفت «سلونى قبل ان تفقدونى»(نهج‏البلاغه، ج 2، باب 37، ص 286.) ؛ چون دوست مى‏داشت به مردم آگاهى دهد.

اين همان على‏ست كه ما به او افتخار مى‏كنيم؛ به جهاد بزرگ او و به دانش انبوهش كه مسلمان و غير مسلمان در برابر او تسليم است، و به عدالتش كه در تمام لحظه‏هاى زندگى بر آن تأكيد كرد و به اخلاصش به خدا و اسلام.

 

امام على(ع) و حق‏

در بازگشت رسول خدا از حجة الوداع، اين آيه بر او نازل شد: {يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربّك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس...} (مائده، 67.)؛ «اى پيامبر آنچه را از سوى پرودگارت به تو آمده، برسان و اگر اين كار را نكنى، پيام او را نرسانده‏اى، و خدا تو را از فتنه و گزند مردم نگاه مى‏دارد...»

رسول خدا پيام را ابلاغ كرد و در حالى كه دست‏هاى امام على(ع) را بالا برده بود تا آنجا كه سفيدى زير بغل هر دو پيدا بود، خطاب به مسلمانان فرمود: «ألا من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه... و أدر الحق معه حيثما دار»(بحارالانوار ، ج 10، ص 120، روايت 1 باب 8.)

«آگاه باشيد، كسى را كه من مولاى اويم، على آقاى اوست. خدايا دوست بدار كسى را كه على را دوست داشته و ولايت او را پذيرفته است و دشمن بدار كسى را كه با او دشمنى كند و حق را از او بگردان».

اين سخن را در حالى به مسلمانان مى‏گفت كه بيشتر و بهتر از همه على(ع) را مى‏شناخت. مى‏دانست كه على(ع) از زمان كودكى يك كلمه سخن باطل نگفته، موضع باطل اتخاذ نكرده و حركتى بر خلاف حق انجام نداده و پيوندى با باطل برقرار نكرده است؛ بلكه «على مع الحق و الحق مع على يدورمعه حيثما دار»(بحارالانوار ، ج 10، ص 120، روايت 1 باب 8.) ؛ «على با حق و حق با على‏ست و حق دائما بر محور و مدار على دور مى‏زند».

مشكل على(ع) اين بود كه با حق بود و مردم از او مى‏خواستند كه حق را با باطل بياميزد تا مردم بتواند حق آميخته با باطل را بپذيرند. او اين سخن را رد كرد و فرمود: «ما ترك لى الحق من صديق»؛ «حق براى من دوستى باقى نگذاشته است».

«على مع الحق و الحق مع على»؛ «على با حق است و حق با على است»؛ چون على تنديس حق است و قدمى به سوى باطل بر نمى‏دارد، پس اگر على با حق است و حق با على، چگونه انسان به او نزديك نشود؟

على(ع) نمى‏پذيرفت كه مردم او را بر خلاف اصول دوست داشته باشند؛ و مى‏فرمود حق دوستى برايم باقى نگذاشته است. مشكل او اين بود كه از موضع حق حركت مى‏كرد؛ بنابراين مردم با او دشمنى مى‏كردند. چگونه مى‏توان بدور از حق، به او نزديك شد؟ امام على(ع) در برابر مردم پيرامون خود مى‏فرمود: «هلك فى اثنان: محب غال و مبغض قال»؛ «دو دسته درباره من به هلاكت رسيدند؛ دوستى كه غلو مى‏كند و دشمنى كه كينه‏ورزى مى‏نمايد».

على(ع) با كسانى كه درباره‏ى او تا حد نزديك به الوهيت غلو مى‏كردند، مى‏جنگيد و آن‏ها را مورد مؤاخذه و پيگرد قرار مى‏داد؛ چون مى‏خواست حق حفظ شود. او نمى‏خواست مردم را به دوست داشتن، سپاس گذاشتن و تقديس خود خارج از چار چوب حق، تشويق كند؛ چنانچه نمى‏خواست مردم با او دشمنى كنند؛ زيرا در اين صورت با حق دشمنى مى‏كردند؛ حقى كه على(ع) نماد و تنديس آن است.

مردم نزديك به صد سال على(ع) را لعن كردند و ناسزا گفتند؛ اما على كجا و ناسزا گويان به او، كجا؟

على(ع) كسى‏ست كه پيوسته مانند خورشيد مى‏درخشد و كل زندگى را براى مردم روشن مى‏سازد؛ اما غير على در كجاى تاريخ و در كجاى زندگى‏اند؟ على كجا و معاويه كجا، حسين كجا و يزيد كجا؟

امام على(ع) نمى‏خواست‏مردم‏او را بيش از آنچه باور دارند ستايش كنند و بالا ببرند. وقتى منافق چرب زبانى آمد و به مدح و ستايش حضرت پرداخت؛ در حالى كه امام مى‏دانست و او به گفته‏هاى خود، اعتقاد ندارد، به او گفت: «انا دون ما تقول و فوق ما فى نفسك». امام(ع) به او فرمود من كمتر از اين ستايش گزاف و برتر از آنچه هستم كه در ذهن توست؛ زيرا مى‏دانم باور ديگرى درباره‏ى من دارى... .

على(ع) در برابر خداوند متواضع بود و در حاليكه امام معصوم بود، از مردم مى‏خواست كه او را ارزيابى و نقد كنند. مى‏خواست امت [اسلامى‏] را عادت دهد كه رهبران خود را نقد و ارزيابى كنند. زمانى كه مردم در اين‏باره با امام(ع) سخن مى‏گفتند، به آن‏ها تصريح مى‏كرد و مى‏فرمود: « لاتظنّوا بى استثقالا لحق يقال لى او لعدل يعرض علىّ، فان من استثقل الحق ان يقال له و العدل ان يعرض عليه كان العمل بهما عليه اثقل»؛ «براى اين كه حق را بگوييد، يا عدالت را بر من عرضه كنيد، از اين عمل ابا نداشته باشيد، و گمان نكنيد كه بر من ناگوار است؛ چون كسى كه شنيدن سخن حق و استماع كلمه‏ى عادلانه بر او دشوار باشد، عمل به حق و عدالت بر او دشوارتر خواهد بود».

انسان اگر در جايگاه مسؤوليت باشد و مردم سخن حقى به او بگويند؛ حتى اگر به گونه‏اى باشد كه آن را دوست ندارد، بايد بپذيرد و حق را براى مردم شرح دهد. اگر مردم از او عدالت بخواهند، او بايد آن را به مردم بفهماند؛ چون كسى كه دوست ندارد مردم به حق و عدل از او انتقاد كنند، چگونه مى‏تواند بر اساس حق و عدل عمل نمايد؟

امام على(ع) از ما مى‏خواهد اين چنين باشيم؛ چون على(ع) در تمام زندگى مسلمان بود، و چيزى جز اسلام در وجود او راه نداشت؛ از اين رو امام على(ع) در اخلاق، زهد، شجاعت و جنگ و صلح خود، صورت زنده اسلام بود؛ چون شاگرد قرآن بود. او از ما مى‏خواست كه در اسلام ثابت باشيم - ثبات قدم داشته باشيم - و متخلق به اخلاق اسلامى و ملتزم به اسلام باشيم؛ اوضاع و احوال تغيير كند. ارزش و عظمت امام على(ع) در اين بود كه جانش را با خدا معامله كرد، سخنى نگفت، حركتى نكرد، پيوندى برقرار يا قطع نكرد مگر اينكه رضاى الهى را در نظر بگيرد.

 

ولايت امام على(ع)

روز غدير، روز ولايت است و با خط اسلامى كه بر مسئله رهبرى و ولايت و درستى حركت آن تأكيد مى‏كند ارتباط دارد و يكى از پايه‏هاى تعادل و صلاحيت جامعه‏ى اسلامى مى‏داند؛ از اين رو، آيه‏اى كه در روز غدير پس از بازگشت رسول خدا(ص) از حجة الوداع بر او نازل شد به ايشان تأكيد مى‏كند كه اين امر را ابلاغ كند: {يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته و اللّه يعصمك من الناس‏}(مائده، 67.).

از آنچه احيانا مردم راجع به اين امر درباره‏ى  شما خواهند گفت خوفى نداشته باش؛ چون اين مسئله، اساسى‏ست و بايد با آن با قدرت رو به رو شوى؛ زيرا اينكه مسلمان‏ها «وليّى» داشته باشند كه درست همان چيزى را كه شما مى‏گوئيد، بگويد و همان كارى را كه شما مى‏كنيد، انجام دهد و در راهى كه شما حركت مى‏كنيد، حركت كند و اسلام را همان طورى كه شما مى‏فهميد، درك كند، مسئله‏اى نيست كه بشود بر سر آن چانه زد يا كوتاه آمد، به هيچ معنا.

