پیامبر اکرم (ص) / بخش دوم

|   اهلبیت علیهم السلام

·   تجربه ‏ى پيامبر پس از هجرت‏

·   با تجربه ‏ى پيامبر در مدينه‏

·   1 - ايجاد پيمان برادرى‏

·   2 - ساختن مسجد

·   3 - نامه‏هايى كه به پادشاهان و ديگران فرستاده است‏

·   نتايج الهام بخش اين نامه‏

·   4 - ورود هيئت و دسته‏ هاى عرب به سوى پيامبر

·   درس‏هاى الهام‏بخش‏

 

تجربه‏ى پيامبر پس از هجرت‏

تجربه‏ى پيامبر پس از هجرت نسبت به دوران مكه بسيار گسترده و گوناگون است. گرچه اين تجربه، امتداد تجربه‏ى  آن حضرت پيش از هجرت است؛ اما تجربه‏ى مدينه به جهت پيش آمدن مجال تحرك و تحولات مختلف، افق‏هاى تازه‏ى زندگى را به روى دعوت پيامبر در مرحله‏ى حكومت باز كرد.

پيامبر در مكه حكم دعوتگرى را داشت كه در پى مكانى مى‏گشت كه رسالت را به عنوان يك «مبنا» تثبيت كند و جامعه‏اى را مى‏جست كه براى تحقق اهداف اسلام در زندگى، حركت كند. بنابراين تجربه‏ى مكه، در پرتو چنين هدف مشخصى، شكل گرفت.

اما وضع مدينه تفاوت مى‏كرد و هدف قبلى به پايان خود رسيده بود؛ زيرا اين «مبنا» شكل گرفته بود و چنين جامعه‏اى نيز پديد آمده بود. پيامبر و مسلمانان با روش‏هاى جديد دعوت، حكومت و تنظيم زندگى بر مبناى قانون متعادل و جديد براى غنى ساختن اين تجربه كوشيدند؛ قانونى كه به جنبه‏ى مادى همچون جنبه‏ى معنوى توجه داشت؛ حقوق فردى و اجتماعى را تنظيم مى‏كرد؛ در جهت استوار سازى عدالت بر معيار حق، عمل مى‏كرد؛ به سوى محبت برمبناى رحمت، دعوت مى‏كرد؛ همان گونه كه به تسامح، عفو و صبر فرا مى‏خواند، به عزّت و كرامت نيز مى‏انديشيد؛ براى جنگ و صلح قانون داشت و مسؤوليت رساندن دعوت به اقصى نقاط جهان را به عهده‏ى مسلمانان مى‏گذاشت.

مسؤوليت طبيعى پيامبر نيز رهبرى و سازماندهى اين جامعه‏ى مترقى و پيشاهنگ است كه آنان مسئول نشر رسالت الهى و انجام وظيفه‏ى  دعوت اسلامى در همه‏ى جهان و براى تمام بشر هستند. و اين، مسؤوليت و رسالت بزرگ دينى و انسانى براى فرد، جامعه و حكومت الهى است.

ما براى پربار شدن تجربه‏ى  انقلابى و براى اينكه راه پيامبر و روش صالحان امت را فراروى عمل خويش قرار دهيم، به برخى از آن تجارب غنى و عظيم اشاره مى‏كنيم:

 

با تجربه‏ى پيامبر در مدينه‏

1 - ايجاد پيمان برادرى‏

در طبقات ابن سعد چنين آمده است: «مورخان گفته‏اند: وقتى پيامبر خدا به مدينه هجرت نمودند، اول ميان مهاجران عقد اخوت و پيمان دوستى بستند و سپس ميان مهاجران و انصار اين پيمان، پيمان حق و برابرى بود، به گونه‏اى كه پس از مرگ، برادرى از برادر ديگر، اگر وارث نداشت، ارث مى‏برد.

از اين داستان چه به دست مى‏آوريم؟

ما از اين حادثه به راهكارى براى استحكام روابط دوستانه و برادرانه ميان مسلمانان، پى مى‏بريم؛ زيرا اين جامعه‏ى تازه تشكيل شده كه پايه‏هاى محكمى نداشت و كينه‏هاى تاريخى نيز آنان به رقابت و حساسيت مى‏كشاند، و رسوبات جاهلى نيز هنوز كاملا نخشكيده بود به چنين پييمانى براى دوستى و برادرى شديدا نيازمند بود. رسوبات روانى و عقده‏هاى فرو خفته ميان مهاجران بوده باشد، انصار و يا مهاجران و انصار مى‏توانست موجب، اختلاف گردد. و تنوع روحيات، باورها و روش‏ها دارند، ممكن بود سبب دودستگى، حساسيت و يا نفرت و نزاع شود.

اين كار، تلاشى بود از طرف پيامبر براى ايجاد رابطه‏ى نزديك بين انصار و بعد ميان مهاجران و سپس ميان همه‏ى آنان بر اساس اخوّت ايمانى، تا فضاى معنوى-عاطفى و دوستانه ميان همه‏ى آنان ايجاد و حاكم گردد.

به تعبير ديگر: پيامبر مى‏خواست در آغاز ميان هر مجموعه نزديك و كوچك وحدت ايجاد كند و سپس ميان دايره‏هاى وسيع‏تر -چنانكه با ظهور اسلام قبل از همه، هر فرد، در خودش وحدت و انسجام رفتارى و گفتارى ايجاد كرده بود.

تلاش پيامبر اين بود كه روابط دوستانه، سطحى و زودگذر نباشد تا با تحريكات و پيش‏آمدها، متزلزل شود.

پيامبر مى‏خواست آن وحدت طبيعى، تبديل به وحدت مسئولانه و عميق شود و همه، حدود و حقوق همديگر را محترمانه رعايت كنند. مطرح شدن مسئله‏ى اخوت، زمينه‏ى تبعيض، برترى‏طلبى و بى‏عدالتى را كه عامل اختلاف مى‏گرديد براى هميشه از جامعه‏ى  اسلامى و محيط فردى و خانوادگى آنان برچيد.

