پیامبر اکرم (ص) / بخش اول

|   اهلبیت علیهم السلام

 

 

·   مراحل آغازين دعوت‏

 
 

·   ديدگاه اول:

 
 

·   هجرت مسلمانان به حبشه‏

 
 

·   ديدگاه دوم:

 
 

·   دعوت در مراسم حج‏

 
 

·   ديگر پندهاى عملى و حكمت آموز اين ديدگاه‏

 
 

·   از اين روش‏ها چه درس‏هايى بايد بياموزيم؟

 
 

·   ملاقات پيامبر با مردم يثرب‏

 
 

·   سفرى به طايف‏

 
 

·   نخستين پيمان عقبه‏

 
 

·   رد هرگونه سازش‏

 
 

·   دومين پيمان عقبه‏

 
 

·   ضديت قريش با دعوت‏

 
 

·   ما از اين داستان، درس‏هاى ذيل را مى‏آموزيم‏

 

 

سراسر زندگى پيامبر(ص) رسالت و مسؤوليت بود؛ رسالتى كه نشانه‏ها و مفاهيم آن در شخص پيامبر تجسم يافته بود، به گونه‏اى كه تمام آن رسالت در شخصيت آن حضرت مشاهده مى‏شد. از اين جهت زندگى پيامبر، زندگى يك رهبر الگو، و صاحب شريعت است.

كار پيامبر، مانند گفتار او،  سرمشق، الهام‏بخش، الهى و اسلامى بود.

در حديث آمده است: «كان اخلاقه القرآن» (نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 230.) ؛ يعنى او رفتار، شخصيت، و اخلاقى جداى از قرآن نداشت؛ يعنى اگر قرآن به صورت انسانى در بيايد، مى‏شود: حضرت محمّد(ص).

تجربه‏ى  پيامبر، تجربه‏ى « انسان رسول» بود؛ يعنى بين تجربه‏ى انسانى پيامبر و تجربه‏ى  الهى و مسؤوليت  حياتى او، اختلافى وجود نداشت؛ زيرا هر دو تجربه بدون هيچ تفاوتى، يك شخصيت را ارئه مى‏نمايد. شخصيت آن حضرت با ويژگى انسانى خويش تبلور واقعى رسالت است كه در حركت يك انسان مكتبى، مسؤول و هدايتگر، تجسم و يافته است.

بنابراين ما در قرآن، تمام تجربه‏ى محمد(ص) را كه انسان و رسول است، مشاهده مى‏كنيم و از يكسانى دو شخصيت (انسان و رسول) كه «دين» را متجلى مى‏سازد، حقيقتى واحد و تفكيك ناپذير را مى‏بينيم.

انسان مسلمان ناگزير است، تجارب معاصرى را دنبال كند و در اين ميان اگر بر سيره‏ى شريف نبوى بنگريم؟ مى‏بينيم در سيره‏ى ايشان اشاراتى وجود دارد كه مبارزه‏ى انقلابى ما را غنا مى‏بخشد.

در تجربه‏ى سابق چنانكه در سيره‏ى  آن حضرت آمده است مى‏بينيم كه:

پيامبر با افرادى كه قبلا آنان را شناسايى كرده بود به صورت فردى، ارتباط برقرار مى‏كرد و از آنان مى‏خواست كه با ديگران رابطه‏ى  مخفيانه داشته باشند تا از اين طريق، رابطه‏ى آنان استحكام و انسجام يابد و مركز دعوت قوى و استوار بماند. پيامبر با روش دعوت غيرعلنى با افراد و تنظيم دايره‏هاى هر چند كوچك، سعى مى‏كرد دعوت را از هر پيش آمد نامناسب و ناگهانى حفظ كند و گروه‏هاى كوچك و تازه جذب شده را از تيررس خطر و ضرر دور نگه دارد.

ما از اين اقدامات آرام و مرحله‏اى در دعوت پيامبر مى‏فهميم كه رعايت مخفى كارى، آنچنان اهميت داشته است كه بعضى از دعوت شدگان، اسلام‏شان را تا آخر زندگى مخفى كردند.

از اين جهت، برخى گمان كرده‏اند كه اين افراد، ايمان نياورده‏اند؛ مانند ابوطالب، عموى پيامبر كه آن حضرت را تربيت و كرد و به او پناه داد و در اوضاع دشوار و استثنايى يارى نمود.

رسالت الهى، آن روز نياز به كسى مانند ابوطالب داشت كه آن حضرت را در امر دعوت يارى كند؛ بدون آن كه خود طرف جنگ و درگيرى قرار گيرد. و ابوطالب در اين زمينه با نفوذ و شخصيتى كه داشت، بهترين فرد بود. اگر او ايمان نياورده بود، چگونه در راه دفاع از پيامبر و رسالت، متحمّل اين همه گرفتارى و رنج گرديد، آن هم در حالى كه فرزندش، على(ع) در كنار پيامبر علنا اسلام را پذيرفته بود و نزديكترين ياور و مدافع رسول خدا بود. ابوطالب با تحمل فشار مشركان، به پسرش گفت: «پسرم! محمّد تو را جز به نيكى دعوت نكرده است.» اين حمايت و سخنان، اشعار و آثار بسيار ديگرى همه، از ايمان ابوطالب به رسالت الهى آن حضرت حكايت مى‏كند.

اما تفسيرهاى جبرگرايانه از تاريخ يا بردداشت هاى قومى، خانوادگى و عاطفى از تاريخ چيزى نيستند كه شايستگى نقد داشته باشند؛ زيرا انسانى كه با ديگرى اختلاف نظر و بلكه ضديت و نفرت دارد، تا آخر امر ساكت نخواهد ماند و به هر صورتى كه باشد مخالفت خود را آشكار خواهد نمود و به مجادله و منازعه برخواهد خواست؛ مانند ابولهب، كه عموى آن حضرت بود. پس معلوم است كه هم ابوطالب موافق و مؤيّد دعوت حضرت بوده و هم نهضت آن حضرت، قومى و محلّى نبوده است، وگرنه چرا ابولهب (عموى ديگر آن حضرت) با پيامبر به جنگ برمى‏خيزد؛ ما اكنون نه در صدد نقد چنان برداشتى از تاريخ هستيم و نه در صدد ارزيابى حمايت ابولهب؛ بلكه مى‏خواهيم بگوييم كه: نيازهاى مرحله‏اى دعوت ايجاب مى‏كرد بايد يك مركز و نيروى قدرتمند اجتماعى وجود داشته باشد كه از رسالت الهى دفاع كند. و دعوت، در آن اوضاع دشوار از قدرت تحرك برخوردار باشد. از اين جهت، سرّى بودن امر دعوت يك رسالت الهى و انقلابى‏ست كه حتى پس از علنى شدن دعوت ضرورى‏ست.

كسى كه اين اوضاع را مطالعه كند و به ارزيابى عميق و عينى زندگى ابوطالب و مسؤوليت خطير و دشوار او، بپردازد، اسلام او را بدون شك مى‏پذيرد.

 

مراحل آغازين دعوت‏

دعوت در آغاز، به اوضاع آرام و مسالمت‏آميز نياز داشت تا بتواند بدون چالش ديگران را جذب يا خوشبين سازد. دعوت در اين مرحله، بدون تهاجم عليه بت‏ها و يا بدگويى از خدايان دست ساخته ايمان به خداى واحد و گواهى برسالت حضرت محمّد(ص)، بود.

كار پيامبر در اين مرحله، حساسيتى را بر نمى‏انگيخت چون آن جامعه، ملحد (ضد خدا) نبود تا منكر دعوت پرستش خداوند يگانه شوند؛ و حتى آن جامعه در معناى فلسفى، مشرك به خداوند نيز نبوده‏است (دو گانه پرست بوده‏اند و به دو قدرت خير و شر در جهان ايمان داشته‏اند) آنان در پرستش مشرك بودند. آنها بتان را تقديس كرده و چونان شفيعانى در نزد خالق و معبود عالم مى‏دانستند كه ما را به «اللّه» نزديك مى‏كند.