رسول خدا مسلمان‏ها را در محلى كه به آن غدير خم گفته مى‏شود گرد آورد و دست امام على(ع) را بالا برد تا آنجا كه سفيدى زير بغل‏شان پيدا شد و فرمود: «من كنت مولاه فهذا على مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه، و ادر الحق معه حيثما دار»(بحارالانوار، ج 10، ص 120، روايت 1 باب  8.) .

پس از آنكه رسول خدا(ص) اين سخن را فرمود، آيه‏ى زير نازل شد: {...اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا}(مائده، 3.) «امروز دين شما را به كمال رساندم و نعمت خود را بر شما تمام كردم و اسلام را دين شما پسنديدم».

غدير خم، آخرين موردى بود كه رسول خدا(ص)، على(ع) را در آن به مردم معرفى مى‏كرد تا او را كه در كانون رهبرى به سر مى‏برد و صالح ترين فرد براى رهبرى بود، در وجدان هر مسلمانى قرار دهد. پيامبر مى‏خواست كارى كند كه مسلمان‏ها احساس كنند على(ع) از آنچنان دانشى برخوردار است كه مى‏تواند تمام گستره‏ى اسلامى را بى نياز و منافع آنان را در برابر تهديدها و چالش‏هاى بيرونى برضد پيشرفت اسلام در جهان تأمين كند.

پيامبر(ص) مى‏خواست براى امت تأكيد كند كه اسلام به آگاه‏ترين شخص نياز دارد؛ از اين رو مى‏فرمود:« انا مدينة العلم و على بابها». و مى‏خواست در وجدان همه‏ى مردم جا اندازد كه رهبر بايد بگونه‏اى در موضع حق باشد كه در هيچ اوضاعى و در برابر هيچ تهديد و چالشى، از حق فاصله نگيرد؛ چون رهبر نماد كل امت در حركت آن، و پاسدار مكتب و مبانى آن است كه محيط را به سوى اهداف بزرگ آن به تكاپو وا مى‏دارد.

پيامبر(ص) مى‏خواست تأكيد كند على(ع) نماد حق است؛ به گونه‏اى كه باطل هيچ نقشى در زندگى او ندارد؛ بنابراين اگر حركت كند، بايستد، بجنگد، يا دفاع كند، حق با اوست؛ زيرا هيچگاه او از حق فاصله نمى‏گيرد و حق از او جدا نمى‏افتد.

پيامبر(ص) مى‏خواست به مردم بفهماند كه على(ع) انسانى‏ست كه رسول خدا او را در بالاترين جايگاه اسلام و مكتب مى‏بيند. و اين شايستگى را در ضمير و وجدان امت جاه بيندازد. صحبت از ولايت او را به تأخير مى‏انداخت تا اينكه آيه شريفه {يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك من ربّك...} نازل شد.

اين داستان غدير است... روز ولايت.

در اينجا دوست دارم نكته‏اى را مطرح كنم و آن اينكه وقتى از روز غدير صحبت مى‏كنيم، نمى‏خواهيم تاريخ حكايت كنيم، تا بگويند اين قضيه پايان يافته و گذشته است و از نو نبايد آن را مطرح كرد چون طرح اين گونه قضايا تأثيرات منفى بر مسلمانها و وحدت آن‏ها به جاى مى‏گذارد؛ وحدتى كه اين حساسيت‏هاى تاريخى مى‏تواند بر آن تأثير گذارد.

ما با اين طيف، مخالفيم؛ چون بر اين باوريم كه آن دسته از مسايل اسلامى كه نشان دهنده‏ى سرفصل‏هاى اساسى در ميراث اسلامى ماست، خطوط عملى براى كل حركت اسلامى تلقى مى‏شود؛ زيرا وقتى به امام على(ع) مى‏انديشيم و به جايگاه او كه جانشين اول، براى حركت اسلامى بعد از رسول‏خداست ايمان داريم. در شخص او، مستغرق نمى‏شويم و به شخص او تعصب نمى‏ورزيم؛ بلكه زمانى كه او را به مثابه نماد اول اسلام در ذهن خود مطرح مى‏كنيم، از اين نقطه آغاز مى‏كنيم كه امام على(ع) به بهترين صورت ممكن اسلام را شناخت؛ چون اسلام را از طريق تربيتى فراگرفت كه در آن شخصيت او رنگ شخصيت رسول خدا را به خود گرفت و بنابراين، صورت زنده‏اى از شخصيت رسول خدا بود؛ زيرا با همه‏ى فضاهاى روحى، روانى و همه‏ى گام‏هاى عملى او زيست.

وقتى مى‏خواهيم از جهاد على(ع) سخن بگوئيم، از لابلاى سخن رسول خدا(ص) مى‏خوانيم كه: «برز الايمان كله للشّرك كله.» و «لا عطين الراية غداً رجلاً يحب اللّه و رسوله و يحبه اللّه و رسوله». شناخت و احساس رسول خدا(ص) را درباره‏ى جايگاه امام على(ع) نزد خودش، در كلام آن حضرت كه به هنگام رفتن امام‏ على(ع) به مبارزه‏ى عمرو بن عبدود، خدا را بدان خواند، مى‏بينيم. رسول خدا(ص) فرمود: {رب لاتذرنى فرداً و انت خير الوارثين‏}، اين سخن را در حالى فرمود كه همه مسلمانها گرد او بودند.

وقتى مى‏خواهيم خط امام على(ع) را در واقعيت زندگى تصوير كنيم، اين سخن كه «على مع الحق والحق مع على» كافى‏ست تا دريابيم هيچ گونه فاصله‏اى بين على(ع) و حق وجود ندارد؛ بنابراين، او تنديس عينى حق است؛ همان‏گونه كه حق تنديس عينى تمام حركات امام و رفتار او در همه‏ى عرصه‏هاى زندگى است. وقتى همه‏ى اين مسائل را در زندگى خود مطرح مى‏كنيم، اين طور خلاصه مى‏نماييم كه مسئله‏ى رهبرى در اسلام وجود انسانى را مى‏طلبد كه در انديشه و عمل، همان انديشه‏اى را فرا گرفته و به كار بسته باشد كه رهبرى از خلال آن برخاسته و درون آن حركت مى‏كند.

از اين رو، كسى كه رهبرى مسلمانان را به عهده مى‏گيرد، نمى‏تواند جاهل به اسلام و فاقد روحيه اسلامى باشد و پويائى و تقواى اسلامى را در زندگى خود تحقق نبخشيده باشد؛ چون مسأله، مسأله‏ى رهبرى مسلمان‏ها در اسلام است، نه در امور مادى دور از مكتب؛ از اين رورهبر بايد از انديشه و قلب و روح و عمل خود، اسلامى را به مسلمانان ارائه كند كه همه زواياى زندگى آنها را در راه اسلام جهت دهد.

بنابراين، امام على(ع) انسانى است كه همه‏ى اين عناصر در او تجلى مى‏يابد، تا پس از رسول خدا رهبر اول اسلام باشد. اين سخن را نه براساس تعصب كور و مذهب گرائى سنتى؛ بلكه براساس شناخت خود از اسلام و امام‏على(ع) در انديشه و عمل مى‏گوئيم؛ زيرا تطابق كاملى بين آن دو مى‏بينيم.

نكته ديگرى كه بايد در اين جهت يادآورى كنيم اين است كه مسأله را نبايد در تاريخ محصور كنيم، بلكه آن را بايد به زندگى عملى خود تعميم دهيم؛ به گونه‏اى كه فرد با على(ع) نه فقط به عنوان خليفه‏اى كه در محدوده‏ى  زمانى مشخصى بسر برد؛ بلكه در چارچوب امامت او كه، درست مانند نبوت، فرازمانى‏ست ارتباط برقرار كند، و او را در زمان خاصى محدود نسازد؛ بلكه در تمام بستر زمان حركت كند تا آن‏گاه كه خداوند زمين و ساكنانش را به وراثت گيرد؛ بنابراين، امامتى كه جانشينى پيامبر را به نمايش مى‏گذارد؛ احكام نبوى را تفسير كرده و مفاهيم اسلامى را برنامه‏ريزى مى‏كند.