پيمان برادرى يك طرح تربيتى بسيار زيبا و جالب براى جامعه‏ى جديد بود. اين جامعه (تا مدت‏ها) در فضاى دوستانه، محبت‏آميز و انسجامبخش، زندگى مى‏كردند. مسلمانان به بركت همين دوستى، ارزش ايمان و اخوت الهى را درك كردند. برادرى و محبتى كه پيامبر پديد آورد قوى‏تر از روابط نسبى، قومى بود، در اين نوع برادرى زندگى مسالمت‏آميز و بسيار عاطفى، عميق و ايمانى به وجود آمده بود كه در جنگ و صلح و موارد ديگر، همه، نقش ايمان به خدا و قدرت نيروبخش پروردگار را تجربه مى‏كردند.

اين تجربه و نسخه‏ى شفابخش، يك روش اساسى و همه جانبه است براى همه‏ى مسلمانان در همه دوران‏ها، نه يك پديده‏ى  مقطعى و گذرا.

اين تجربه، در ميدان نظر و عمل، شعار ماندگار و تعيين كننده‏اى در روابط مسلمانان گرديد، تا همه‏ى برادران مسلمان را در سراسر گيتى و همه‏ى  تاريخ، در يك وحدت فكرى و عملى حفظ كند و اين وحدت، پايه و شالوده‏ى وحدتهاى ديگر در زمينه‏ها و دايره‏هاى كوچك و بزرگ گردد و عناوين متعدد، مانع وحدت اساسى و بزرگ نشود.

 

2 - ساختن مسجد

اولين كارى كه حضرت محمد(ص) پس از هجرت، در مدينه انجام داد، ساختن مسجد بود.

ابن هشام در سيره‏ى خود فضاى دوستانه و زيبايى را كه در وقت ساختن مسجد ميان مسلمانان برقرار بود چنين ترسيم كرده است:

«... خود پيامبر نيز در ساختن مسجد شركت مى‏كرد تا ديگر مسلمانان و مهاجران و انصار نيز در آن شريك شوند و به حق كه همه‏ى مسلمانان به چه عشق و احساسى در ساختن مسجد شركت مى‏كردند!».

شاعرى در اين‏باره گفته است:

«لئن قعدنا و النبى يعمل‏                      فذاك منا العمل المضلل»

«اگر ما بنشينيم و پيامبر عمل كند، كار ما، منفى و گمراه كننده خواهد بود.»

و خود مسلمانان نيز، در زمان بناى مسجد با هم مى‏خواندند:

 لاعيش الا عيش الاخرة                      اللهم ارحم‏الانصار و المهاجرة

يعنى، «زندگى واقعى، زندگى آخرت است. پروردگارا! انصار و مهاجرين را بيامرز».

ابن هشام گفته است: اين، سخنى غير منظوم بود.

ابن اسحاق نوشته است: پيامبر(ص) مى‏خواند:

«لاعيش الا عيش الاخرة. اللّهم ارحم المهاجرين و الانصار».

ابن اسحاق گفته است: «عمار بن ياسر» كه او را از خشت سنگين بار كرده بودند، رسيد و گفت: اى رسول خدا! مرا كشتند، بيش از آنچه خود مى‏برند، بر من بار مى‏كنند.

«امّ سلمه» همسر پيامبر گفته است: رسول خدا را ديدم كه گيسوان افتاده‏ى عمار را(كه موهاى مجعد و فِر داشت)به دست خويش مى‏افشاند و مى‏گفت: «ويح ابن سميّة، ليسوا بالّذين يقتلونك، انّما تقتلك الفئة الباغية»؛ «افسوس بر پسر سميّة، اينان نيستند كه تو را مى‏كشند؛ گروه بيدادگر تو را خواهند كشت».

على(ع) كه در حال كار كردن بود، در آن زمان چنين خواند:

لايستوى من يعمر المساجدا                   يدأب فيها قائما و قاعدا

و من يرى‏ عن الغبار حائدا

يعنى، «كسى كه مسجدها را تعمير مى‏كند و ايستاده و نشسته در آن‏ها رنج عبادت مى‏برد، با كسى كه از گرد و خاك، روى‏گردان است، برابر نيست».

همين سرود را «عمّار» از على(ع) فرا گرفت و مى‏خواند و تكرار مى‏كرد و چون به «عثمان بن عفّان» نظر داشت، عثمان بر آشفت و گفت: اى پسر سميّه، شنيدم كه امروز چه گفتى، به خدا سوگند يك روز همين عصا را بر بينى تو خواهم نواخت.

رسول خدا از اين گفته به خشم آمد و گفت: «ما لهم و لعمّار؟ يدعوهم إلى الجنّة، و يدعونه إلى النّار إنّ عمّارا جلدة ما بين عينى و أنفى...»؛ «ايشان را با عمّار چه كار؟ او آنان را به سوى بهشت دعوت مى‏كند و آنان او را به سوى آتش مى‏خوانند، عمّار پوست ميان چشم و بينى من است...» (ر. ك: سيرة النبى، ج 2، ص 115).

ساختن مسجد، اولين اقدام پيامبر در مدينه بود و اين نشان مى‏دهد كه آن حضرت مى‏خواست با برنامه‏ريزى، جامعه‏اى مستحكم، سالم و به دور از عقده‏هاى فردى و گرايش‏هاى قبيله‏اى و غيره سازد.

پيامبر با قدم نهادن در اين سرزمين، كه مردم آن، گرفتار اختلافات خونين و درگيرى‏هاى طولانى قومى-قبيله‏اى بودند، وحدت عجيـبى به وجود آورد؛ چه اختلافات ميان دو قبيله‏ى اوس و خزرج و چه نزاع‏هاى ديگر، به اضافه‏ى اينكه يهوديان، هم پيمان هر دو طايفه بودند و به نفع و زيان هر دو طايفه مى‏جنگيدند؛ تنها برخى به اسلام گرويده بودند و همه‏ى‏شان مسلمان نشده بودند.

پيامبر با ساختن مسجد و ايجاد پيمان برادرى، راه دوستى بى‏سابقه و تجربه‏ى جديدى را هموار ساخت، تا با اين برنامه‏ها و در سايه‏ى معنويت و دين، ريشه‏هاى نزاع پيشين و عقده‏هاى رسوب يافته‏ى گذشته، به صورت كامل ريشه‏كن شود؛ و مسجد، مركز اين تجربه و رفتار دوستانه بود؛ زيرا در مسجد، دل‏ها و جان‏ها بر اثر ارتباط با پروردگار و نيايش‏هاى حياتبخش، به خضوع و نرمى كشيده مى‏شد، و دوستى را تقويت مى‏كرد.