{... ما نعبد هم الا ليقربونا إلى اللّه زلفى‏} (زمر، 3.)؛ «ما آنها -بتان- را نمى‏پرستيم، مگر براى اين كه ما را به خدا نزديك سازند».

در آن مرحله دعوت به رسالت نيز مشكل مهمى براى آنان به حساب نمى‏آمد و چه بسا شبيه يك شوخى و مسئله‏ى ساده‏لوحانه جلوه مى‏كرد؛ بنابراين آنان برابر دعوت پيامبر، بى‏مبالات و بى‏تفاوت برخورد مى‏كردند. چنانكه برخى سيره نويسان مانند ابن سعد در «طبقات» به آن اشاره كرده‏اند.

ابن سعد نوشته است: «وقتى پيامبر، به علنى شدن امر دعوت مأمور گرديد، مردم را به خدا دعوت كرد و اين كار پس از سپرى شدن دعوت مخفى بود»(طبقات ابن سعد، ج 1، ص 199.) .

در سخنى ديگر مى‏خوانيم: «پيامبر مردم را به طور مخفيانه و علنى دعوت نمود و عده‏اى از جوانان و مردم مستضعف، دعوتش را اطاعت كردند تا اين كه تعداد مؤمنين زياد شد و كفار قريش انكار و مخالفت مهمى با اين كار نداشتند و در ميان خودشان بااشاره به آن حضرت مى‏گفتند: غلام (جوان) عبدالمطلّب از آسمان حرف مى‏زند.

تا اين كه خداوند (جلّ جلاله) به عيبجويى از خدايان آنان پرداخت و از هلاكت پدرانشان كه بر كفر مرده‏اند سخن، گفت. آنان بر آشفتند و با پيامبر سر دشمنى گرفتند.»

علّت حركت مرحله‏اى و آرام (مخفى)، به علت استحكام پايه‏هاى رسالت الهى و اجتناب از فشار و چالش مستقيم بود. و با حركت حساب شده و مرحله‏اى كه دعوت، جايگاه اجتماعى پيدا كرد و با آزادى حركت و سير طبيعى، استحكام يافت.

جاذبه‏ى اسلام به‏گونه‏اى بود كه اگر اختناق مشركان نمى‏بود، مردم آن سامان، هيچ مانع و رادع  نفسانى و شخصى نداشتند كه همه مسلمان نگردند؛ زيرا اسلام، خواسته‏ى فطرى و طبيعى بيشتر آنان، به ويژه جوانان، محرومان و مستضعفان (زنان و بردگان) بود؛ زيرا آنان در سايه‏ى اسلام، شخصيت و روحيه پيدا كرده و راه‏حل مشكلات آينده‏ى خود را در زير پرچم رهايى‏بخش اين دين مى‏جستند؛ زيرا آموزه‏ها، مفاهيم و شعارهاى اسلام، پاسخگوى نيازها و دردهاى آنان بود.

 

هجرت مسلمانان به حبشه‏

وقتى فشار كفار قريش،- كه در آغاز پيش‏بينى نمى‏شد - بر مسلمانان افزايش يافت، آنان بر سر دوراهى تسليم شدن در برابر شكنجه‏هاى كفار و دست برداشتن از دين يا هجرت به سرزمين ديگر كه بر دين و جانشان ايمن باشند، قرار گرفتند و انتخاب دوم راه حل طبيعى و تقويت كننده‏ى  ايمان و تعميق دين‏شان به حساب مى‏آمد و راه اول پس از آن كه مسلمانان لذت ايمان و جذبه‏هاى شيرين و حياتبخش آن را تجربه كرده بودند، امكان‏پذير نبود؛ زيرا مسلمانان پس از سپرى كردن ظلمت و جهالت، تازه به نور پرفروغ رسالت، دست يافته بودند و راه استوار حقيقت و طريق مستقيم هدايت را شناخته بودند و بعيد بود كه تسليم خواسته و فشار كفار شوند.

آنان، مى‏خواستند با اين اسلام زندگى كنند؛ اما مشركان قريش مزاحم بقاى آنان در مكه بودند؛ گرچه آنان در مرحله مخفى كارى شديد، به سر مى‏بردند، اما فشار تسليم خواهى كفار و ضعف‏هاى نسبى موجود در هر انسان كه در اوضاع دشوار و آزمايش‏هاى كمر شكن موجب مى‏شد كه مسلمانان چاره‏اى جز ماندگارى و صبر (يا هجرت) نداشته باشند. پيامبر نيز پيروزى اين مكتب را در سايه‏ى صبر و استقامت آگاهانه مى‏ديد و خود پيش از همه، به آن پايبندى نشان مى‏داد؛ ولى صبر و استقامت نيز در برخى موارد در حد يك نظريه باقى مى‏ماند؛ زيرا اختيار و تصميم كار در دست كفار بود و آنان تسليم يا نابودى كامل مسلمانان را مى‏خواستند. در چنين اوضاعى، صبر تا زمانى كه مسلمانان، توان لازم را براى مقاومت بدست آورند، مشكل و بلكه ناممكن مى‏نمود و اين كار به حكم عقل، (چنانكه اهل كلام مى‏گويند:) نادرست است و ممكن نيست پيامبر كه از خدا سخن مى‏گويد و فقط به دستور او، امر و نهى مى‏كند، دست به چنين كارى بزند. (لا يكلّف اللّه نفسا الّا وسعها)(بقره، 286.) ؛ «خدا هيچ كس را تكليف نكند، مگر به اندازه‏ى توانش». (و ما جعل عليكم في الدّين من حرج) (حج، 78.) ؛ «و در كار دين، هيچ‏گونه تنگى و دشوارى بر شما ننهاده است».

بنابراين برخى از اين مسلمانان مجبور به هجرت شدند تا دينشان را در سرزمينى ديگر آن هم با صبر و تحمل مشكلات حفظ نمايند و در فضاى آزادترى تنفس كنند؛ ايمان خود را نيرو ببخشند و بر ايمان (مؤمن ساختن) ديگران نيز دست پيدا كنند.

از اين جهت، پيامبر -چنانكه سيره نقل مى‏كند- به آنان فرمود: «در سرزمين خدا پراكنده شويد.» آنان گفتند: يا رسول اللّه! به كجا برويم حضرت با دست خود به طرف حبشه اشاره فرمود و اين سرزمين قبلا نيز براى هجرت، مورد عنايت پيامبر بود. آن وقت مسلمانان به تنهايى يا با خانواده به طرف سرزمين حبشه مهاجرت كردند تا به اين سرزمين رسيدند.

ابن سعد در اين‏باره چنين نوشته است:

«قريش براى دستيابى و بازگرداندن مسلمان در پى مهاجران به راه افتادند و خودشان را به دريا (درياى سرخ) رساندند؛ حتى به دريا نيز وارد گرديدند؛ اما به كسى دست نيافتند.»

مهاجران مسلمان گفتند: «پس از رسيدن به حبشه، با همسايه‏ها و ميزبان‏هاى خوبى برخورديم و بر دين خود بيم نداشتيم؛ با آنكه خدا را مى‏پرستيديم. در اداى عبادت آزاد بوديم و در مجموع با چيزى كه ما را آزار دهد، روبه‏رو نشديم. و چيزى نامناسب نشنيديم»(طبقات ابن سعد، ج 1، ص 203 - 204.) .

 

دعوت در مراسم حج‏

يكى از روش‏هاى موفقيت آميز پيامبر در امر دعوت، آن هم پس از علنى شدن دعوت، اين بود كه آن حضرت در ايام زيارت حج، حاجيان را كه از اطراف به مكه مى‏آمدند، به اسلام دعوت مى‏كردند و گاهى تا خانه‏ها و مراكز حضور حاجيان از جمله در «عكاظ» و «ذى المجاز» در پى آنان مى‏رفتند و با دعوت آنان به توحيد، مى‏فرمودند جزاى كسانى كه دعوت او را پذيرند و با او همكارى كنند، بهشت پروردگار خواهد بود؛ اما كمتر كسى اجابت مى‏كرد و يا او را يارى مى‏نمود.