امامت على(ع) و ائمه‏ى اهل‏بيت(ع)، تجسم‏گر رهبرى معنوى‏ست كه بايد همواره در وجدان‏هاى خود زنده نگه‏داريم تا ما را به سوى رهبرى كارآمد و پويا رهنمون شود: «ألا من كان من الفقهاء صائناً لنفسه، حافظاً لدينه، مخالفاً لهواه، مطيعاً الامر مولاه، فعلى العوام ان يقلّدوه». بدين گونه درمى‏يابيم كه ارتباط با امامت همان با ارتباط با رهبرى‏ست. اين امر سبب مى‏شود، همواره با مبدأ، متصل باشيم و به سمت آن حركت كنيم.

بنابراين درمى‏يابيم كه مسأله‏ى امامت، موضوعى صرفا تاريخى نيست كه زمانش گذشته باشد، بلكه موضوعى‏ست كه به ما مربوط مى‏شود و سؤالى‏ست كه اكنون با آن درگيريم:

كسى كه همه‏ى انديشه و روحيه‏ى او را انديشه و روحيه‏ى اسلامى بيابيم كيست؟

مسئله امامت على(ع) مسأله ارتباط با خط على(ع) و فهم او از اسلام و پويائى او در راه اسلام است تا امتداد او در پويايى اسلام برخاسته از او باشيم. اين انديشه همان است كه ما را با على اسلام و على مكتب پيوند مى‏دهد.

 

ديدگاه امام(ع) درباره‏ى خلافت‏

ابن عباس مى‏گويد در ياذى‏قار بر اميرمؤمنان وارد شدم؛ در حالى كه كفش خود را وصله مى‏زد. از من پرسيد: اين كفش چه قدر ارزش دارد؟ گفتم: ارزشى ندارد. فرمود: «واللّه لهى احّبُ الىّ من امرتكم الا ان اقيم حقاً او ادفع باطلاً»(بحار، ج 32، ص 76، روايت 50، باب 1.) ؛ «سوگند به خدا كه اين كفش براى من محبوب‏تر از حكومت كردن بر شماست، مگر اينكه حقى را بر پا دارم يا باطلى را دفع كنم».

على(ع) حتى حكومت را در خدمت حق به كار انداخت؛ زيرا حاكميت مكتب را مى‏خواست، نه حاكميت خود را؛ و از خلال مكتب به واقع، روى مى‏آورد و تمام توجه او به خدا بود و همه‏ى انديشه و دغدغه‏اش سلامت اسلام و مسلمانان. بنابراين مى‏فرمود: «خشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فيه ثلما و هدما، تكون المصبية بهما علىّ اعظم من فوات ولاية اموركم التى انما هى متاع ايّام قلائل، ثم يزول ما كان منها، كما يزول السراب و كما ينقتع (يتقشّع) السحاب»(بحار، ج 33، ص 568، روايت 722، باب 30.) ؛ «بر من دشوار بود كه اسلام را در زمانى كه ويرانى و آسيب بر آن وارد شود، كمك نكنم و صدمه ديدن و زيان رسيدن به حق و اسلام به من دشوارتر است نسبت به از دست رفتن حكومت من بر شما؛ چون از دست رفتن حكومت شما، كالاى كوچك چند روزه و زوال‏پذير است؛ چنانكه سراب فرو مى‏نشيند و ابرها ناپديد مى‏گردند».

در حديث ديگر مى‏فرمايد: «لاسلمنّ ما سلمت امور المسلمين»(نهج البلاغه، ج 6، باب 73، ص 166.) . از اين رو، مبارزه امام(ع)، در حالى كه از حق خود محروم شده بود، مبارزه‏اى برخاسته از عقده‏ى شخصى نبود؛ بلكه مبارزه‏اى از موضع حق بود؛ بنابراين به كسانى كه بر او پيشى گرفتند و او را از حقش محروم كردند، پاسخ مثبت مى‏داد و از دادن مشورت، نصيحت كردن و همكارى با آن‏ها دريغ نمى‏ورزيد؛ چون اسلام نيز همين را ايجاب مى‏كرد؛ تا آنجا كه يكى از آنها گفت: «لولا على لهلك عمر».

 

على(ع) در حكومت‏

وقتى مسلمانان با او بيعت كردند و امام(ع) به حكومت پرداخت، حكومت او همان حكومتى را نشان مى‏داد كه رسول خدا(ص) مى‏خواست. هرجا رسول خدا ايستاده بود مى‏ايستاد؛ و مطابق شريعت خدا عمل مى‏كرد بنابراين قدرتمند، محكم و قاطع بود؛ اما به منطق گفت‏وگو ايمان داشت و قلب او به روى كسانى كه عليه او اعلام شورش كردند باز بود تا آن‏ها را به سوى حق برگرداند. در گفت‏وگو با طلحه و زبير به آنان فرمود: «لقد نقمتا يسيراً و ارجأتما كثيراً. فاستغفرا اللّه يغفرلكما. الاتخبرانى، ادفعتكما عن حق وجب اياه؟ قالا: معاذاللّه... ، قال: «فهل استأثرت من هذا المال لنفسى بشى‏ء؟ قالا: معاذاللّه.

قال: افوقع حكم أو حقّ لاحد من المسلمين فجهلته أو ضعفت عنه؟ قالا: معاذاللّه.

قال: فما الذى كرهتما من أمرى حتى رأيتما خلافى؟

قالا: خلافك عمر بن الخطاب فى القسم إنك جعلت حقّنا فى القسم كحق غيرنا، وسويت بيننا و بين من لايماثلنا، فيما أفاء اللّه تعالى بأسيافنا و رماحنا، و أو جفنا عليه بخيلنا و رجلنا، و ظهرت عليه دعوتنا، و أخذناه قسرا و قهرا ممن لايرى الإسلام إلاكرها.

فقال: أما ما ذكرتموه من الاستشارة بكما فو اللّه ما كانت لى فى الولاية رغبة ولكنكم دعوتمونى اليهما و حملتمونى عليها، فلما أفضت إلى نظرت الى الكتاب و ما وضع لنا، و أمرنا بالحكم به فاتبعته، و ما استنّ النبى فاقتديته، فلم أحتج فى ذلك الى رأيكما و لا رأى غيركما، و لاوقع حكم جهلت، فأستشيركما و إخوانى من المسلمين، و لو كان ذلك أمر لم أحكم أنا فيه، برأيى، و لا وليته هوى منى، بل وجدت أنا و أنتما ما جاء به رسول اللّه قد فرغ منه، فلم أحتج إليكما فى ما قد فرغ اللّه من قسمه، و أمضى فيه حكمه، فليس لكما، واللّه، عندى و لالغيركما فى هذا عتبى، أخذ اللّه بقلوبنا و قلوبكم إلى الحقّ و ألهمنا و إيّاكم الصبر» (بحارالانوار، ج 32، ص 21، روايت 7، باب 1)

سپس فرمود: «رحم اللّه رجلا رأى حقا فاعان عليه، او رأى جورا فردّه و كان عونا بالحق على صاحبه»(نهج البلاغه، ج 11، باب 189، ص 8.) .

امام على(ع) در برابر اعتراض طلحه و زبير كه به آن حضرت گفته بودند:« چرا با آنان مشورت نشده و در كارها، از آنان يارى خواسته نشده است؟» فرمود: «شما براى مطلب كوچكى خشمگين شده‏ايد و نيكى‏هاى فراوان را پشت سر انداخته‏ايد. از خدا آمرزش بخواهيد تا خدا بيامرزدتان. آيا ممكن است به من بگوييد كه شما درباره‏ى  چه چيزى حقى داشته‏ايد كه من شما را از آن باز داشته‏ام؟» گفتند: «پناه بر خدا». «يا كدام نصيبى بوده است كه من براى خود برداشته‏ام و به شما ظلم كرده‏ام، و يا چه چيزى بوده است كه من درباره‏ى آن نادان بوده‏ام و يا اشتباه كرده‏ام؟» طلحه و زبير گفتند: «ناراحتى ما از تو اين است كه بر خلاف رفتار عمر در تقسيم بيت‏المال با ما رفتار كردى و ميان ما و ديگران كه با ما يكسان نيستند، در بيت‏المال برابرى قائل شدى، با اينكه غنائم و آنچه از نعمت‏هاى خدا در دست ماست با شمشير و تير و اسب‏دوانى و گام‏هاى ما به دست آمده است و دعوت ما را پيروز گردانيده است. و ما بوديم كه اين اموال و دستاوردها را با زور و قدرت گرفتيم و برخلاف ميل آنان اسلام را پيروز ساختيم.» سپس امام فرمود: «به خدا سوگند كه من به خلافت رغبتى نداشتم و به زمامدارى شما علاقمند نبودم؛ اما شما مرا به اين كار دعوت كرديد و آن را بر من تحميل نموديد. و هنگامى كه اين مقام به من رسيد، به كتاب خدا نظر كردم و از آن‏چه در آن بود و ما را به آن امر كرده بود، پيروى نمودم و اگر چنين چيزى پيش آمده از شما و ديگران روى گردان نبودم؛ اما اين اعتراض شما كه چرا بيت‏المال را مساوى تقسيم كرده‏ام، در اين كار هم من به رأى خود و از روى هوى و هوس حكم نكرده‏ام؛ بلكه من و شما احكامى را در دست داريم كه پيامبر خدا(ص) آورده و برقرار فرموده است. و من به آنچه خداى بزرگ تعيين فرموده و دستور فرموده است، حكم كرده‏ام؛ و در آن، به شما نيازمند نبودم. به خدا سوگند شما و جز شماحق شكايت و سرزنش نداريد، خداى بزرگ دل‏هاى ما و شما را به حق متوجه گرداند و بر ما و شما شكيبايى عنايت فرمايد».