مسجد مدينه، آموزشگاهى بود كه مسلمانان در آن حضور مى‏يافتند و با عشق و علاقه به سخنان پيامبر گوش مى‏دادند و امور لازم و معارف الهى و قرآنى را مى‏آموختند تا زندگى خود را بر اساس علم، آگاهى و ايمان سامان دهند.

مسجد مدينه، مركزى بود كه مسلمانان در آن اجتماع مى‏كردند و به بررسى گرفتارى‏ها و امور فردى و اجتماعى خويش مى‏پرداختند.

در مجموع مسجد، الهام‏بخش رويكرد به خدا و دست يافتن به معانى و مفاهيم پاك است.

مسجد، مفاهيمى را در نفس و جان انسان وارد مى‏كند، كه او را خاضع اراده‏ى پروردگار، و پيرو دستورات، اوامر و نواهى آن معبود عظيم مى‏سازد.

مسجد و ياد خدا، ما را از گرايش‏هاى شيطانى، شرآفرين و كينه‏توزانه دور مى‏سازد و اگر غفلت و اشتباهى صورت گيرد، فضاى مسجد و عبادت، انسان را به سوى محيط پاك و مطمئن سوق مى‏دهد و رابطه‏ى صدمه ديده‏ى‏مان را با خدا التيام مى‏بخشد.

اين است وضع مسجد كه خدا خواسته در آن عبادت شود و بنده‏ى خدا با نماز، دعا، تكبير و تهليل (گفتن لا اله الاّ اللّه)، شهادت، ركوع، سجود و آموختن علم و معرفت و آموزش نيازهاى زندگى، جنگ و صلح، به كمال و قرب الهى نزديك گردد.

در مسجد است كه، خير، خوبى و فضايل، پرورش مى‏يابد، و ارتباط، گفت‏وگو، شناخت و تعاون اجتماعى راه رشد و سعادت انسان را فراهم مى‏سازد و جلو باطل و فساد را سد مى‏نمايد.

از اينجاست كه نقش سازنده‏ى مسجد را در زندگى اسلامى مشاهده مى‏كنيم.

متأسفانه اكنون نقش مسجد كمرنگ گرديده است؛ چنانكه نماز از يك شعار و طرح سازنده به عبادت فردى براى پاكسازى روح، تنـزل يافته و تنها براى به جا آوردن واجب و اداى تكليف، جلب و كسب ثواب و دفع عقاب انجام مى‏گيرد. خوب است در اين جا از آن نماز و آن مسجدى كه پيامبر بنيان گذاشته بود ياد كنيم و آن سنت را احيا نماييم.

ديديم كه آن حضرت با پيشقدم شدن در ساختن مسجد و شريك شدن در بناى آن، چگونه روح مساوات و احساس مسؤوليت را در جان و فرهنگ مسلمانان زنده كرد. و بدون آن كه به امر و نهى بپردازد، عملا آنان را به همكارى و هميارى و سازندگى دعوت نمود؛ برخلاف آنچه ابن هشام تصور كرده است كه حضرت در ساختن مسجد شريك شد تا ديگران را به عمل تشويق نمايد.

جالب‏ترين حالت در مسجد، همان فضاى عارفانه و هميارى كننده است كه شعار و هدف نيز در زبانها و دلها جارى مى‏شود.

آن‏ها براى آخرت عمل مى‏كردند نه دنيا؛ اما اگر دنيا پلى براى رسيدن به آخرت و رضاى خدا باشد، اهميت مى‏يابد؛ آخرتى كه خدا به بندگان پرهيزكارش وعده كرده است.

مسلمانان در حين ساختن مسجد، به نيايش مى‏پرداختند و از خدا، رحمت و آمرزش را براى همديگر و براى مهاجر و انصار مى‏خواستند.

و تصادفا ملتفت مى‏شويم كه عمار -آن جوان مقاوم و فداكار كه براى هدف و عقيده‏اش، شكنجه ديده و تا چند قدمى مرگ پيش رفته است، چنانكه پدر و مادرش در اين راه مردند- اكنون بارى سنگين بر دوش مى‏كشد و نزديك است كه بر اثر سنگينى سنگ و خشت، بر زمين بيفتد. به پيامبر شكايت مى‏كند؛ اما رسول خدا از آينده به او خبر مى‏دهد كه عمار را دسته‏ى ستمكار و طغيانگر به قتل مى‏رساند.

وقتى امام على(ع) در مى‏بيند كه يكى از مسلمانان(...) از گرد و خاك پرهيز مى‏كند و از همكارى دريغ مى‏ورزد، به صورت ارتكازى و ارتجالى، رجز مى‏خواند و عمار نيز او را... همراهى مى‏نمايد؛ هنگامى كه آن شخص(...) متوجه مى‏شود كه منظور اين اشعار اوست؛ بر عمار غضب مى‏كند و او را تهديد مى‏نمايد؛ اما پيامبر به حمايت عمار بر مى‏خيزد و محبتش را به عمار اظهار مى‏كند و از فداكارى و مقاومت او در برابر آن شكنجه‏هاى وحشيانه، تقدير مى‏نمايد. پيامبر با اين كار نشان مى‏دهد كه كسى حق ندارد از مجاهدان مخلص بدگويى كند و عليه آنان موضع بگيرد، آن هم كسانى كه خودشان براى اسلام كارى نكرده‏اند.

ما همچنان در فضاى نورانى و معنوى همان مسجد پر بركت تنفس مى‏كنيم و مى‏بينيم كه مسلمانان صدر، چگونه عمل مى‏كردند، مى‏انديشيدند و با هم به بحث و جدل مى‏پرداختند و پيامبر چگونه اين رفتارها را اداره و نظارت مى‏كرد؛ برخى را تجويز و برخى را رد مى‏نمود.