حتى پيامبر در پى قبايل و در خانه‏هاى افراد هر قبيله، جدا جدا مى‏رفتند و از آنها مى‏خواستند كه بگويند: «لا اله إلاّ اللّه» تا رستگار گردند؛ «قولوا لا اله الاّ اللّه تفلحوا.» و تا بر عرب حاكم شوند و عجم نيز پيرو آنان گردند و مى‏فرمود: «اگر به خدا ايمان آوريد، چون پادشاهان در بهشت خواهيد زيست.» ابولهب پس از پيامبر مى‏گفت: «از او اطاعت نكنيد؛ سخن او را گوش ندهيد؛ چون ستاره پرست دروغگو است». بر اثر اين گونه رفتارها، بر آن حضرت بدترين تهمت‏ها، آزارها و شكنجه‏ها وارد مى‏گرديد. و مخالفان دعوت، به آن حضرت مى‏گفتند: اگر سخنانت درست بود، خانواده و قبيله‏ات از تو اطاعت مى‏كردند چون آنان به تو آگاه‏تر از ديگران هستند(!) چه دليل و بهانه‏ى محكمى!

پيامبر در هر وضعى، از هر فرصت استفاده مى‏كرد و آنان را به خدا دعوت مى‏نمود؛ با آنان گفت‏وگو مى‏كرد؛ آنان نيز با او بحث و جدل مى‏كردند. پيامبر مى‏فرمود: «اللّهم لو شئت لم يكونوا هكذا»؛ «خدايا! اگر تو مى‏خواستى و آنان به حال خودشان رها نمى‏شدند، اين‏ها به اين صورت نمى‏ماندند.» (يا نخواهند ماند).

 

از اين روش‏ها چه درس‏هايى بايد بياموزيم؟

از روش دعوت پيامبر در هر مرحله درس‏هاى زيادى مى‏توان آموخت:

اول: رساندن پيام دعوت به هر جمع و سرزمين و به صورت مستقيم (چنانكه باز هم وقتى آن حضرت با سرپيچى و تخلف قوم ناخلف روبه‏رو مى‏شد، رو به آنان مى‏گفت: «اللّهم اهد قومى فإنّهم لايعلمون».) .

حضور عينى و عملى خود آن حضرت، به ويژه در محدوده‏ى  مكه -در آن مرحله و اين روش ديدار و دعوت خصوصى- بهتر از دعوت عمومى بود؛ زيرا دعوت عمومى مجال بحث و نقد و جدل را فراهم مى‏كرد. آنان هم درباره‏ى اصل دعوت (توحيد، آفريدگار و اهداف) بحث مى‏كردند، هم وارد جدل و تفصيلات جزيى مى‏گرديدند، و با ايجاد شك و شبهه، همه چيز را زير سؤال مى‏بردند. از اين جهت، دعوت عمومى و علنى، حضرت را به هدف نزديك نمى‏كرد، مگر اينكه آمادگى طبيعى و موقعيت مناسبى؛ هرچند پس از سپرى شدن بعضى مراحل فراهم گردد و فاصله‏هاى روانى برداشته شود و كوه‏هاى يخ، آب شود و فشار از عقل‏ها و وجدان‏ها و جان‏ها برطرف گردد؛ بنابراين ديدار حاجيان در منازلشان و با طرح و شناخت و... كه قبلا زمينه‏سازى شده بود به پيروزى نزديك‏تر بود و مجال گفتمان را آسان‏تر و راحت‏تر فراهم مى‏ساخت.

دوم: تلاش براى شناخت قبايل و سران آنان، تا از يك سو پيامبر با طرح و انديشه‏اى روشن‏تر دعوت كند و آشنايى بيشترى با احوال، اوضاع و انديشه‏هاى آنان داشته باشد.

و از سوى ديگر، اين تلاش و كوشش را خود آن حضرت انجام مى‏داد، تا برداشت صحيح عينى و عملى از آنچه صورت مى‏گرفت داشته باشد و بر روش بيان، دعوت و طبيعت صحنه‏ها و حوادث، نظارت نمايد؛ تا از اين طريق با تجديد روش‏ها و برنامه‏ها، تبليغات و فتنه‏انگيزى‏هاى قريش را خود خنثى كند و عملا نشان دهد كه ديوانه، ساحر و يا شاعر نيست؛ بلكه رهبر خردمند و پدر حكمت و سعادت است.

پيامبر با اين حضور، استقامت و دعوت دائمى و مستقيم، بدون ترس از ابولهب يا ديگران، راهش را ادامه مى‏داد و بدون آنكه از اتهامات بزرگ و تهديدها اندوهى به دل راه دهد، استوار به پيش مى‏رفت؛ زيرا پيامبر با مسايل، افراد و زمان رفتار مقطعى نداشت و انديشه‏اش را گرفتار امور روزمره و پيش پا افتاده نمى‏نمود و هميشه به فكر آينده و آيندگان بود. پيامبر فكر مى‏كرد با ايجاد ارتباط، بحث و دعوت، آنان روزى اوضاع، تحريك‏آميز و دشمن‏ساز مكه را فراموش كنند، به ويژه وقتى به سرزمين‏هاى خود برگردند و در مجالس و انجمن‏هاى شان از آن خاطرات سخن بگويند و درباره‏ى آن موقعيت‏ها، گفته‏ها و شنيده‏ها آرام‏تر و به دور از ترديد و اتهام به مطالعه بپردازند. آنان، زمانى كه در حال تأمل و تفكر قرار دارند، نه درحال مناقشه و مجادله، حقايق براى‏شان بيشتر آشكار خواهد گرديد.

سوم: پيامبر در كنار كارهاى فوق در پى سرزمين مناسب و نيروهاى متعهد و مستعد بود؛ زيرا مكه عرصه‏ى آغاز دعوت جهانى او نبود، زيرا نيروهاى مخالف دعوت (ضد انقلاب) در مكه كه مركز شرك و طغيان به حساب مى‏آمد، از قدرت بزرگى برخوردار بودند. براى پيامبر نيز در آن موقعيت امكان نداشت اين قدرت را عملا از صحنه حذف كند و يا آن را از درون متلاشى گرداند؛ و بنابراين بايستى به فكر دستيابى به مركزى باشد كه در آن جا نيروهايش سازماندهى و متمركز گردد. و آن وقت بتواند اين قدرت طغيانگر را نابود گرداند.

پيامبر درين راه تلاش‏هاى بسيارى كرد و سختى‏هاى زيادى را متحمل گرديد؛ و سرانجام با عنايت الهى و تلاش ياران و مبلغانش، به آن دست يافت كه در آينده به آن خواهم پرداخت. البته بايد گفت كه حضور پيامبر در مكه در مدت 13 سال نيز، تصادفى نبود؛ بلكه خود طرح و عمل حكيمانه ديگرى براى حفظ اين مركز و سرمايه گذارى بر آن، به جهت موقعيت بازرگانى، دينى و فرهنگى‏اش بود.

مكه مركزى بود كه مردم از همه جا به طرف آن مى‏آمدند؛ پيامبر نيز از طريق همين تجمعات و ارتباطات صداى دعوت را به اطراف مه؛ به ويژه جزيرةالعرب و حتى ديگر سرزمين‏ها مى‏رساند. اين كار در هيچ مكان ديگرى با اين كيفيت امكان‏پذير نبود. پيامبر اگر در جاى ديگرى مى‏بود، معلم نبود كه چقدر بايد امكانات و نيرو صرف مى‏نمود و چه اندازه بايد سفر مى‏كرد و يا پيك و پيام مبادله مى‏نمود؛ حتى در خارج از مكه دستيابى به مدينه نيز آسان نبود.

مجموع اين طرحها با تلاش‏هاى طاقت فرسا و مجاهدت‏هاى عظيم در راه دعوت، به ثمر نشست و يثرب آماده پذيرش آن حضرت براى  گسترش دعوت به سراسر جهان گرديد.