آنگاه فرمود: «خدا بيامرزد مردى را كه چون حقى را ببيند، به ياريش بشتابد و چون ستمى را بنگر، از آن جلوگيرى كند و يار و ياور صاحب حق باشد».

اين منطق على(ع) است، وقتى اين دو پيرمرد صحابى در برابر او ايستادند تا از او امتيازهايى در خلافت بگيرند، امام قاطعانه ايستاد و با اين منطق ملايم با آن‏ها سخن گفت و زمانى كه برضد او اعلام جنگ كردند و ام‏المؤمنين(!)، عايشه را آوردند، امام از همه‏ى راه‏هاى ممكن تلاش كرد تا از جنگ جلوگيرى كند؛ اما سرانجام براى حفظ نظام امامت، ناگزير شد وارد جنگ شود.

مسأله او با معاويه نيز چنين بود؛ وارد جنگ نشد مگر پس از آنكه معاويه در شام اعلام استقلال كرد تا در برابر حكومتى كه امام على(ع) براساس جايگاه خود در نزد خدا و از طريق بيعت مسلمان‏ها تشكيل داده، بود بايستد.

زمانى كه خوارج، به علت ورود امام به حكميت، به او اعتراض كردند، امام(ع) به صرف اينكه آن‏ها عليه او سخن گفتند، با آنان بد رفتار نكرد و به مجرد مخالفت و دشنام دادن با آنان به جنگ نپرداخت؛ بلكه زمانى وارد جنگ شد كه آن‏ها به بعضى از مؤمنان؛ مانند خباب تعرض قرار كردند. به گونه‏اى كه پس از دريدن شكم همسرش، آن دو را كشتند. در اين صورت وقتى آنها به قطاع طريق تبديل شدند، على(ع) دخالت كرد و با آنان جنگيد تا نظم را برقرار كند.

بنابراين، على(ع) با هيچ كس به صرف اينكه مخالف او بود نجنگيد؛ بلكه به مخالفان خود آزادى داد تا از امام سؤال كنند و با او مخالفت نمايند؛ اما زمانى كه به نظام تعرض مى‏كرند، امام(ع) دخالت مى‏كرد. روايت شده يكى از خوارج در مجلسى كه امام صحبت مى‏كرد نشسته بود؛ وى گفت: «قاتله اللّه كافرا ما افقهه»؛ «خدا بكشد او را در حالى كه كافر است، چه زياد مى‏داند!»

مردم خواستند او را بكشند. امام على(ع) به آنان فرمود: «رويداً انما سبّ بسب او عفو عن ذنب»(نهج البلاغه، ج 20، باب 428، ص 63.) ؛ «صبر كنيد. او دشنامى داده است، و مى‏شود او را بخشيد»، يعنى در برابر عمل او بايد عادلانه رفتار كرد، يا اصلاً او را بخشيد.

امام (ع) حتى در مسائل فردى خود نيز به حكم خدا ملتزم بود؛ بنابراين، او همه‏ى زندگى به تمام معنى به حق پايبند بود و پايبند به اسلام با تمام پشتيبانى و نيرويى كه اسلام بدان نياز داشت و پايبند به خدا در تمام امور خود و اداره امور مسلمانان بدون هيچ گونه‏اى مصالحه‏اى در آن. در اين‏باره مى‏فرمود: «الذليل عندى عزيز حتى آخذ الحق له والقوى عندى ضعيف حتى آخذ الحق منه»(نهج البلاغه، ج 2، باب 37، ص 284.) ؛ «ضعيف پيش من سرافراز است تا براى او حقى را بستانم و قدرتمند پيش من ناتوان است تا اين كه از او حق را باز گيرم».

بنابراين، على(ع) نظام طبقاتى را در حكومت نمى‏پذيرفت و شريف و ضعيف را در برابر حق برابر مى‏ديد؛ از اين رو از رسول خدا(ص) آموخته بود كه مى‏فرمود: «انما هلك من كان قبلكم انهم كانوا: اذا سرق الشريف تركوه و اذا سرق الضعيف اقاموا عليه الحد»؛ «همانا كسانى پيش از شما به نابودى رسيدند؛ زيرا هرگاه يكى از اشراف و بزرگ‏زادگان دزدى مى‏كرد، او را رها مى‏كردند و اگر ضعيف و ناتوانى، دزدى مى‏نمود، بر او حد جارى مى‏كردند».

در اسلام بين كسانى كه در بالاترين درجات اجتماعى قرار دارند و كسانى كه در پايين‏ترين طبقات، تفاوتى در برابر حق وجود ندارد؛ چون حق و باطل به جايگاه افراد بستگى ندارد؛ بلكه به جايگاه حق در واقعيت زندگى افراد بستگى دارد.

 

افق‏هايى از نور

امام على(ع) جان خويش را با خدا معامله كرده بود. خدا را آنچنان دوست مى‏داشت كه جز انبيا او را دوست نداشتند. مى‏فرمودند: «هبنى صبرت على عذابك، فكيفت اصبر على فراقك و هبنى يا الهى صبرت على حرّنارك، فكيف اصبر على النظر الى كرامتك...».

امام على(ع) در دعاى كميل اين چنين با پروردگار خود سخن مى‏گفت و مى‏خواست اين گونه با خداى - سبحانه و تعالى- زندگى كند. او از خدا مى‏خواست كه تمام لحظات او را از ياد و خدمت خود سرشار سازد...

«حتى تكون اعمالى و اورادى كلها ورداً واحداً وحالى فى خدمتك سرمداً». از خدا مى‏خواست به او قدرت دهد، نه براى اينكه راحت باشد؛ بلكه براى اينكه در خدمت خدا باشد.

«قوّ على خدمتك جوارحى و اشدد على العزيمة جوانحى و هب لى الجدّ فى خشيتك و الدّوام فى الاتصال بخدمتك»

او زندگى را صحنه‏ى مسابقه تلقى مى‏كرد كه در آن انسان‏ها با همديگر به سوى خدا مسابقه مى‏كنند، نه بسوى مال.

«اسرع اليك فى المبادرين و اشتاق الى قربك فى المشتاقين و ادنو منك دنوّ المخلصين و اخافك مخافة الموقنين»

امام على(ع) اين گونه با خدا مى‏زيست و بنابراين به مردم پيرامون خود توجهى نداشت. وقتى در نماز به سجده مى‏رفت، كسى كه گذرش بر او مى‏افتاد مى‏پنداشت او مرده است، تا آنجا كه شخصى او را در حال سجده ديد، امام(ع) را حركت داد؛ اما حركت نكرد. نزد حضرت فاطمه(ع) آمد و گفت: «عظم اللّه اجرك فى على». فرمود: «او را در چه حالى ديدى؟» آنچه را ديده بود گفت. فرمود: غش كرده است؛ هر گاه در برابر خداى - سبحانه و تعالى - به سجده مى‏رود چنين حالى به او دست مى‏دهد.

گفته شده است كه وقتى تيرها در بدن امام على(ع) فرو مى‏رفت، هنگام نماز آن‏ها را در مى‏آوردند؛ چون امام(ع) در نماز به خدا مى‏پيوست و درد را حس نمى‏كرد. در دشوارترين لحظات خدا را فراموش نمى‏كرد. در ليلةالهرير كه دشوارترين شب‏هاى جنگ صفين بود، ياران امام(ع) متوجه شدند كه او نيست. ترسيدند كه گزندى به آن حضرت رسيده باشد. آنان امام(ع) را در حالى ديدند كه در ميان دو لشكر خلوت گزيده و در حال نماز است. گفتند: «يا اميرالمؤمنين! آيا اكنون وقت نماز است؟» فرموند: «ما با آن‏ها بر سر چه مى‏جنگيم؟ بر سر آنچه نماز نماد آن است. يعنى لقاى خدا، زيستن با خدا، حركت در راه او عروج روحى مؤمن به سوى خدا.»