و چه بسا درس‏هاى ديگرى مى‏توانيم از اين صحنه‏ها و رفتارها برگيريم؛ از آن جمله است اهميت دهى شديد پيامبر به مجاهدان راستين، پا برهنگان و شكنجه شدگان كه خدا و پيامبر در هر فرصت از آنان تقدير مى‏كردند و به كار آنان به ديده‏ى ارزش نگاه مى‏نمودند و از تضعيف آنان جلوگيرى مى‏كردند تا جهاد و فداكارى در راه هدف و عقيده همچنان مهم و با ارزش تلقى شود و آنان در ميان اصحاب پيامبر از موقعيت و احترام بيشترى برخوردار باشند و اين كار بر اساس طرح و خط قرآن كريم است كه مى‏فرمايد:

{فضل اللّه المجاهدين باموالهم و انفسهم على القاعدين اجرا عظيما }((نساء، 95.)؛ «خدا جهادكنندگان با مال و جانشان را بر وانشستگان و تاركان جهاد، برترى داده است».

 

3 - نامه‏هايى كه به پادشاهان و ديگران فرستاده است‏

براساس آنچه در كتاب‏هاى سيره‏ى  شريف نبوى نوشته‏اند پيامبر به فرستادن هيئت‏ها و نامه‏هايى به پادشاهان زمان، سران و زعماى قبايل و بسيارى از مردم اقدام كردند و آنان را به سوى اسلام دعوت نمودند.

پيامبر با استفاده از روش‏هاى گوناگون با برخى به تفصيل و با گروهى به اختصار سخن گفت؛ زيرا اين نامه‏ها بر اساس مصالح و مقتضيات حكيمانه، نوشته شده بود.

پيامبر، گاهى چون يك دعوتگر، براى بسيارى از مردم نامه مى‏نوشت، و گاهى بسان ولى امر، فرماندار و حاكم، با تهديد و وعده، برخورد مى‏كرد، و يا مانند كسى رفتار مى‏نمود. كه مى‏بخشد، مؤاخذه مى‏كند، و يا سرزمين‏هايى را تقسيم مى‏نمايد، و يا اين كه قوانين مالى، عبادى و مانند آن را جعل و تبيين مى‏كرد.

و ما در بررسى اين جنبه، از سيره‏ى  نبى(ص) آثار، نتايج  و آموزه‏هايى را در محتوا، روش و روح اين سيره مشاهده مى‏كنيم؛ و بر اين اساس، به نظر اسلام درباره‏ى  اديان ديگر، نيز پى مى‏بريم. در اين حركت مى‏نگريم كه پيامبر چگونه با آنان سخن گفته و چگونه با آنان رفتار نموده است.

نويسنده كتاب الطبقات الكبرى، با اشاره به بعضى از رفتارهاى آن حضرت با سران و پادشاهان، چنين نوشته است: «پيامبر به اسقف بن حارث بن كعب از اسقف‏هاى نجران و كاهنان و پيروان و كشيشان آنجا نوشت: (پيامبر در اين نامه يادآورى فرمود)

اسقفان، كشيشان و پيروان‏شان آنچه را كه از كليساها، عبادتگاه‏ها و هر چيز ديگر، كه در دست دارند، از خودشان است و تمام آن‏ها به حال سابق باقى خواهند ماند. اسقف‏ها، كاهن‏ها، كشيشان و ديگران نيز، اگر مسلمان شوند مقام و مسؤوليت‏شان تغيير نخواهند كرد؛ و همچنين همسايگان و خدمتگذاران خدا و رسولش، به وضع سابق‏شان باقى خواهند ماند؛ نه حقوق آن‏ها تغيير مى‏كند و نه منصب و موقعيتشان و نه چيز ديگر آنان؛ آن‏ها در هر چه ميان خودشان به نصيحت و مصلحت توافق كنند، مورد تأييد مى‏باشند، و بر آنان هيچ‏گونه بار سنگين ستمكارانه نخواهد بود.

 

نتايج الهام بخش اين نامه‏

از اين نامه به يك اسقف مسيحى (بن حارث بن كعب) درس‏هايى را مى‏توان آموخت كه يك نمونه‏اش، آزادى دينى و دخالت نكردن در امور خاص و عام كسانى‏ست كه تازه مسلمان مى‏شدند، به شرطى كه خود آنان به نصيحت و صلاح همديگر- بدون ستم بر كسى - اقدام كنند.

اين روش زنده، كه نور محبت، رحمت و تسامح انسانى در آن مى‏درخشد، بيانگر فرهنگ اسلام در رفتار مسالمت‏آميز با اديان ديگر است (اين روش، علاوه بر تقويت جبهه‏ى اسلام و پيشگيرى از جنگ و نزاع، پيروان اديان ديگر را به اسلام نزديكتر مى‏سازد).

اين روش مسالمت‏آميز، در رفتار باغير مسلمانان، كه بعدا در سايه‏ى اسلام زندگى مى‏كنند و مسلمان مى‏شوند، نشانه‏ى  رفتار حكيمانه و آينده نگرانه‏ى اسلام و پيامبر است.

مورخان، درباره‏ى نامه‏ى  ديگر آن حضرت چنين نوشته‏اند:

«رسول خدا نامه‏اى را به اسقف‏ها فرستاد كه در آن آمده بود:

«سلام على من آمن.»

«اما على إثر ذلك فان عيسى بن مريم روح اللّه و كلمة القاها الى مريم الزكية، و انى أومن باللّه و ما انزل الى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و الاسباط، و ما اوتى موسى و عيسى و ما اوتى النبيون من ربهم، لانفرق بين واحد منهم و نحن له مسلمون و سلام على من التبع الهدى».

«درود بر كسى كه ايمان آورد.»

«اما بعد از آن، يادآور ميشود:

عيسى بن مريم روح خدا و كلمه‏ى اوست كه بر مريم پاكيزه، القا شد. من، به خدا و هر آنچه به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط (فرزندان دوازده‏گانه‏ى  يعقوب) و هر آنچه را موسى و عيسى آورده است و چيزهايى كه پيامبران الهى از جانب پروردگار آورده‏اند،ايمان دارم. ما تفاوتى ميان آنان قائل نيستيم و تسليم آن هستيم. سلام پروردگار بر پيروان حق و هدايت باد.»

ما در اين نامه‏ى  متواضعانه مى‏نگريم كه: پيامبر نامه‏اش را از عقيده‏ى اسلام درباره‏ى  عيسى، آغاز مى‏كند و در آن از وحدت اديان توحيدى و همسانى انبيا، سخن مى‏گويد و از دعوت خويش چيزى به آن اضافه نمى‏كند؛ و از نقاط اختلاف، چيزى به ميان نمى‏آورد؛ بلكه به نقاط مشترك، اشاره مى‏كند و در آن از عيسى(ع) و ساير فرستادگان پروردگار با احترام ياد مى‏كند، تا مخاطب به اين نامه به دقت بينديشد و با قناعت و معرفت ايمان بياورد. و اگر ايمان هم نياورد، حجت بر او تمام شده باشد.