 

سفرى به طايف‏

در طبقات ابن سعد مى‏خوانيم:

زمانى‏كه ابوطالب درگذشت اذيت وآزار قريش بر پيامبر بيشترگرديد. در اين وقت بود كه حضرت در شب‏هاى پايانى ماه شوال سال دهم دعوت، با زيدبن حارثه به سوى طائف رهسپار گرديد.پيامبر در طائف ده روز با سران مردم ديدار كرد و آنان را به اسلام دعوت نمود و از هيچ تلاشى در اين راه فرو گذار نكرد، امّا آنان دعوت الهى پيامبر را اجابت نكردند و بر جوانانشان از نفوذ دعوت آن حضرت ترسيدند و گفتند:«اى محمد!از سرزمين  ما خارج شو. هرگاه تو برگزيده‏ى خداباشى، رد كردن سخنان تو وسيله‏ى عذاب است و اگر دروغ گفته باشى شايسته سخن گفتن نيستى» (فروع ابديت، ج‏1، ص‏.322 مطلب فوق براى توضيح نقل شده است.). سپس به جاهلان و سفيهان خود دستور دادند پيامبر را سنگ باران كنند تااين كه پاهاى آن حضرت خونين شد. زيدبن حارثه خود را سپر پيامبر ساخته بود.

پيامبر با تمام حزن و ناراحتى؛ در حالى كه حتى يك زن يا مرد دعوتش را پاسخ نگفته بود از طائف رهسپار مكه گرديد. زيد بن حارثه عرض كرد چگونه به مكه وارد شويم؛ در حالى كه تو را بيرون كردند و ابوطالب هم نيست تا از تو حمايت كند

پيامبر فرمود خدا بر آنچه مى‏بينى بر ما گشايش و پيروزى خواهد آورد؛ و خداوند هميشه ياور دين و پشتيبان پيامبر خويش است.(طبقات ابن سعد ج 1، ص 311 - 313.)

ابن هشام در سيره‏ى خود در توصيف اين احوال مى‏نويسد: پيامبر به ديوار عتبة ابن ربيعه و شيبة بن ربيعه تكيه داد و فرمود: «الهم اليك اشكو ضعف قوتى و قلة حيلتى و هوانى على الناس»

«يا ارحم الراحمين أنت رب المستضعفين و أنت ربى، الى من تكلنى: الى بعيد يتهجمنى أم الى عدو ملكته أمرى‏

«ان لم يكن بك على غضب فلا ابالى ولكن عافيتك هى اوسع لى»

«اعوذ بنور وجهك الذى اشرقت له الظلمات، و صلح عليه امر الدنيا و الاخرة من أن تنزل بى غضبك او تحل على سخطك».

«لك العتبى حتى ترضى و لا حول و لا قوة الا بك»(سيره ابن هشام، ج‏1، ص 268.) .

از اين داستان مى‏آموزيم كه: از اين استقامت و موضع گيرى مستحكم بايد تقدير كرد و از آن درس گرفت و آن را دليل بر ضرورت فداكارى و از جان گذشتگى دانست.

با اين درس و درس‏هاى عملى ديگر آن حضرت بايد فهميد كه : ما نيز فرصت آرامش وتن آسايى نداريم و بايد راحت طلبى و سلامت گزينى را بر خود تحريم كنيم؛ چنانكه غصّه‏ى دعوت و دغدغه‏ى مسؤوليت و رسالت، پيامبر را حتى در خواب رها نمى‏كرد چه رسد به زمان  بيدارى. آن حضرت دايما درصدد يافتن نقطه و مرحله جديد كارى بود و هميشه تلاش مى‏كرد كه پايگاه تازه و فرصت جديدى كه به دست آمده بود، مركز تقويت دعوت گردد. ماهم بايد درسى آموخته باشيم.

اهميت قضيه در اين نيست كه ما تنها به پيروزى، آن‏هم پيش از زمان و با پيش‏فرضها فكر كنيم؛ بلكه ما حتى با وجود احتمال پيروزى نيز تلاش كنيم، و حتى براى انجام دادن مسؤوليت الهى بايد با تمام امكانات و آمادگى وارد ميدان گرديم و از هيچ كوشش و فداكارى دريغ ننمائيم، گرچه پيروز هم نشويم؛ زيرا وظيفه ما حركت در راه پيامبر و دعوت اوست؛ گر چه در ظاهر به هدف نرسيم. داستان رسالت و قصه‏ى  پيامبر فداكار اسلام همين است و بس.

پيامبران كسانى‏اند كه بدون خستگى، كارهايشان را پى‏گيرى مى‏كنند تا نتيجه را به‏دست آورند و تا قلبى را فتح كنند و اوضاع را تغيير دهند، تا محيط، مكتبى و ايمانى گردد؛ و جان‏ها و عقل‏ها براى مبانى، مقدمات و مفاهيم دعوت گشوده شود و براى پذيرش آن آماده گردد. وقتى فكرها به حركت افتاد و سفر خرد آغاز گرديد، مراحل آينده را از اين موقعيت و دلدادگى و گرايش‏ها مى‏توان مطالعه و پيش بينى كرد . اين چيزى‏ست كه قرآن مى‏گويد و رسالت انبياى الهى را، پيام رسانى و تبليغ معرفى مى‏كند، چون راه رسيدن به دل‏ها همين رساندن كلام و دادن پيام است.

به اين  جهت بود كه حضرت محمد(ص) به طائف رفت؛ در حالى كه شكست خود را در ايمان آوردن آنان پيش بينى مى‏كرد؛ زيرا طبيعت آنان را در مكّه مى‏شناخت؛ امّا پيامبر مى‏خواست ذهن‏ها را تحريك كند و جوانان و نونهالان را متوجه امر دعوت نمايد و آنان را به مطالعه، تحقيق و كنجكاوى وادار سازد؛ زيرا جوانان و عناصر غير سنتى، مخالف تحول و شنيدن چنين سخنانى نيستند. آنها با عقل باز و قلب پاك، با مسائل و آينده روبه‏رو مى‏شوند و در برخورد با پديده هاى تازه در موضع، روش و نيازهاى خود تجديد نظر مى‏نمايند و اين تماما بر خلاف خواسته‏هاى عناصر كهنه انديش خرافه پرست مى‏باشد، از اين روست كه سران طايف بر جوانانشان بيم داشتند كه با پيامبر آن‏گونه رفتار كردند تا مانع از نفوذ كلام آن حضرت شوند.

اما پيامبر به هدف خود رسيده بود؛ چون با ورود آن حضرت به طايف با آن كيفيت، فضاى سئوال وتنش، ايجاد گرديد .

پيامبر باكلام، رفتار و روش خويش، راه آينده دعوت را هموار نمود تا در زمانى كه موانع طبيعى، جنگ روانى و ترس و دشمنى ها بر طرف گردد، آنان دعوتش را بپذيرند؛ اما شكنجه و آزارى كه پيامبر در آن‏جا كشيد، چيز تازاى نيست. بلكه چنين پيش آمدهايى، سرنوشت همه رسولان در همه زمان‏ها و مكان‏ها بوده است. اين پيش آمدها نقطه آغاز فجر جديد و پيروزى‏بخش از ميان دردها و گريه‏ها است.

آرمان‏ها در بدترين شرايط از ميان نمى‏رود؛ بلكه در دل‏ها، چون سپيدى صبح در دامن ظلمانى شب باقى مى‏ماند؛ زيرا خدا، پيامبران را به پيروزى نويد داده و چه كسى نيرومندتر از خدا و راست‏گوتر از اوست؟ (ان اللّه بالغ امره قد جعل اللّه لكل شى‏ء قدرا) (طلاق، 3.) ؛ «همانا خدا كار خود را مى‏رساند (به آنجا كه خواهد)؛ به راستى كه خداوند براى هر چيزى اندازه‏اى نهاده است».

پيامبر با اين كار؛ زيدبن حارثه را كه از وارد شدن به مكه ترسيده بود، تقويت نمود؛ آن‏هم پس از زمانى كه مكيان  او را اخراج كرده بودند.

زيد به همان لحظه فكر مى‏كرد امّا، پيامبر مانند ديگر انبيا در هر زمان و مكان، با چشم ايمان به خدا به آينده‏اى مى‏نگريست كه خداوند آن را با قدرت، رحمت و هدايت خويش خواهد ساخت، همچنان كه گذشته و اكنون را ساخته است.