 

اصول پنجگانه وصيت‏

امام امير مومنان(ع) در نوزدهم رمضان در محراب مسجد كوفه و در حال نماز به دست عبدالرحمن ابن ملجم ضربت خورد. امام(ع) سه روز زنده ماند؛ در حالى كه از جراحت خود رنج مى‏برد تا اينكه در بيست و يكم رمضان به شهادت رسيد. امام(ع) در اين سه روز امت خود را از وصاياى خويش محروم نساخت. زخم‏هاى امام(ع) او را از انديشيدن به حال امت باز نداشت تا در وصيتى كه به دو فرزندش امام حسن و امام حسين و همه فرزنداش و تمامى كسانى كه سخن امام به آنها مى‏رسد پيوند امت را با خدا با يكديگر استوار سازد.

جا دارد به اين نكته اشاره كنم كه حسن و حسين(ع) دو امام معصومند و مقصود از وصيت، امت اسلام است. در اين وصيت فرمودند: «اوصيكما بتقوى اللّه و ان لا تبغيا الدنيا و ان بغتكما»؛ «شما را به تقواى خدا سفارش مى‏كنم؛ اگرچه دنيا بر شما روى كند، شما به او روى نياوريد و حق را ضايع نسازيد».

 

اصل اول:

«اوصيكما بتقوى اللّه»

در همه چيز، خدا را در نظر بگيريد و به گونه‏اى عمل كنيد كه حساب خدا را در هر چيز بكنيد. در پى دنيا نباشيد؛ حتى اگر دنيا خود را به شما عرضه كند. اگر چيزى از امور دنيوى از شما روى گرداند تأسف نخوريد. هنگامى كه چيزى از دنيا - مال يا غير مال - را از دست مى‏دهيد، نبايد با روحيه‏ى تأسف و درد و حسرت بر آنچه از دست داده‏ايد، زندگى كنيد؛ بلكه بايد در نظر داشته باشيد كه دنيا به مقتضاى طبيعت خود، روزى به شما چيزى مى‏دهد كه احيانا فردا از شما پس بگيرد؛ از يك طرف چيزى به شما مى‏دهد و از طرف ديگر از شما مى‏گيرد.

انسان بايد دنيا را به شكل طبيعى بپذيرد؛ بگونه‏اى كه نه به آنچه خدا از دنيا به او مى‏دهد خوشحال شود و نه بر آنچه از دست مى‏دهد تأسف خورد و رنج برد؛ بلكه آنچه را خدا به او مى‏دهد يا از او مى‏گيرد به صورت طبيعى پذيرا باشد و در نظر داشته باشد كه وظيفه‏ى او در دنيا، اين است كه خداى سبحان را اطاعت كند، نه اينكه مالى به دست آورد تا سودى بهم زند يا خسارتى را جبران كند.

 

اصل دوم:

«قولا بالحق»

معناى سخن اين است كه: انسان بايد همواره به حق و راستى سخن بگويد و به حق و راستى پايبند باشد. در هيچ وضعى، دروغ نگويد و بدان پايبند نباشد.

سيره‏ى  عملى على بن ابى‏طالب(ع) اين چنين بود؛ تا آنجا كه خود فرمود: «ما ترك لى الحق من  صديق»؛ «صراحت‏گويى و حق‏گرايى، دوستى برايم نگذاشت.»

گفتن سخن حق در همه‏ى مسائل و در همه‏ى عرصه‏هاى زندگى، شعار او بود. از نبى اكرم(ص) در تأكيد بر پيوند على با حق و حق با على، چنين آمده است كه فرمود: «على مع الحق و الحق مع على: يدور معه حيثما دار».

بنابراين، اگر مى‏خواهيم در چارچوب اسلامى كه على(ع) بدان پايبند بود، شيعه و پيرو او باشيم، بايد همه جا در پى حق باشيم؛ چه در زندگى خصوصى، در درون خانه‏هاى خود، و چه در زندگى عمومى در همه‏ى جامعه، در هيچ زمينه‏اى قضاوت نكنيم و موضعى نگيريم مگر اينكه از حقانيت آن مطمئن شويم.

نبايد در تأييد ديدگاه‏ها، دوستى و دشمنى مبنا باشد؛ بلكه بايد حق، مبناى پايبندى ما به ديدگاه‏ها باشد؛ در نتيجه اگر دشمن ما سخن حق بگويد و حق با او باشد، بايد بگوئيم حق با او است و اگر دوست ما سخن باطل و دروغ بگويد، بايد رودرروى او بايستيم و در اين زمينه مخالف او باشيم. اين سفارش على ابن ابى‏طالب(ع) است، كه اگر بر اساس حق زيانى ببينيم در جاى ديگر از آن سود خواهيم برد.

برخى بر اين باورند كه حق، آن‏ها را دچار زيان مى‏كند؛ اما واقعيت اين است كه حق به سود دنيا و آخرت آنان است.

 

اصل سوم:

«واعملا للاجر...»

انسان در هر كارى بايد بينديشد كه آيا اين كار اجر و مزدى نزد خدا دارد يا خير. خدا از انسان مسلمان مى‏خواهد كه همواره به خشنودى و پاداش خداوند سبحان بينديشد. خداوند نيز براى انسان نمى‏پسندد كه كارى را بيهوده يا براساس سليقه‏ى خود انجام دهد.

انسان در هر موقعيتى كه كار مى‏كند تا براى خانواده‏ى  خود غذا و وسائل زندگى فراهم كند، اگر اين عمل را به قصد قربت الى اللّه انجام دهد و براساس آن، در راه خدا حركت كند، خداوند كار او را عبادت محسوب خواهد كرد. وقتى هم كه به ديدن فرد مؤمنى از دوستان و نزديكان خود مى‏رود، اگر در اين بازديد و شاد كردن او خدا را در نظر بگيرد و قصد كند، اين عمل او عبادتى تلقى مى‏شود كه او را به خدا نزديك مى‏سازد.

 

اصل چهارم:

«كونا لظالم خصماً و للمظلوم عوناً»

«دشمن ظالم و ياور مظلوم باشيد».

اين اصل، جنبه‏ى اجتماعى را در روابط مردم با يكديگر و جنبه سياسى را در روابط متقابل فرمانروا و فرمانبران در بر مى‏گيرد. مبناى كمك به كسى يا ايستادن در برابر او اين است كه فرد مورد حمايت مظلوم باشد و كسى كه در برابرش مى‏ايستى ظالم .

از اين رو، انسان همواره ناگزير است كه در سطح زندگى اجتماعى، مشخص كند كه چه كسى ظالم است و چه كسى مظلوم؛ و اين تنها از راه دقت در رفتار و گفتار افراد ميسر است؛ نه اينكه ظالم و مظلوم را بر اساس شايعات يا سخنان غير موثق يا امور چند پهلو مشخص كنيم. ظالم را بايد با يقين و اطمينان مشخص كنيم تا زير پاى مان در برابر او استوار و محكم باشد، نه فرو ريخته و سست. همچنين وقتى مى‏خواهيم مظلوم را مشخص كنيم.

تعيين ظالم و مظلوم نبايد ناشى از هواى نفس، عاطفه، دوستى، قرابت و يا سليقه باشد. برخى همواره نزديكان خود را مظلوم و بيگانگان را ظالم مى‏پندارند. مظلوم و ظالم را نبايد از راه دوستى و دشمنى، نزديكى و دورى و حزب‏گرائى مشخص كنيم.

 

اصل پنجم:

«اوصيكما و جميع ولدى و من بلغه كتابى بتقوى اللّه و نظم امركم».

«شما و تمام فرزندانم و كسانى را كه سخنم بدان‏ها برسد، به تقوا و نظم در امر سفارش مى‏كنم».

وقتى به وصيت امام على(ع) در آخرين روزهاى زندگى او گوش مى‏دهيم، خود را مخاطب آن مى‏يابيم؛ زيرا امام(ع) مى‏فرمايد هر كس اين نوشته را بشنود او را بدين امر وصيت مى‏كنم. آنان بايد مسؤوليت اجراى اين وصيت را در زندگى واقعى خود و مردم پيرامون خويش به عهده گيرند.