اين دعوت حكيمانه و گفت‏وگوى متين و آرام، نه تنها از قداست و ارزش اسلام نكاست، بلكه با اين روش و با نقل كلمات زيبا و رساى قرآن، به حقانيت و عظمت آن افزود.

اين روش، حكايت از رفتار اخلاقى و شايسته‏ى اسلام با ديگران در صورت و روح پيام احترام‏آميز و صلح‏طلبانه‏ى آن دارد. و بر متانت، قدرت و روح قناعت‏بخش اسلام دلالت مى‏كند.

در ديگر ميدان‏هاى دعوت و تعليمات اسلام نيز مى‏بينيم كه پيامبر، وقتى مبلغان را براى هدايت و دعوت مردم مى‏فرستاد، از همين روش استفاده مى‏كرد.

بعضى از راويان نوشته‏اند كه آن حضرت به اصحابش فرمود: «و افونى باجمعكم بالغداة»

«همه‏ى شما، از اول صبح با من باشيد.»

رسول خدا وقتى نماز صبح را خواند، مقدارى در مصلايش به دعا و تسبيح پرداخت؛ آن وقت با روى نمودن به نمازگزاران، برخى را به جانب بعضى از مردم فرستاد و به آنان فرمود:

«انصحوا اللّه فى عباده، فانه من استرعى شيئا من امور الناس، ثم  لم ينصح لهم حرم اللّه عليه الجنة. انطلقوا و لاتصنعوا كما صنعت رسل عيسى بن مريم، فانهم أتو القريب و تركوا البعيد، فأصبحوا-يعنى الرسل-و كل رجل منهم يتكلم بلسان القوم الذين ارسل اليهم، فذكر للنبى، فقال: هذا اعظم ما كان من حق اللّه عليهم فى امر عباده...»

«بندگان خدا را نصيحت كنيد و بدانيد كسى كه هرچند برخى امور مردم را به عهده مى‏گيرد؛ اما آنان را نصيحت نمى‏كند، خدا بهشت را بر او حرام كرده است. حركت كنيد و چون فرستادگان عيسى(ع) نباشيد؛ زيرا آنان به منطقه‏ى نزديك‏تر (نزديكان) مى‏رفتند و دورها را رها مى‏كردند. آنان (فرستادگان حضرت عيسى) هركدام به زبان قومى كه به طرفشان فرستاده مى‏شدند، مى‏توانستند سخن بگويند. اين مورد به «حضرت عيسى(ع)» نقل شد، آن حضرت فرمود: اين بزرگ‏ترين حقى است از جانب پروردگار بر آنان در امور بندگان باارزشى كه خداوند به مردم مى‏دهد (و حقى بر گردن رهبران و دعوتگران مى‏گذارد).»

در اين سفارش كوتاه و مختصر، تأكيد لازم براى اهميت دادن به عمل اسلامى و مجاهدان ديده مى‏شود؛ و آن اين است كه بعضى از اين مجاهدان به جاى رفتن به مناطق دوردست، براى دعوت اسلامى به مناطقى نزديك‏تر مى‏رفتند، تا گرد و غبار غربت بر چهره‏ى‏شان ننشيند و دشوارى‏هاى سفر، آنان را خسته نكند.

اما رسول خدا از آنان خواست كه چنين نكنند؛ بلكه دعوتگران بايد خود را با تمام نيازهاى دعوت و نيازهاى مردم در تمام جهان، هماهنگ سازند و اين خود يكى از شرايط نصيحت، دعوت و توصيه‏ى به حق است؛ زيرا دعوتگران مسؤوليت عظيمى در برابر اسلام و مردم دارند، و خداوند رهبران و دعوتگران را در تمام زندگى و امور دعوت راهنما و سرپرست مردم قرار داده است.

كسى كه توان تحمل مشكلات و پذيرش مسؤوليت هدايت و دعوت را دارد يا مى‏تواند آن را در خود ايجاد كند؛ اما از پذيرش آن شانه خالى كند، خداوند بهشت را بر آنان حرام نموده و از عنايت و رحمت و رضوان خود دور گردانده است.

آن وقت مثالى از پيامبران گذشته (حضرت عيسى(ع)) بيان فرمود كه آنان از سفر در مناطق دوردست و پرمشقت پرهيز كردند و به مناطق نزديك‏تر رفتند؛ اما با اين معجزه‏ى خدا مواجه شدند كه تنها به زبان همان قومى كه به طرفشان فرستاده مى‏شدند، مى‏توانستند سخن بگويند (نه به زبان ديگر، در منطقه‏ى نزديك) تا آنان به مسؤوليت‏شان به صورت بهترى عمل نمايند.

 

4 - ورود هيئت و دسته‏هاى عرب به سوى پيامبر

بر اثر قدرت نظامى اسلام در رويارويى با كفار و تجاوزات بيشمار دشمنان و پايدارى عظيم مسلمانان در برابر آنان، مركز حكومت پيامبر، به پايگاهى براى هيئت‏ها و فرستادگان مردم عربستان تبديل شده بود. آنان به علت پيروزى‏هاى پى در پى و مديريت فوق‏العاده پيامبر، براى ملاقات با آن حضرت تحريك شدند و به صورت گسترده‏اى اسلام مى‏آوردند و به سوى مدينه مى‏آمدند. اين كار پس از فتح مكه شدت بيشترى يافت؛ زيرا پيش از آن، مردم به سبب قدرت قريش و مشركان مكه جرئت پيوستن به اسلام را نداشتند.

هيئت‏ها، همچنان به مكه سرازير مى‏گرديد و پيامبر نيز با روش‏هاى گوناگون و حكيمانه در دعوت، گفت‏وگو و رفتار احترام‏آميز با همه‏ى كسانى كه به طرف آن حضرت مى‏آمدند، آنان را با اخلاق زيباى خويش به سوى اسلام جذب مى‏نمود و همين بود كه اخلاق پيامبر، ضرب المثل روزگار شده بود.

چه خوب است كه دعوتگران مسلمان به اين نوع رفتارها و به اين بخش‏هاى سيره‏ى آن حضرت عنايتى بيشتر داشته باشند.