پيامبران هر مقدار كه از نظر شخصيتى قوى باشند، باز هم نيروى‏شان را از خداوند و آفريدگار به‏دست مى‏آورند.

پيامبر در آن ساعت و پس از آن تجربه تلخ و دشوارى، كه با كافران داشت، با اميدوارى دست به دعا برداشت. شكنجه و آزار شديدى را از آنان و قوم خود چشيد؛ زيرا مردم مكه نيز آن حضرت را اخراج كرده بودند و براى او پشتوانه و قدرتى جز خداوند قادر نمانده بود؛ خداوندى كه ناتوانان به او پناه مى‏برند تا توان و روحيه‏ى تازه‏اى به آنان ببخشد و از اين طريق بتوانند به رسالت و دعوتشان در راه خدا ادامه دهند.

و شايد اين دعا، يكى از زيباترين و جانفزاترين دعاهايى است كه تمام محبت و اخلاص را به نمايش مى‏گذارد.

پيامبر، آن چه را كه مى‏خواست، طلب كرد و آن چه را كه دوست مى‏داشت آرزو نمود؛ سپس امر را به او واگذار كرد تا آن چه را كه بخواهد، انجام دهد و حكم كند، زيرا او مالك همه‏ى امور است و تمام هدف در همه حال، خشنودى اوست. او ما را كفايت مى‏كند و بهترين وكيل است.

 

رد هرگونه سازش‏

(ابن هشام در سيره‏اش گفته است: روزى پيامبر به نزد بنى عامربن صعصعه، آمد و آنان را به سوى خداوند دعوت كرد. يكى از آن طايفه به نام بيحربن فراس گفت: به خدا سوگند، اگر من اين جوان قريشى را داشتم، عرب را مى‏خوردم.

سپس گفت: اگر ما با تو بيعت كرديم و كار تو رونق گرفت و بر مخالفان خود پيروز گرديدى، آيا پس از تو حق حكومت ازآن ما خواهدبود؟

پيامبر فرمود: اين امر (موضوع خلافت و نيابت از وى) به‏دست خداوند مى‏باشد كه به هر كه بخواهد مى‏سپارد. سپس، آن فرد گفت: آيا درست است كه ما گردن خويش را زير شمشير عرب بگذاريم و در برابر آنان بايستيم؛ امّا پس از تو جانشينى و حكومت از ديگرى باشد؟! برو!هرگز ما را با تو كارى نيست.

اين گروه از بنى عامر دعوت پيامبر را رد كردند، و به نزد رئيس قبيله‏ى‏شان كه فرد كهنسالى بود بازگشتند. شيخ قبيله، كه به علت كهولت نتوانسته بود امسال در مراسم حج شركت كند، از آنان پرسيد: چه ديده‏ايد؟ آنان گفتند: ما امسال با جوانى از بنى عبدالمطلب برخورديم كه خود را نبى معرفى مى‏كرد و از ما مى‏خواست تا از او حمايت كنيم و دينش را بپذيريم و براى نشر دعوتش به سرزمين خود بيائيم .

اين شيخ پس از شنيدن داستان اين ديدار، دست‏ها بر سر نهاد و گفت: آيا اين كارشما قابل جبران خواهد بود؟ چرا اين افتخار را از دست داديد؟

سوگند به‏جانم سخنى كه او گفته است، هرگز اززبان هيچ اسماعيلى (فرزندان عرب و عدنان ) شنيده نمى‏شود. و راستى كه پيام او حق است؛ چرا مخالفت كرديد دعوت او را بر پيش شرط خودتان مقدم نداشتيد؟)

چه نتايج و عبرت‏هايى از اين داستان به‏دست مى‏آوريم؟

1- روح مسئولانه و پاك آن حضرت؛ كه نمى‏خواهد مردم را با وعدهاى دلخوش كننده و دروغين به اسلام جذب كند؛ زيرا طبيعت بر دوش كشيدن امانت الهى و فرهنگ دعوت اسلامى اين است كه بايد با مردم با صراحت و صداقت رفتار شود و خطر كارها و دشوارى امر دعوت و موانع بسيارى را كه در مسير پيشرفت و پيروزى وجود دارد پنهان نكند و پيكار حق طلبان با مخالفان را آسان و ساده جلوه ندهد، و حساب عقاب و پاداش اخروى نيز فراموش نشود.

و اين، بر خلاف روش نيروهاى سياسى‏ست كه پيروان شان را با وعده‏هاى گوناگون به رؤياهاى دلگرم كننده فرو مى‏برند. و اين كار را دستيابى به اهداف سياسى و جلب حمايت نيروهاى اجتماعى انجام مى‏دهند. تا به مقاصدشان دست يابند و تاييد اجتماعى را براى ديدگاه‏ها و حملات سياسى‏شان به دست آوردند.

امّا انبيا با صدق و راستى آمده‏اند و حركت شان با خداى خود و امتهايشان و با حال و آينده بر اساس صداقت استوار است؛ بنابراين، انبيا با تمام حقيقت با مردم روبه‏رو مى‏شوند؛ بدون آنكه حتى از كنايه استفاده كنند. آنان چيزى را كه ندانند نمى‏گويند چه در باره‏ى خودشان باشد يا خدايشان؛ و به آن وعده هم نمى‏دهند اگر چه سود بسيارى نيز براى‏شان داشته باشد.

تصميم پيامبر درباره‏ى اين قضيه و با اين قبيله، بيان  حقيقت با تمام صراحت و صداقت بود، با آنكه در آن اوضاع نياز شديدى به نيروى انسانى، حتى در سطح چند فرد داشت، تا چه رسد به  قبيله اى كه حاضر باشد براى او جان هم بدهد و ضعف و كمبودها را به قوت تبديل كند.

امّا پيامبربا رفتار صريح خود نشان داد كه رفتار پيامبران چون رهبران معمولى و پادشاهان نيست كه قدرت و پيروزى را براى خود بخواهند يابراى جانشين خود و هر كه را دلشان بخواهد تعين نمايند تا اين جانشينان (وليعهدها) هر چه بخواهند، بكنند؛ بلكه انبيا قدرت و هر چيز ديگر را از خدا به‏دست مى‏آورند. هدف انبيا رساندن پيام پروردگار به انسان‏ها نجات آنان از جهل و ظلمت به سوى نور و حقيقت است .

وظايف پيامبران اجراى دستورات الهى‏ست. مسئله خلافت و تعيين جانشين نيز به دست خداوند است و در برابر دستور او طرح و ديگرى وجود ندارد.

اين دسته و كسانى ديگر مى‏خواستند براى يك هدف مادى سياسى با پيامبر معامله كنند؛ اما پيامبر نشان داد كه انسان، وظيفه‏اى  جز انجام رسالت الهى و فداكارى در راه تحقق رضاى پروردگار و رسيدن به آنچه او مى‏خواهد، ندارد.

2 - اين داستان تاكيد مى‏كند وقتى كه مسافران شهر مكه به مناطق و خانواده‏ى‏شان بر مى‏گشتند، در مورد ديده‏ها و شنيده‏هاى‏شان مورد سؤال قرار مى‏گرفتند؛ و آنان ديده‏ها و شنيده‏هاى خود را بازگو مى‏كردند؛ در اين ميان ديدگاه خود را در مورد اشخاص و موضوعات مختلف بيان مى‏كردند؛ ممكن بود اين ديدگاه در مقام موافقت يا مخالفت، بيان شود.

در هر صورت اين موضوع، يك حادثه‏ى قابل مطالعه و قابل تأمل مى‏باشد، از جمله در اين داستان مى‏بينيم كه اين شيخ (زعيم قومى كه با پيامبر ملاقات كرده بودند) نشانه‏هاى حقانيت رسالت پيامبر را دريافت و برنمايندگان قبيله اش كه شرايط خلافت را مطرح كرده بودند ايراد گرفت و از صداقت و حقيقت رسالت پيامبر سخن گفت و موضع نمايندگان را خلاف منطق سالم و عقل سليم خداوند كه با نور آن به كشف حقايق مى‏توان دست يافت؛ البته اگر طمع و ميل‏هاى باطل جلو آن را نگيرند.