در زندگى، تقواى خداوند مبنا است؛ چون تقواى خدا؛ يعنى در نظر گفتن خدا در هر كار و انديشه‏اى. و هر چه بيشتر خدا را در نظر داشته باشيم، گام‏هاى خود را در زندگى بيشتر كنترل خواهيم كرد. امام على(ع) مى‏فرمود: «اوصيكم بتقوى اللّه و نظم امركم»

امام(ع) خطاب به مردم مى‏فرمود: بكوشيد امور، روابط و وضعيت خود را در مسائل مورد اختلاف و اتفاق سامان دهيد تا بتوانيد با آنچه مورد توافق يا اختلاف شماست آگاهانه مواجه شويد.

زير بناى سلامت هر جامعه‏اى اين است كه روابط آن بر اساس اصولى استوار باشد كه جامعه را در حركت افراد و روابط متقابل اعضاى آن سامان دهد.

ناهماهنگى مشكلى است كه مسلمان‏ها در همه جوامع اسلامى همواره به آن دچار هستند؛ چون فردى عمل مى‏كنند، نه جمعى؛ به گونه‏اى كه هر دسته خود را همه‏كاره مى‏پندارد يا هر فردى تصور مى‏كند كه زندگى فقط حق اوست و كسى ديگر در كنار او حق حيات ندارد؛ و عرصه، عرصه‏ى او است، نه كس ديگر.

اين مشكل در سطح افراد، طوايف، احزاب و مذاهب وجود دارد و هر يك مى‏خواهد ديگرى را بر اندازد؛ و به گونه‏اى عمل مى‏كند كه گوئى ديگرى وجود ندارد.

 

ما و امام على(ع)

در آنچه مردم پديد مى‏آورند، از شيوه‏ى لباس پوشيدن، خوردن و آشاميدن و توليد گرما و سرما و شيوه‏ى زندگى و ماهيت پيوندها و روابطى كه در آن عمل مى‏كنند، چيزهاى زيادى با گذشت زمان، دگرگون مى‏شود. اين چيزى‏ست كه امام على(ع) بر آن تأكيد مى‏كرد آنگاه كه مى‏فرمود: «لا تُخلّقوا اولادكم باخلاقكم، فانهم خلقوا لزمان غير زمانكم»؛ «فرزندانتان را بر اساس اخلاق و رفتار خودتان تربيت نكنيد، چون آنان براى زمانى جز زمان شما آفريده شده‏اند».

ضرورتى ندارد كه پدر، به فرزند خويش همه‏ى عادت‏ها، شيوه‏ى كار و عمل خود را بياموزد؛ چون هر انسانى در لباس و خوراك شيوه‏ى خاص خود را دارد؛ زيرا او در زمانى زندگى مى‏كند كه شيوه‏ى خاصى را در زندگى مى‏طلبد؛ اما فرزند او در كلام و گفت‏وگو و روابط و زندگى به شيوه‏ى متفاوتى نياز دارد. لازم نيست فرزندان در امور متغير زندگى به صورت پدرانشان باشند.

اما در اصول، مسئله فرق مى‏كند؛ اصول تغيير نمى‏كند و حرام خدا دگرگون نمى‏شود؛ زيرا ناشى از وضعيت محدود زمانى نيست تا با پيشرفت زمان، آن حالت و وضعيت پايان پذيرد؛ و همچنين، حلال [خدا] بر خاسته از وضع زمان خاص نيست تا با تغيير زمان، آن وضع نيز تغيير يابد.

امام على(ع) در نهج البلاغه مى‏فرمايد: «لا تكن عبد غيرك، فقد خلقك اللّه حرا»؛ «بنده‏ى غيرت نباش، كه تو را خدا آزاد آفريده است».

انسان بايد بر آزادى خويش كه امور ذاتى اوست تأكيد كند و پاى بفشارد و درباره‏ى آن در برابر هيچ كس كوتاه نيايد و آزادى خود را در برابر همه مردم حفظ كند؛ مگر در برابر كسانى كه خداوند خواسته است انسان در برابر اراده‏ى آن‏ها از آزادى خود صرف نظر؛ چون اراده‏ى آن‏ها برگرفته از اراده‏ى خداست.

كسى كه آزاد نيست، شيعه نيست؛ زيرا آزادى، ژرفاى خط على(ع) در زندگى سياسى‏ست. انسان آزاد، شايسته‏ى زندگى است.

وقتى امام على(ع) مى‏فرمود: «قيمة كل امرء مايحسنه»، اين سخن بدين معناست كه ارزش هر فردى به ميزان انديشه، دانش، آگاهى و فرهنگ او است.

امام على(ع) مى‏خواهد شيعه‏ى او گروهى باشد كه در خط تكاملى، پابه‏پاى حركت و تحول علمى حركت كند، نه اينكه در آنچه مى‏خواهند بگيرند يا بياموزند، جاهلانى باشند ريزه‏خوار سفره‏هاى ديگران.

ارزش انسان به ميزان دانائى اوست؛ از اين رو شيعه، علم را نماد خود در تمام عرصه‏هاى زندگى مى‏داند. اين مفهوم، در معناى تشيع نهفته است؛ چه تشيع، معنى اسلام را در خود دارد.

شيعه بودن يعنى انسان با نگرش به زندگى على و درك او از قرآن و پيامبر، به اسلام باور قلبى داشته باشد؛ و همراه على در مسير جهاد حركت كند.

از اين رو خط تشيع بايد مشخص شود تا تشيع در پذيرفتن يك فرد و طرد فرد ديگر خلاصه نشود؛ بلكه تشيع، پايبندى به روشى و طرد روش ديگر، و پذيرفتن خطى و طرد خط ديگر باشد. حركت انسان در دايره‏ى تشيع بايد به گونه‏اى باشد كه تمام زندگى را فراگيرد تا چهره‏ها و الگوها در تاريخ محدود نشوند. نبايد شيعه‏اى باشى كه در دل تاريخ و گذشته‏ها زندگى مى‏كند و نمى‏تواند تشيع را با حركت زمان حال سازگار نمايد.

 

وابستگى به على(ع) مسؤوليت است‏

وابستگى به على(ع) ايجاب مى‏كند كه صادق، امين و طرفدار حق و با حق‏طلبان باشيم؛ چون على(ع)، واژه‏اى نيست كه بر زبان برانيم؛ بلكه موضع و مكتب است كه بايد بدان پايبند باشيم و از آن پيروى كنيم.

بنابراين اگر مى‏خواهيم با على(ع) باشيم بايد مثل او با تمام باطل مبارزه و مقابله كنيم. على(ع) در برابر باطل در چهره‏ى  كفر ايستاد و با همه‏ى  كافران جنگيد و نيز در برابر باطل در درون جامعه اسلامى ايستاد و با پيروان باطل، در انديشه، عمل و روش به رويارويى پرداخت.

على(ع) در برابر همه اين‏ها ايستاد. اكنون، اين پرسش مطرح است كه ديدگاه ما در برابر قضايا يا اوضاع پيرامون‏مان چگونه بايد باشد؟

 

پرسش و پاسخ درباره‏ى امام على(ع)

على(ع) و اسلام‏

 شيعه بودن امام على(ع) چگونه بود؟ مقصود از شيعه بودن، معناى مصطلح آن نيست؛ بلكه مقصود، فهم او از اسلام است در خطى كه او نماد آن است؟

 فهم امام على(ع) از اين همه، همان چيزى بود كه در سخن خداوند متعال كه در شب هجرت بر رسول خدا فرو فرستاد آمده است: {و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة اللّه و اللّه رؤوف بالعباد}(بقره، 207.).

فهم و شناخت مسئله به اين صورت كه انسان خود را با خدا معامله كند، خدا در زندگى او همه چيز باشد؛ به گونه‏اى كه به پيامبر كه رسول‏خدا و پيام رسان اوست و به همه‏ى مردم كه اوليا و دوستان خدا هستند، نزديك شود و از دشمنان خدا دورى جويد.

مسئله انسان، به عنوان مسلمان پايبند به خط على(ع)، مسأله شخصى و فرد خاص نباشد؛ بلكه مسئله او در زندگى اين بايد باشد كه خداوند از چه چيزى و چه كسى خشنود است و از چه چيز و چه كسى ناخرسند؛ اين مرز تشيّع است. آيا دوست داريد سخنى از يكى از ائمه(ع) درباره‏ى تشيّع بشنويد؟

امام محمّد باقر(ع) در حديثى مى‏فرمود:

«من كان وليّاً للّه فهو لنا ولى‏

و من كان عدو للّه فهو لنا عدو

و اللّه ما تنال ولايتنا الاّ بالورع».

«كسى كه دوستدار خداست، دوست ماست، و كسى كه دشمن خداست، دشمن ماست. سوگند به خدا، ولايت و سرپرستى ما، جز بر اساس تقوا به كسى نخواهد رسيد».