اين نوع تجارب داراى غنا و ارزش بزرگ عملى و معنوى‏ست كه مى‏شود آن را در رفتار و ارتباط با ديگران معيار قرار داد.

ما به جهت اهميت فوق‏العاده اين بخش، به بيان نمونه‏هايى مى‏پردازيم كه يارى دهنده و الهامبخش دعوتگران در ميدان دعوت و مبارزه‏ى اسلامى است:

صاحب طبقات كبرى در اين‏باره نوشته است:

«طايفه‏ى بنى سعد بنى بكر، در ماه رجب - سال پنجم بعثت، ضمام بن ثعلبه را به سوى پيامبر فرستادند. ضمام بن ثعلبه داراى پوستى پر از مو و دو گيسوى بلند بود؛ اين فرد با پيامبر با شدت به گفت‏وگو پرداخت و سئوالاتى را درباره‏ى اين كه: چه كسى او را فرستاده و چرا و براى چه فرستاده است مطرح نمود و آن وقت درباره‏ى قوانين اسلامى نيز پرسش‏هايى راپيش كشيد؛ اما پيامبر در برابر اين خشونت به نرمى پاسخ داد، تا اين كه وى اسلام آورد و از ضديت و بدبينى بيرون آمد؛ سپس از دستورات پيامبر به قومش خبر داد، به گونه‏اى كه تمام آنان مسلمان شدند و در منطقه‏ى خودشان مساجدى ساختند و براى اقامه‏ى نماز اذان گفتند(الطبقات الكبرى - از ابن سعد ج 1، ص 299.) .

 

درس‏هاى الهام‏بخش‏

از اين رفتار پيامبر درس مى‏آموزيم كه آن حضرت در برابر رفتار تند و خشن ضمام، نه تنها ناراحت نشد؛ بلكه با كنجكاوى و سئوالات وى، با دقت، اهتمام و حساسيت بيشترى روبه‏رو شد، تا اين كه ضمام بر اثر اين رفتار نيك و پاسخ‏هاى بسيار دقيق، مسلمان گرديد.

خوب گوش‏دادن و نيك پاسخ گفتن، اين اثر نيك را داد؛ و بايد دانست كه بسيارى از تندخويى‏ها و پرسش‏هاى تنش آلود، نتيجه‏ى تبليغات سوء مخالفان و بدفهمى آنان است... كه  راه حل آن، تنها بردبارى و جواب‏هاى منطقى و قناعت‏بخش است.

پيامبر در برابر پرسش‏هاى ضمام كه گاهى خنده‏آور و (به اصطلاح) براى گيرانداختن بود، با روحيه‏اى آرام رفتار كرد تا از تحريك احساسات و دادن بهانه به او خوددارى نمايد... پيامبر با اخلاق و رفتار خويش ضمام را عملا با دستوارت اسلام آشنا و نزديك نمود؛ و او هم با تمام وجود، جذب اين دين و جناب پيامبر گرديد تا آن جا كه تمام عشيره‏ى خويش را مسلمان ساخت.

توجه شود كه: پيامبر، اهميت و نقش اين فرد و استعداد و توان تأثير او بر ديگران را درك نمود و براى او ارزش قايل شد.

باز هم در طبقات ابن سعد آمده است:

وقتى هيئتى از طرف بنى عبد بن عدى كه حارث بن اهبان و عويمر بن احزم و حبيب و بيعة - كه همگى فرزندان يك قوم بودند - و گروه ديگرى از عشيره‏ى‏شان، نزد آن حضرت آمدند، گفتند: يا محمد! ما اهل حرم و ساكن آن هستيم. ما عزيزترين مردم اين محل مى‏باشيم و نمى‏خواهيم با شما بجنگيم. اگر شما با غير قريش جنگيديد، ما نيز همراه شما خواهيم جنگيد؛ اما با قريش نمى‏توانيم درگير شويم، ما شما و تبار شما را دوست داريم. اگر كسى از ما به دست ياران شماكشته شد، شما ديه‏ى  آن را بپردازيد و اگر ما كسى را به قتل رسانديم، ما ديه‏ى آن را پرداخت خواهيم كرد.

پيامبر سخنان آنان را پذيرفت. آن وقت همه‏ى آنان مسلمان شدند.

ما در اين ديدار و گفت‏وگو مى‏بينيم كه آن حضرت، اين جماعت را از جهاد با قريش استثناء كرد؛ زيرا آنان اين كار را شرط ايمان خود قرار داده بودند. اين طايفه با قريش در يك منطقه به سر مى‏بردند و نمى‏خواستند در منطقه‏ى آنان درگيرى به وجود بيايد؛ اما حاضر بودند با كفار ديگر در كنار پيامبر بجنگند.

پيامبر با تقاضاى آنان كه ضرورت عقلى و روش هميشگى آن حضرت بود موافقت فرمود و اگر نه علاقه‏ى آنان به اسلام به جهت رعايت و اهتمام به مصالح و خواسته‏هايشان سرد مى‏شد، و اين كار مانع ورود آنان به اسلام مى‏گرديد؛ زيرا در آن اوضاع دشوار بود كه بر اثر جنگ از منطقه‏ى‏شان آواره شوند.

شايد يكى از عوامل پذيرش چنين پيش شرطهايى اين بود كه ايمان اسلام آورندگان در ابتدا، قوى و عميق نبود تا آنان حاضر شوند با تمام وجود براى اسلام فداكارى نمايند؛ زيرا آنان شناخت كامل و دقيقى از آيين جديد نداشتند و پيامبر مى‏خواست بر اساس روش هاى حكيمانه و سهل‏گيرانه‏ى خود و براساس قانون حركت تدريجى در امر دعوت و پياده كردن اسلام، نخست آنان را مسلمان سازد؛ سپس آن‏ها تربيت و تقويت نمايد و قدم به قدم، مفاهيم اسلام و قوانين دينى را در جان آنان وارد كند و با گفتن چند كلمه‏ى  ساده، آنان را باورمند و بلكه عاشق دين و دعوت الهى سازد تا آنان آرام آرام و با تمام وجود به اسلام روى آورند و التزام خود را آهسته آهسته و به تمام شريعت نشان دهند.