يكى از اهداف پيامبر از ديدن سران قبايل و رفتن به خانه ها و منازل آنان، هم دعوت به اسلام و هم گفتمان و ارزيابى موقعيت و ديدگاههاى آنان بود.

پيامبر از آنها مى‏خواست كه درباره‏ى سخنان او تأمل كنند و پس از ايمان به رسالتش از آن حضرت حمايت كنند.

ما فكر مى‏كنيم هيئت‏ها و كاروان‏هاى كه بعدا به مدينه آمده و پس از ملاقات باآن حضرت اعلان ايمان مى‏كردند تماما نتيجه پيروزى‏هاى بعدى نباشد، بلكه انگيزه اين اعلان همكارى، و فادارى و يارى نتيحه بر خوردهاى سابق و ديد و باز ديدهاى گذشته باشد كه خاطرات خوش و جذابى از دعوت در ذهن آنان به جاى گذاشته بود.

 

ضديت قريش با دعوت‏

قريش از تمام امكانات و روش‏هاى تهديد آميز و تطميع كننده‏ى خويش براى دست برداشتن حضرت از دعوت خويش استفاده نمودند، به ويژه درباره‏ى پرهيز آن حضرت از بدگويى به بت‏ها كه زير سئوال بردن پرستش كنندگان آن‏ها و تخطئه و ناصواب معرفى كردن عادات و رسوم پدران روش پدران مشرك‏شان را در پى داشت.

اين سخت گيرى عليه پيامبر براى اين بود كه مشركان مى‏ترسيدند در فرداى رونق يافتن امر دعوت و بزرگ شدن برنامه‏هاى پيامبر، امتيازات قبيله‏اى و منافع تجارتى و روابط سياسى، اقتصادى و بازرگانى‏شان، كه در محور همين امتيازات قبيله‏اى و بده بستان‏ها مى‏چرخيد، به خطر بيفتد. به نظر من پس از بررسى‏هايى كه داشتم: جامعه قريش، جامعه‏اى متدين؛ حتى به معنى شرك پرستى‏اش نبود؛ زيرا ديده نشده است كه آنان با بت‏ها رفتار عبادى و عرفانى داشته باشند؛ بلكه جامعه‏ى قريش جامعه‏اى تاجر پيشه بود كه زندگى و روابطشان بر محور مصالح مالى دور مى‏زد.

بنابراين مشركان قريش پس از هجرت پيامبر در مدينه وقتى احساس كردند اين منافع به خطر افتاده اعلان جنگ كردند.

آنان احساس خطر كردند كه پيامبر بر مسير كاروان و جاده تجارتى آنان كه از مكه به طرف شام حركت مى‏كردند مسلط گردد.در اين‏باره دو ديدگاه وجود دارد:

 

ديدگاه اول:

ديدگاه اول درباره‏ى گفت‏وگوى حضرت با عمويش، ابوطالب درباره‏ى خويش است كه پيامبر بايستى از بد گويى بت‏ها و سنت‏هاى جاهلانه اجدادشان پرهيز كند و كمى هم كه شده كوتاه بيايد - كه حضرت كاملا رد كرده بود -  و پس از آن گفت‏وگو ابوطالب نيز به آن حضرت گوشزد نمود كه وى -نتيجه هرچه باشد- با تمام توان در كنار پيامبر خواهد ماند.

ابن هشام در سيره اين چنين مى‏نويسد:

قريش او را مسخره كردند، و آزار دادندو به أبوطالب گفتند: به راستى برادرزاده‏ات خدايان ما را بد گفته و خِرَدْهاى ما را سبك شمرده و گذشتگان ما را گمراه دانسته است؛ اگر او را از ما برانى يا از حمايت او دست بردارى؛ در اين صورت تو نيز در مخالفت با او، مثل ما هستى و ما تو را در برابر او، حمايت مى‏كنيم.

پس رسول خدا گفت: «خدا مرا براى فراهم ساختن دنيا و دل بستن بدان نفرستاده است؛ بلكه مرا مبعوث كرده تا پيام او را برسانم و به سوى او رهبرى كنم» .

بعد مى‏گويد: بعضى روايت كرده‏اند كه رسول خدا در بازار «عُكاظ» درحالى كه جبه سرخى بر تن داشت به پا خاست و گفت: اى مردم! بگوئيد: لااله الا للّه تا رستگار گرديد. ناگهان مردى به دنبال او ديده شد كه گيسوى بافته زرين داشت و مى‏گفت: اى مردم! اين جوان برادرزاده من و بسيار دروغگو است، پس از او بر حذر باشيد. گفتم: اين مرد كيست؟ گفتند: اين جوان، محمّد بن عبداللّه و اين مرد ابولهب بن عبدالمطلب عموى او است.

ظاهرا در اين مرحله است كه ابن اسحاق مى‏گويد: اما موقعى كه خدايان‏شان را بد گفت و نكوهش كرد آن را تحمل نكردند و با وى به ستيزه برخاستند، و جز اندكى كه به توفيق خدا اسلام آورده و پنهان بودند، بر ديگران مخالفت و دشمنى با وى هم داستان شدند. در آن حال، عموى رسول خدا، ابوطالب حمايت وى را به عهده گرفت، و به يارى وى برخاست و رسول خدا هم بى پرده و بى آن كه از مانعى بهراسد امر خويش را آشكار ساخت. در اين موقع جمعى از اشراف قريش شامل عتبه بن ربيعه، شيبه بن ربيعه، ابوسفيان بن حرب، ابوالبخترى (عاص بن هشام)، اسودبن مطلب، ابوجهل (عمرو بن هشام)، وليدبن مغيره، نبيه و منبه (پسران حجاج)، و عاص بن وائل نزد ابوطالب رفتند و گفتند: يا خود جلو كارهاى او را بگير، ياكار او را به ما واگذار. ابوطالب به نرمى به آنان پاسخ داد تا باز گشتند؛ و رسول خدا همچنان دعوت خويش را آشكارا دنبال مى‏كرد.

بار ديگر، رجالى از قريش كه بيش از پيش بر آشفته بودند، نزد ابوطالب رفتند و او هم در حضورشان رسول خدا را خواست و پيشنهاد كرد كه براى رعايت حال بزرگان قوم و حفظ جان خود و من، دست بدار و تكليف مرا دشوار مساز. رسول خدا به گمان اين كه ابوطالب در يارى دادن او سست شده و دست از نصرت وى خواهد كشيد گفت: «اى عمو، به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست، و ماه را به دست چپ من نهند كه از اين كار صرف نظر كنم، تا اينكه خداوند، اين دعوت را قوت بخشد يا اينكه جان خود را در اين راه، از دست بدهم»؛ آنگاه رسول خدا گريه كرد و سپس برخاست و به راه افتاد؛ ابوطالب او را صدا زد و گفت: برادرزاده! برگرد. رسول خدا برگشت. ابوطالب گفت: اى برادرزاده! آنچه دوست دارى بگو، به خدا سوگند كه هرگز دست از يارى تو بر نخواهم داشت.(تاريخ يعقوبى، ج‏1، ص 105-107 ترجمه از آيتى.)

ارزش و اهميت اين داستان، در رفتار قاطع و صريح آن حضرت با قريش نهفته است. وقتى حضرت ابوطالب پيام قريش را به او رساند، ايشان با صراحت كامل ابراز داشتند كه در برابر تهديدات قريش، از دعوت خود دست بر نمى‏دارد.

پيامبر با مثالى كه آورد نشان داد، براى او دعوت عظيم‏تر از هر چيز است. پيامبر نه تنها در ديدگاه خود تجديد نظر نكرد؛ بلكه حتى پاسخ مشركان را به آينده نيز موكول نساخت. ايشان قاطع و مصمم هدفش را طورى بيان كرد كه نشان مى‏داد براى شهادت آمادگى دارد، نه براى سازش و تسليم در برابر خواسته‏ها و تهديدهاى قريش.