از اين روايت معناى حب [اهل بيت(ع)] را در مى‏يابيم. ما از حب و ولايت على و ائمه(ع) و انتظار قائم آل محمّد، سخن ميگوئيم و در اين زمينه شعر مى‏سرائيم و كتاب‏ها مى‏نويسيم، گوئى با اين كارها سهم خود را به على(ع) ادا كرده‏ايم.

ما على(ع) را دوست داريم؛ در حالى كه هزاران معاويه‏ى  عصر حاضر را نيز دوست داريم. حسين(ع) را دوست داريم در حالى كه هزاران يزيد موجود در واقعيت سياست جهانى، منطقه‏اى و محلى را نيز دوست داريم. ائمه(ع) را دوست داريم؛ در حالى كه در خط سياسى، فرهنگى و اجتماعى‏اى عمل و حركت مى‏كنيم كه با خط سياسى، اجتماعى و فرهنگى اهل‏بيت(ع) تعارض دارد.

 

سيره امام(ع) و واقعيت امروز ما

 چگونه مى‏توان از زندگى امام على(ع) در واقعيت امروز ما، الهام گرفت؟

 على(ع) در برابر انحراف موضع محكم و استوار داشت. در راه خدا سرزنش‏ها بر او اثر نمى‏گذاشت؛ به گونه‏اى عمل و حركت مى‏كرد كه قدرتمند گردن فراز نزد او ضعيف و خوار باشد تا حق را از او بستاند و ناتوان خوار، نزد او قدرتمند و عزيز باشد تا حق او را بگيرد.

كدام يك از ما وارد اين مقايسه فكرى مى‏شويم كه من كجا و على(ع) كجا؟ خطى كه من در آن حركت مى‏كنم چه نسبتى دارد با خطى كه على(ع) در آن حركت مى‏كرد؟

ما در مصيبت اهل بيت(ع) سوگوارى مى‏كنيم؛ اما نمى‏كوشيم درك كنيم كه در زندگى امروز ما چه كسى مصيبتى مشابه مصيبت على(ع) را مى‏آفريند و چه كسانى به آن‏ها پايبنداند. چه بسا ابن ملجم‏هائى كه ما به علت عاطفه‏ى خانوادگى، يا حزبى يا ملّى يا ميهنى از او طرفدارى مى‏كنيم.

مشكل ما اين است كه در تاريخ به اشخاص به عنوان اشخاص جمود مى‏كنيم و آن‏ها را الگوها و نمادهايى راهى كه در آن حركت مى‏كنند محسوب نمى‏كنيم.

 

ما و فتنه‏ها

 امام على(ع) در مقطعى حساس و تنش آلود مى‏زيست؛ از اين رو در زمينه‏هاى مختلف از درس‏هاى زيادى سرشار است. به نظر جناب عالى چگونه مى‏توان به بررسى زندگى امام على(ع) پرداخت تا از داده‏ها و دستارودهاى آن در فضاهاى پيچيده‏اى كه امروز جهان اسلام در آن بسر مى‏برد استفاده كنيم؟

 سخن گفتن درباره‏ى على(ع) براى كسانى كه به افق‏هاى بلند است گشوده‏اند سخن گفتن از زندگى‏ست. از اين رو، ما مى‏خواهيم در قضايا و امور زنده خود با او زندگى كنيم؛ چون مسئله، مسئله‏ى پژوهش آكادميك نيست كه بخواهى در فلسفه و... تعمّق و غور كنى؛ بلكه مسئله، اين است كه وقتى مى‏خواهيم به سراغ تاريخ برويم، بايد در كل اين تاريخ مسايل خود را بيابيم.

ما مى‏خواهيم در همه‏ى درگيرى‏هاى زندگى خود، با على زندگى كنيم. ما در جهانى پر تنش زندگى مى‏كنيم؛ و تنش، مشكلات، نزاع‏ها، اختلافات و برخوردهاى زيادى را بر ما تحميل مى‏كند. آيا در برابر تنش‏هايى كه سر شما را به درد مى‏آورد و بر قلب شما سنگينى مى‏كند و احيانا سر شما را به باد مى‏دهد و شما را به بند مى‏كشاند، مى‏ايستى؟ يا در جريان اين مبارزه و تنش مى‏خواهى انسانى بى طرف باشى كه از صحنه‏ى مبارزه فاصله مى‏گيرد تا در كنار اين و آن قرار نگيرد و به اين فضا و آن فضا وارد نگردد؟ يا مى‏كوشى جزئى از مبارزه باشى؟ يا محتواى آن را از لحاظ ماهيت و ارتباط با زندگى، سرنوشت و آينده بررسى مى‏كنى؟ بايد پيش از هر گونه موضع گيرى بى طرفانه يا مثبت يا منفى، محتواى مبارزه را برسى كنيم.

در اين‏باره سخنى‏ست از امام على(ع) كه چه بسا برخى آن را بد مى‏فهمند: «كن فى الفتنة كإبن اللّبون لا ظهر فيركب و لا ضرع فيحلب»؛ «در فتنه‏ها، چون شتر بچه‏اى باش كه نه پشتى براى سوارى و نه شيرى براى دوشيدن دارد».

ابن لبون، بچه شتر نرينه است كه نه پشت آن توان سوارى دارد و نه پستانى كه شير او را بدوشند. مثل اين بچه شتر باش. به كسى اجازه نده كه از شما پلى براى رسيدن خود بسازد و يا از نيروهاى شما بهره جويد و با استفاده از نيروهاى شما شرى بيافريند.

برخى، از فتنه، مبارزه را مى‏فهمند؛ اينكه مردم به كشتن يكديگر بپردازند و دچار اختلاف شوند؛ بنابراين در جامعه بسيارى، بى طرف‏اند و از صحنه، دورى مى‏جويند.

اما به نظر ما فتنه، حركتى است كه مى‏خواهد تو را به بازى بگيرد و وارد سر گردانى‏ها و موضع‏گيرى‏هائى بكند كه اكنون نقشى در آن ندارى. فتنه را به موقعيتى محدود مى‏شود كه در آن حق و باطل باز شناخته نشوند و يا موقعيتى كه در آن دو گروه باطل با هم نزاع كنند. امام على(ع) از چگونگى پيدايش فتنه سخن گفته است: «انما بدء وقوع الفتن: اهواء تتّبع و احكام تبتدع.

يُخالف فيها كتاب اللّه و يتولّى عليها رجال على غير دين اللّه.

فلو انّ الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف على المرتادين و لو انّ الحق خلص من لبس الباطل لا نقطعت عند السن المعاندين.

ولكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان، فهناك يستولى الشيطان على اوليائه و ينجو الذين سبقت لهم من اللّه الحُسنى».

«همانا آغاز فتنه‏ها، هواهاى پيروى شده و احكام اختراع شده است، كه در آن با كتاب خدا مخالفت مى‏شود و مردانى بر اساس غيردين خدا سلطه پيدا مى‏كنند».

«اگر باطل با حق آميخته نشود، بيمى بر مردم نخواهد بود»

«و اگر حق از پوشش باطل پاك گردد، زبان مخالفان كوتاه شود»

«اما با گرفته شدن بخشى از حق و بخشى از باطل، و مخلوط كردن آن‏ها با هم، شيطان بر دوستان خود پيروز مى‏گردد. و كسانى كه خدا به آنان نعمت هدايت داده است، نجات مى‏يابند».

فتنه عبارت است از مسئله يا انديشه‏اى كه برخى از نشانه‏هاى حق را نشان مى‏دهد و محتواى باطل را پنهان مى‏كند و به گونه عمل مى‏نمايد كه تو آن را حق مى‏پندارى؛ اما در واقع حق نيست.

در سخن ديگرى از امام (ع) مى‏خوانيم:

«انّ الفتن اذا اقبلت شبّهت و اذا ادبرت نبّهت، ينكرن مقبلات و يعرفن مدبرات، يحمن حوم الرياح، يصبن بلدا و يخطئن بلدا»؛ «همانا وقتى فتنه روى كند، شبهه‏ها و شرها به هم آميخته مى‏شوند؛ و زمانى كه پشت كنند، موجب بيدارى و توجه مى‏شوند. فتنه‏ها وقتى روى مى‏آورند، ناشناخته‏اند؛ ولى وقتى پشت مى‏كنند، شناخته مى‏شوند. فتنه‏ها چون طوفان‏هاى سهمگين هستند كه به گرد خود مى گردند، به كشورهايى صدمه مى‏زنند؛ ولى در كشورهايى هم به خطا مى‏روند».