در طبقات ابن سعد از مردى از قبيله‏ى  عنس بن مالك بن مذجح نقل شده است كه گفت: «كسى از قبيله‏ى  ما به طرف پيامبر آمد و آن حضرت مشغول تناول غذاى شام بود. پيامبر از اين مرد خواست كنار سفره بنشيند و غذا بخورد؛ پس از صرف شام، حضرت به او رو كرد و فرمود: «اتشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمداً عبده و رسوله»؛ «آيا به وحدانيت خداوند و رسالت محمّد كه بنده‏ى اوست، شهادت مى‏دهى؟».

آن مرد گفت: «اشهد ان لا اله الا اللّه و ان محمداً عبده و رسوله».

آن وقت حضرت پرسيد: آيا به اميد و رغبت چيزى به اين جا آمدى؟ يااين كه با ترس و جبر حاضرشده‏اى؟

اين فرد پاسخ داد: «به اميد و طمع چيزى نه؛ زيرا مال زيادى در دست ندارى؛ ترس و خوف نيز نداشتم؛ زيرا من در محلى هستم كه ارتش تو آن جا نيامده و در پى آن نبوده است؛ اما خوف و دلهره‏ام پس از دعوت شما به خدا اين شد كه از خدا در روز قيامت بترسم و به دستور شما ايمان بياورم.

حضرت با تحسين رو به آن مرد نمود و فرمود: «رب خطيب من عنس»؛ «چه سخنورى در ميان قبيله‏ى عنس!».

از اين داستان در مى‏يابيم كه در ميان بسيارى از طوايف عرب، سخن و انديشه‏ى اسلام رسيده بود و اسلام سخن روز آنان بود؛ از اين جهت در ميان اين هيئت‏ها و دسته‏ها چه حوادث و پيش آمدهاى پرشور و سازنده‏اى كه ديده نمى‏شد! چنانكه ابن سعد آن را در طبقات نقل مى‏كند، كه از جمله مى‏توان باز هم به نقل ايشان درباره‏ى هيئت ملاقات كننده‏ى «نجيب» كه با آن حضرت ديدار نمود، اشاره كرد: هئيت «نجيب» در حالى كه 13 نفر بودند و زكات اموالشان را، نيز با خود آورده بودند، در سال نهم هجرى بر رسول‏اللّه وارد گرديدند. پيامبر از اين ديدار با خوشحالى استقبال كرد و پس از احترام و خوش‏آمد گويى به آنان، به بلال دستور داد تا از آنان پذيرايى نمايد. در مدتى كه آنان در مدينه حضور داشتند، و بيش از آنچه حق و شايسته‏ى  هيئت بود، به آنان رسيدگى شد و جوائزى نيز پرداخت گرديد؛ سپس پيامبر از آنان پرسيد: «آيا كسى از شما پشت سر مانده است كه اين جا نيامده باشد؟» آنان به حضرت عرض كردند: «يك جوانى (غلام) در قافله مانده است كه از همه كوچك‏تر است. »

حضرت فرمود: آن را هم به سوى ما روانه كنيد.

آن جوان، خدمت حضرت رسيد و گفت: من مردى هستم از فرزندان اين قبيله كه خدمت شما آمده‏اند و شما هم نيازهاى آنان را برطرف ساخته‏ايد و اينك درخواستهاى مرا نيز پاسخ دهيد. حضرت پرسيد: نيازهاى شما چيست؟ جوان گفت: از خدا بخواه كه مرا بيامرزد و بى‏نيازى را در قلبم قرار دهد.

حضرت فرمود: «...اللهم و ارحمه و اجعل غناه فى قلبه».

سپس دستور داد آنچه به مردان قبيله بخشيده بود به او نيز بدهند. آنان با حال و خاطرات خوشى به منطقه‏ى خود برگشتند.

اين هئيت در سال دهم نيز با پيامبر در منى ملاقات كرد؛ در حالى كه آنان 16 نفر بودند. پيامبر از احوال آن جوان پرسيد، آنان گفتند: ما، قانع‏تر از او فردى نديديم. پيامبر فرمود: من اميدوارم همه‏ى ما (با هم) بميريم.(طبقات ابن سعد ج 1، ص 323.)

عملكرد اين جوان پاكدل و قانع كه چيزى براى خود نخواست و تنها رضا و رحمت خداوند را طلب نمود، براى ما آموزنده است. در حالى كه رسم و عادت عموم و از جمله عشيره‏ى  اين جوان خواست و چشمداشت مادى‏ست، اين جوان كه داراى روح بزرگ و متعالى بود و پيش از همه درك كرده بود كه نفس انسان بى‏نهايت طلب است و تنها با قناعت و عنايت خدا مى‏توان آن را راضى نگاه داشت.

فقر قلبى و معنوى، شديدتر از فقر مادى‏ست. فقر معنوى و طمع نفسانى هميشه انسان را تشنه‏ى  آرزوها و خواسته‏ها قرار مى‏دهد. و حرص و طمع و دلبستگى به دنيا، انسان را به ذلت  مى كشاند؛ اما قناعت و غناى روانى و درونى، نفس انسان را به شعور، احساس و مرحله‏اى مى‏رساند كه هم به كم‏ترين بهره‏ها قانع مى‏شود و هم كرامت، عزت و احترام خود را حفظ مى‏نمايد. چنين فردى گرفتار تزلزل روحى، تغيير نگرش، سازش و رياكارى نمى‏شود و از اصول و اهداف خويش در هيچ شرايطى دست برنمى‏دارد؛ زيرا به هيچ‏كس-جز خدا كه غنى مطلق است-احساس نياز نمى‏كند و ديگران نيز نزد او مانند خود هستند؛ نه بالاتر از او؛ يعنى همه بنده خدايند و او هم آفريدگار و روزى دهنده‏ى همه است.

چنين افرادى كه به قناعت روحى و اعتماد به خدا دست پيدا كرده‏اند، در برابر ديگران احساس كوچكى و آزمندى نمى‏كنند تا به طمع  چيزى، شخصيت خود را پايين آورند و به ديگران برترى دهند؛ در حالى كه توان صبر و قدرت قناعت و بردبارى را پيدا كرده‏اند و به خودكفايى، عزت ايمان و عظمت شخصيت مؤمن پى‏برده‏اند.