شأن و شخصيت پيامبران در مسئله دعوت‏شان به گونه‏اى‏ست كه هرگز تسليم اغوا، تبليغ و تهديد نمى‏شوند. و تا آخرين نفس و آخرين رمق حيات، ايستادگى مى‏كنند.

ما از سيره‏ى پيامبر، مى‏آموزيم كه پيامبر نزد عمويش در حين مذاكراه گريه كرد تا پاسخ و همراهى او را با خود ارزيابى كند و اين دو حالت با هم تناسبى ندارند. اين رفتار عاطفى بى مانند كجا و آن موضع شديد و قاطع كجا؟

رفتار نخست، نشان‏دهنده‏ى حالت دل نازكى‏ست و رفتار دوم، از تصميم قطعى و انعطاف ناپذير حكايت مى‏كند؛ البته طبيعت رابطه‏ى ابوطالب و پيامبر در آفريدن چنين حالتى موثر بود؛ اما آنچه مهم، ماندگار و عبرت آموز است ديدگاه آن حضرت درباره‏ى مسؤوليت رسالت است كه با همه‏ى خطرات و تهديدها و حتى نگرانى شديد عمويش باز هم پيامبر، آن كلام جاويد و بى‏نظير را بر زبان آورد، كه برخاسته از احساس عزت و كرامت او و اهميت عظيم دعوت است.

پيامبر دربرابر آن تهديد و تطميع چيزى گفت كه عمق جان و استخوان انسان را مى‏لرزاند. چنين واكنش قوى و سر فرازانه از قهرمان‏هاى افسانه‏اى نيز ساخته نيست؛ اما ديدگاه ابوطالب ديدگاه و عمل يك مؤمن بود كه در برابر رفتار شجاعانه پيامبر متأثر گرديد و با بهره‏گيرى از نفوذ اجتماعى خود، در كنار پيامبر باقى ماند و بى‏طرفانه از او حمايت كرد. و اين خود، عملى حكيمانه و انعطاف پذير اجتماعى و حساب شده بود.

 

ديدگاه دوم:

ديدگاه پيامبر و رفتار ايشان در برابر عتبه:

ابن هشام در اين‏باره نوشته است:

روزى عتبة بن ربيعة بن عبد شمس كه يكى از اشراف مكه بود، در انجمن قريش، رسول خدا را ديد كه تنها در «مسجد الحرام » نشسته است، پس به قريش گفت: آيا نزد محمد(ص) روم تا با وى سخن بگويم و پيشنهادهائى بر وى عرضه كنم. شايد بخشى از آنها را بپذيرد. و هر چه خواهد به وى دهيم تا دست از سرما بردارد؟و اين، پس از اسلام «حمزه» بود، اصحاب رسول خدا هم رو به فزونى بودند. گفتند: اى «أبو وليد»برخيز و با وى سخن بگوى.«عتبة» نزد رسول خدا رفت و كنار وى نشست و گفت: برادر زاده! مقام خويش را در ميان ما از حيث منزلت در ميان عشيره، و شرافت نسب مى‏دانى؛ اما با امرى عظيم كه آورده‏اى جماعت قوم خود را پراكنده كرده‏اى، و خردهاشان را سفاهت خوانده، وخدايان و دين‏شان را نكوهش كرده‏اى، و پدران مرده‏ى ايشان را كافر ناميده‏اى؛ اكنون پند مرا بشنو تا امورى بر تو عرضه كنم و آن‏ها را نيك بنگرى، شايد بخشى از آن را بپذيرى. رسول خدا گفت: اى «أبو وليد» بگو تا بشنوم. گفت: برادرزاده! اگر منظورت از آنچه مى‏گوئى مال است، آن قدر مال به تو مى‏دهم تا از همه مالدارتر شوى، (در پاسخ اين پيشنهاد آيه 47 از سوره سبأ نازل گرديد.) و اگر براى سرورى قيام كرده‏اى، تو را بر خود سرورى مى‏دهيم و هيچ كارى را بى‏اذن تو به انجام نمى‏دهيم، و اگر پادشاهى بخواهى، تو را بر خويش پادشاهى مى‏دهيم، و اگر يكى از پريان بر تو چيره گشته و نمى‏توانى او را از خويشتن دور سازى، از تو را درمان مى‏كنيم و مال‏هاى خويش را بر سر اين كار مى‏نهيم.

رسول خدا گفت: سخنت به پايان رسيد؟

- گفت: آرى.

- گفت: اكنون تو بشنو.

- گفت: مى‏شنوم.

رسول خدا آيات ذيل را از قرآن مجيد بر وى خواند:

(حم * تنزيل من الرحمن الرحيم * كتاب فصّلت ءايته قرءانا عربيّا لقوم يعلمون* بشيرا و نذيرا فأعرض أكثرهم فهم لايسمعون* و قالو قلوبنا فى أكنّة مّمّا تدعونا إليه و فى ءاذاننا وقرٌ و من بيننا و بينك حجابٌ فاعمل إنّنا عاملون)

«حم * (اين) فرو فرستاده‏اى است از سوى آن بخشاينده‏ى مهربان *كتابى است كه آيات آن به روشنى باز گشوده و بيان شده است، قرآنى به زبان تازى، براى مردمى كه بدانند*مژده دهنده و بيم كننده، اما بيشتر آنان رويگردان شدند؛ پس نمى‏شنوند (و نمى‏پذيرند)*و گفتند: دل‏هاى ما از آنچه ما را بدان مى‏خوانى، در پوشش‏هايى است و در گوش‏هاى ما سنگينى و گرانى است و ميان ما و تو، پرده‏اى است، پس (هر چه توانى) كار مى‏كن كه ما نيز (هر چه توانيم) كار مى‏كنيم».

«عتبة» دست‏ها را پشت سر، تكيه گاه ساخت و با شگفتى گوش مى‏داد تا رسول خدا به آيه سجده رسيد و سجده كرد و سپس گفت: اى «أبو وليد» اكنون كه پاسخ خود را شنيدى هر جا كه خواهى برو. «عتبة» برخاست و با قيافه‏اى جز آن چه آمده بود، نزد دوستان خويش بازگشت و گفت: به خدا سوگند گفتارى شنيدم كه هرگز مانند آن نشنيده بودم، نه شعر است، و نه سحر و نه كهانت، اى گروه قريش! از من بشنويد و دست از «محمّد» باز داريد كه به خدا سوگند براى اين گفتارى كه از وى شنيدم داستانى عظيم در پيش است. اگر عرب بروى پيروز شدند، بى زحمت مقصود شما حاصل است، و اگر او بر عرب پيروز گشت، پادشاهى او پادشاهى شما و سر بلندى او سر بلندى شماست، و شما با او از همه‏ى مردم خوشبخت‏تر خواهيد بود. گفتند:اى «أبو وليد»! به خدا سوگند كه تو را هم با زبان خويش سحر كرده است. گفت: نظر من همين است كه گفتم، اكنون هر چه مى‏خواهيد انجام دهيد.(نقل متن ترجمه دكتر آيتى صفحه 120 - 122.)

 

ديگر پندهاى عملى و حكمت آموز اين ديدگاه‏

از رفتار پيامبر با عتبه، رمز و رازهايى مى‏آموزيم كه بيانگر روش عملى دعوت است. در آغاز امر دعوت مى‏نگريم، صداهاى آرام و منطقى وجود دارد كه به با دعوت به نرمى و عاقلانه رفتار مى‏كنند و درباره‏ى آنچه شنيده‏اند، مى‏انديشند و از مخالفان دعوت مى‏خواهند كه در اين امر عظيم با شتاب و دشمنى رفتار نكنند و حداقل راه درگيرى عملى را ببندند.

و مى‏بينيم كه صداهاى ديگرى با اين نگرش‏هاى خير انديشانه، به مقابله بر مى‏خيزند و از در اتهام، سانسور و تروريسم فكرى وارد مى‏شوند و فضاى آرام، عاقلانه، گفتمان سالم و حرف حق شنوى را به تشنج و كشمكش تبديل مى‏سازند.