 

مسئله اين است‏

امام(ع) مى‏خواست بر اين نكته تأكيد كند كه وقتى صحنه، براى شما روشن نيست، وارد آن نشويد؛ اما بكوشيد آن را بفهميد و بشناسيد. «كن فى الفتنة كابن اللبون لاظهر فيركب و لاضرع فيحلب» [اين حديث‏] از وارد شدن نسنجيده در فتنه‏ها، باز مى‏دارد؛ اما بررسى وارزيابى آن مسؤوليت شماست؛ چون نمى‏توانى در برابر رخدادهاى زندگى بى طرف باشى؛ زيرا اين رخدادها تنها به افراد درگير ارتباط ندارد، و تمام واقعيت را در بر مى‏گيرد [و بر آن اثر مى‏گذارد.]؛ از اين رو، بايد فتنه را بررسى كنى تا روشن شود كه اگر دو گروه باطل درگيراند و شما نقشى در حذف يكى از آنان ندارى، نبايد وارد معركه شوى و در كنار يكى از آن‏ها قرارگيرى؛ اما بايد ارزيابى كنى كه نقش شما در برابر اين دو گروه باطل چيست؟ چه اين دو گروه در كشور شما باشد يا در منطقه شما يا در همه‏ى جهان.

برخى مى‏گويند سياست از آرمان‏ها جداست. آيا مى‏خواهى ما را وارد جزئيات عينى كنى؟ اما فرق است بين زندگى در رؤياها و آرمان‏هاى انتزاعى و زندگى واقعى پيوسته با حيات فرهنگى، سياسى، اقتصادى و امنيتى.

وقتى مسئله، مسئله‏ى انسانيت است كه مى‏طلبد در هر موقعيتى با آن همراه باشى، در اين زمينه نبايد بر مصيبت اشك بريزى؛ چون مصيبت شما را با جزئيات زندگى واقعى رو به رو مى‏سازد؛ بنابراين اگر در برابر مصيبت كوچك روحيه‏ى خود را از دست بدهى، مصيبت بزرگ تو را از پا در خواهد آورد.

برخى مى‏كوشند تا قضاياى بزرگ را ناديده بگيرند و با سخن گفتن از جزئيات مصيبت‏هايى كه مصائب بزرگ آن‏ها را پديد آورده‏اند، از ضرورت پرهيز از تنش و مبارزه، صحبت مى‏كنند؛ در حالى كه مبارزه وظيفه شماست.

 

بى طرفى بين حق و باطل معنا ندارد

على(ع) نمى‏خواست انسان، در نبرد حق و باطل، بى طرف باشد و كسانى كه بين حق و باطل بى‏طرفى مى‏گزينند، به انسانيت خود و به زندگى خيانت مى‏كنند. او از كسانى سخن مى‏گفت كه از صحنه، دورى مى‏گزينند تا آسيـبى به ايشان نرسد. امام(ع) خطاب به كسانى صحبت مى‏كند كه از شركت در جنگ‏هاى او دورى جستند: «ان سعيد و عبداللّه لم ينصرا الحق و لم يخذلا الباطل»؛ «سعيد و عبدالله حق را يارى نكردند و باطل را تنها نگذاشتند».

آنان، حق را يارى نكردند؛ چون توان خويش را در يارى حق به كار نبردند و از يارى باطل دست بر نداشتند؛ زيرا وقتى توان خود را از يارى حق دريغ كردند، نيروى حق را تضعيف نمودند. باطل قوت خود را تنها از پيروان خود نمى‏گيرد؛ بلكه از بى‏طرفانى كه به حق ايمان دارند؛ اما از زير بار مسؤوليت شانه خالى مى‏كنند نيز مى‏گيرد. اين همان چيزى است كه ما آن را «اكثريت خاموش» مى‏ناميم.

امام(ع) درباره‏ى پيامدهاى اين نگرش‏هاى بى‏طرفانه با ما سخن مى‏گويد: «ايها الناس لو لم تتخاذلوا عن نصر الحق، و لم تهنوا عن توهين الباطل، لم يطمع فيكم من ليس مثلكم، و لم يقو من قوى عليكم».

«لكنكم تهتم متاه بنى إسرائيل، ولعمرى ليُضعّفن لكم التيه من بعدى أضعافا، بما خلّفتم الحق وراء ظهوركم، و قطعتم الأدنى، و وصلتم الابعد».

«اى مردمان، اگر در يارى حق و تضعيف باطل كوتاهى نكنيد، غير شما به فكر تجاوز و زور گويى بر شمانخواهند بود؛ اما شما در پى امور ناچيزى مى‏رويد و به آن‏ها اهميت مى‏دهيد كه بنى‏اسرائيل در پى آن‏ها رفتند، و اهميت دادند و سوگند به جانم كه پس از من، سرگردانى و نابسامانى براى شما دو چندان خواهد شد، به سبب اين كه از حق پيروى نكرديد و آن را پشت سرتان انداختيد و با نزديكان قطع رابطه و با بيگانگان (دورترين‏ها) وصلت برقرار كرديد».

مسئله اين است كه بيشتر شكست‏هاى ما در همه‏ى صحنه‏ها، شكست‏هايى‏ست كه از طرف بى‏طرف‏ها به ما مى‏رسد، نه از طرف كسانى كه با ما مبارزه مى‏كنند.

شكست ما در همه‏ى تاريخ جديد، در هر نبردى كه با استكبار جهانى و صهيونيزم بين الملل و يا هر اردوگاه ديگرى در جاهاى مختلف داشته‏ايم، ناشى از قدرت مطلق آن‏ها يا ضعف مطلق ما نبوده است. مسئله اين است كه آن جا نيروى بزرگ فعال وجود دارد و اين جا نيروى بى طرف راكد. نمى‏گويم همه‏ى قدرت ديگران، از ضعف ماست؛ اما بخش عمده‏اى از آن، چنين است.

مسئله‏اى كه انسانيت ما را در همه قضاياى مبارزه در زندگى به چالش مى‏خواند، ايفاى نقش خود در حركت انسانيت است. انسانى كه در هيچ يك از پايگاه‏ها و موقعيت‏هاى مبارزه كه نشان دهنده‏ى قضاياى بزرگ در زندگى‏ست شركت نمى‏كند، مرده‏اى‏ست كه نفس مى‏كشد و راه مى‏رود؛ چون مرگ انسان به اين نيست كه بدن او بميرد؛ بلكه به اين است كه نقشى در زندگى نداشته باشد و خيرى به زندگى نرساند؛ اين چيزى‏ست كه بايد بدان بينديشيم.

از امام موسى‏ كاظم(ع) وارد شده كه:

«ابلغ خيرا و قل خيرا و لاتكن إمّعة فانّ رسول اللّه نهى أن يكون المرء إمّعة، قالوا: و ما الإمّعة؟

قال: أن تقول أنا مع الناس و أنا كواحد من الناس، إنما هما نجدان نجد خير و نجد شرّ، فلايكن نجد الشرّ أحبّ إليكم من نجد الخير».

«خير را ابلاغ و بر زبان آور و به ديگران بگو، و «امعه» نباش، همانا رسول خدا نهى فرمود از اين كه مرد «امعه» باشد؛

گفتند: «امعه» چيست؟

فرمود: اين كه بگويى من با همه‏ام، و مانند يكى از آنان، (دوست و دشمن، خوب و بد برايم يكى است). و همانا راه دو تاست: راه خير و راه شر؛ پس نبايد نزد شما راه شر، محبوب‏تر از راه خير، باشد».

مردى نزد على(ع) آمد و گفت:

«اترانى أظن أن أصحاب الجمل كانوا على ضلالة و إننا على حق؟

قال: يا هذا - أو يا حارث- إنك نظرت تحتك ولم تنظر إلى فوقك فحرت، إنك لم تعرف الحق فتعرف من أتاه، ولم تعرف الباطل فتعرف من أتاه. اعرف الحق تعرف أهله، و اعرف الباطل تعرف أهله».

«آيا از من انتظار دارى كه اصحاب جمل را گمراه و خودمان را برحق بپندارم؟

امام فرمود: اى فلانى - يا اى حارث - تو كوتاه‏بين شده‏اى و تنها پيش پاى خود را ديده‏اى، پس دچار حيرت گشته‏اى. تو حق را نشناخته‏اى تا طرفدار آن را بشناسى و باطل را نشناخته‏اى تا طرفدار آن را بشناسى، حق را بشناس تا پيرو آن را بشناسى و باطل را بشناس تا پيرو آن را بشناسى.»

روش، محتوا، انديشه و مسئله، همين است كه به كسى نگاه نكن. حق با نگريستن در چهره‏ى مردان شناخته نمى‏شود، مگر مردانى كه از راه عصمت، مجسّمه‏ى حق‏اند.