امام على(ع) در اين‏باره فرموده است: «اكرم نفسك عن كل دنئية و ان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذله من نفسك عوضا...»؛ «جان و نفست را گرامى بدار و از هر بدى و پستى پرهيز كن؛ وگرنه نفس، تو را به سوى ميل‏ها و خواسته‏ها و طمع‏ها مى‏كشاند و سپس هر چه از خودت بپردازى، جبران خسارت را نتوانى كرد».

پيامبر با اين جوان چنين رفتار نمود و دعايش در حق او از جانب خداوند، برآورده شد و ضرب‏المثل قناعت و عزت گرديد و سرانجام با عزت نفس و قناعت؛ يعنى همان چيزهايى كه خداوند به او بخشيده بود، از دنيا رخت بربست (يعنى مانند رسول از دنيا رحلت نمود.)

از اين داستان، معلوم مى‏شود كه پيامبر مى‏خواست او را از تربيت نبوى بيشتر بهره‏مند سازد و به از همين رو بود كه در سال دوم نيز در منى از احوال آن جوان پرسيد تا نشان دهد كه بايستى از چنين شخصيت‏هايى تقدير شود و مردم از آنها درس بگيرند و به آنان اقتدا نمايند.

اين‏ها درس‏هاى آموزنده‏ى سيره و تجسم رفتار نبوى و تربيت شدگان اين مكتب بودند كه ما در هر جا و در هر وضعى بايد آن را از خاطرمان دور نكنيم و به آن پايبندى نشان دهيم.

اين درس‏ها را در حركت پيامبر و سيره‏ى رفتارى و گفتارى او هميشه مشاهده مى‏كنيم؛ چنانكه در داستان عدى بن حاتم نيز، مى‏بينيم وقتى به خدمت پيامبر رسيد و مسلمان شد.

عدى بن حاتم گويد: زمانى كه در مدينه به خدمت پيامبر رسيدم، آن حضرت در مسجد نشسته بودند. وارد شدم و سلام كردم؛ ايشان پرسيد: شما كى هستيد؟ عرض كردم: عدى بن حاتم. حضرت از جايش برخاست و مرا به سوى خانه‏اش همراهى نمود، تا اين كه پيره‏زنى در بين راه آن بزگوار را متوقف نمود. پيامبر به احترام آن زن مدت زيادى بر سر پا ايستاد و آن زن همچنان از درخواست‏ها و نيازهايش مى‏گفت. من با خودم گفت: «واللّه ما هذا بملك»

(سوگند به خدا، اين پيامبر ملك هم نيست؛ يعنى از فرشته هم صبرش بيشتر است).

عدى ادامه مى‏دهد: پيامبر به راهش ادامه داد تا اين كه وارد خانه‏اش گرديد. آن وقت پيامبر يك پشتى را كه از پوست پر شده از ليف خرما بود، به من داد و فرمود بنشين. گفتم: يا رسول اللّه! شما بنشينيد.

حضرت فرمود: شما بنشينيد.

در دلم گفتم: «واللّه اين كار فرشته هم نيست؛ سپس حضرت خطاب به من فرمود: اى عدى! آيا تو ركوسى (آيينى است حد وسط ميان مسيحيت وصابئى) هستى...؟

گفتم: آرى.

حضرت باز هم پرسيد: آيا تو با قومت براى آن كه يك چهارم غنيمت را در جنگ به دست آورى، سفر مى‏كردى؟

جواب دادم: آرى(المرباع، ربع الغنيمة الذى ياخذه الزعيم فى الجاهلية.

مرباع: يك چهارم غنيمت جنگى‏ست كه به رئيس قبيله تعلق مى‏گيرد.(نقل از «المنجد فى اللغة والاعلام».)) .

حضرت فرمود: اين كار در دين تو جايز نيست.

گفتم: آرى به خدا چنين است.

آن وقت دانستم كه ايشان پيامبر و فرستاده‏ى خداوند است.

عدى بن حاتم مى‏گويد: سوگند به خدا دو سال سپرى نشده بود كه، ديدم كاخ‏هاى سفيد بابل (عراق) فتح شد يك زن از قادسيه با شترش تا مكه مى‏آمد و حج مى‏كرد و بر مى‏گشت.

وسوگند به خدا سه سال نگذشت كه ديدم آن چنان اموال زياد گرديد كه كسى نبود آن را بگيرد.(سيره‏ى  ابن هشام، ج 4، ص 1002 - 1003.)

اين داستان را براى آن نگفتيم كه بدانيم پيامبر مى‏خواست به عدى بن حاتم از غيب خبر دهد و يا با وعده‏هايى از دستيابى به اموال و قدرت، او را اميدوار سازد؛ زيررا گفتن و اهميت دادن زياد به اين گونه موارد، گاهى موجب پيدايش روحيه‏ى خودنمايى، خودستايى و دنياخواهى مى‏شود و حقيقت داستان را ابن سعد به صورت كامل نيز نگفته است تا ديده شود اصل مطلب چگونه اتفاق داده است.

به هر حال؛ غرض از نقل اين رخدادها اين است كه تواضع پيامبر در رفتار با آن پيره زن و عدى، نشان داده شود؛ كه متواضعانه خودش بر زمين مى‏نشيند و با اين رفتار و گفتارها هم عدى را به اسلام نزديك مى‏كند و هم نشان مى‏دهد كه رسالت الهى و هدايت انسان‏ها، برتر و افتخارآميزتر از مال (دنيا)، سلطنت و اشرافى‏گرى است!

هر بخش از اين فصل‏ها، زيبايى‏هاى بى‏نظير خود را دارد كه از عمق و محتواى عجيب و عظيم اسلام حكايت مى‏نمايد. تمام اين پيش آمدها و رفتارها با افراد و دسته‏هاى مختلف، نشانه‏هاى جاذبه‏ى فوق‏العاده‏ى اسلام، آداب، اخلاق، باورها و دستورات قرآن و شخصيت پيامبر در زندگى خصوصى و عمومى آن حضرت است.

تمام اين نمونه‏ها نياز به بررسى، ارزيابى و درس آموزى دارد؛ بررسى آگاهانه، عالمانه و عبرت‏گيرانه‏اى كه جنبه‏هاى دعوت اسلامى، در روابط دينى-قرآنى ميان حاكم و مردم، و بين حكومت و زيردستان را در ميدان سازماندهى و رهبرى زندگى، آشكار مى‏سازد.