از طرف ديگر رفتار خردمندانه و حكيمانه پيامبر را با عتبه مى‏بينيم. رفتار، پيامبر سخنان او را گوش مى‏كند به گونه‏اى كه عتبه در آغاز گمان مى‏كند پيامبر(ص) پيشنهادهاى او را مى‏پذيرد و آن دو به نتيجه‏اى مطلوب براى حل مشكلات ميان او و قريش دست مى‏يابند؛ اما پيامبر از عتبه مى‏خواهد كه به سخنانش گوش بدهد، هم چنانكه آن حضرت سخنان او را استماع فرمودند؛ آن وقت آيات را مى‏خواند كه در نتيجه اوضاع تغيير مى‏كند و آرامش جاى تنش را مى‏گيرد؛ زيرا قرآن انسان را وارد ميدان زندگى و امواج معنوى مى‏سازد، و در مسير انتخاب آزادانه در دوراهى حق و باطل، و خير و شر قرار مى‏دهد. برخى راه درست و برخى جانب تاريكى را بر مى‏گزينند. دسته اول با شنيدن حق و حقيقت قلب خويش را باز مى‏كنند و دسته دوم دلشان را قفل مى‏زنند.

عتبه پس از شنيدن آيات حياتبخش قرآنى، مشاعرش تكان مى‏خورد و واكنش‏هاى تند و نسنجيده‏اش به آرامى مى‏گرايد، نفس و روانش صفا مى‏يابد. اين طبيعت آيات وحى است كه در فضاى روحانى، مانند فلق صبح، تاريكى را كنار مى‏زند و نورانيت و پاكى خاصى ايجاد مى‏نمايد و انسان را در برابر استحكام كلام الهى به خضوع و خشوع مى‏كشاند.

پيامبر پس از آنكه سخنانش را به گوش آن مرد رساند رهايش كرد تا خود در موقعيتى آرام و بدون مجادله، درباره‏ى آن بينديشد.

پيامبر از آنان جز ايمان آگاهانه به خدا، با بينش آزادانه چيز ديگرى نمى‏خواست . پيامبر در برابر تقليد كوركورانه‏ى جاهلى، از آنان مى‏خواست با چشمه‏ى جوشان آيات و جويبار جارى قرآن، كه جان‏ها را زنده مى‏كند، انسجام پيدا كنند و با مفاهيم تحول آفرين و روشنايى‏بخش آن در زندگى، آشنا شوند.

عتبه نيز از پيامبر جدا شد تا قومش را از چالشى كوبنده و عظيم خبر دهد؛ اما آنان پيش از رسيدن عتبه، دريافتند كه او تغيير كرده و سخنان سحر انگيز قرآن جان او را به زلزله انداخته است . با شنيدن آيات خداوندى، فطرت عتبه گواهى مى‏داد كه اين سخنان در ديگران چه تأثيرى خواهد كرد و پيامبر آن‏ها را به صحنه‏هاى تازه‏ى زندگى وارد خواهد نمود. عتبه از قومش خواست كه متوجه خطر آينده و مبارزه‏طلبى‏هاى مقتدرانه پيامبر باشند و صدمه‏پذيرى خود را پيشاپيش در نظر بگيرند و بهتر است كه از رويارويى و چالش با دعوت پيامبر بپرهيزند؛ زيرا اين پيام، ساده و عادى نيست. اين پيام، دل‏ها را مى‏فشارد و افكار و سينه‏ها را فتح مى‏كند. دعوت چيزى است كه سرانجام در هر خانه‏اى را مى‏كوبد و به هر قلبى وارد شود. هدف محمد(ص) جنگ نيست، هدف او هدايت و تبليغ با اقامه برهان و حجت است. و اين احساس مسؤوليت، هدايت‏گرى و بر دوش گرفتن پرچم رسالت الهى، و ظيفه‏ى آگاهانه اوست.

اما قوم عتبه سخنان اورا نشنيدند و از پيشرفت دعوت و رسالت آن حضرت چيزى را درك نكردند. آنان، به همان روز فكر مى‏كردند و با سماجت، لجاجت و تكبر، كودنى و سرسختى رفتار مى‏نمودند. آنان درك و برداشتى از آينده نداشتند و فقط فكر مى‏كردند كه چگونه پيامبر را به سكوت وادار كنند و يا به سازش بكشانند. آن‏ها تصوّر مى‏كردند مى‏توانند سرنوشت دعوت را با دست خودشان عوض كنند؛ و درنتيجه آينده بدست مخالفان دعوت رقم خواهد خورد!

 

ملاقات پيامبر با مردم يثرب‏

طرح و تلاش پيامبر در مرحله آخر و در ديد و بازديدهايى كه با حاجيان داشت نتيجه بخشيد. آن حضرت در ملاقات اول با جمعى از نمايندگان مدينه كه هشت نفر بودند، آنان را به اسلام دعوت كرد؛ آنان  نيز اسلام را قبول كردند؛ سپس حضرت فرمودند: حالا كه مرا قبول كرده‏ايد، از من دفاع كنيد و پشتم را محكم سازيد تامن رسالت الهى را به مردم برسانم.

آنان گفتند: يا رسول اللّه! ما در راه خدا و پيامبرش تلاش خواهيم كرد.

تفصيل اين داستان  به نقل از تاريخ طبرى چنين آمده است:

«پيامبر اكرم در موسم حج با شش (يا هشت) نفر از قبيله خزرج (آن هم پس از شكست آنان از اوسيان) ملاقات نمود و به آنها گفت: شما با يهود هم پيمانيد؟ گفتند بلى، فرمود: بنشينيد تا با شما سخن بگويم! آنان نشستند و سخنان رسول خدا را شنيدند؛ پيامبر آياتى چند تلاوت كردند. سخنان رسول اكرم تأثير عجيـبى در آن‏ها گذارد و در همان مجلس ايمان آوردند. و چيزى كه بر گرايش آنان به اسلام كمك كرد، اين بود كه از يهوديان شنيده بودند پيامبرى از نژاد عرب عادات و رسوم پدران كه مروج آئين توحيد خواهد بود، و حكومت بت پرستى را منقرض خواهد ساخت، بنابراين با خود گفتند پيش از آنكه يهوديان پيش‏دستى كنند، ما او را يارى كنيم و به اين وسيله بر دشمنان پيروز گرديم.

اين گروه رو به پيامبر كردند و گفتند ميان ما آتش جنگ همواره فروزان بوده است؛ اميد است كه خداوند به سبب آئين پاك تو، آن را فرو نشاند، و ما اكنون به سوى يثرب بر مى‏گرديم و آئين تو را عرضه مى‏كنيم. هر گاه همگى بر پذيرش آن اتفاق نمودند، گرامى‏تر از شما كسى بر ما نيست..

اين شش نفر، فعاليت پيگيرى را براى انتشار اسلام در يثرب آغاز كردند تا آنجا كه خانه اى نبود كه صحبت از پيامبر در آن نباشد.(تاريخ طبرى جلد 2 صفحه 86 - نقل از فروغ‏ابديت ج‏1-331-)

 

نخستين پيمان عقبه‏

تبليغات پى گير اين شش تن، اثر خوبى بخشيد و سبب شد كه گروهى از يثربيان به آئين توحيد گرويدند. و در سال دوازدهم بعثت دسته‏اى مركب از دوازده تن، از مدينه حركت كردند و با رسول اكرم در عقبه ملاقات نمودند و نخستين پيمان اسلامى را به وجود آوردند. معروف‏ترين اين دوازده تن، اسعد بن زراره؛ و عبادة بن صامت و ... بودند. متن پيمان آن‏ها پس از پذيرفتن اسلام چنين بوده است: با رسول خدا پيمان بستيم كه به وظايف زير عمل كنيم؛ به خدا شرك نورزيم، دزدى و زنا نكنيم، فرزندان خود را نكشيم، به يكديگر تهمت نزنيم و در كارهاى نيك نافرمانى نكنيم.

رسول خدا قول داد كه اگر به پيمان عمل نموديد جايگاه شما بهشت است، و اگر نافرمانى كرديد، در اين صورت كاربه دست خداست يا مى‏بخشد يا عذاب مى‏كند. اين پيمان در اصطلاح تاريخ نويسان «بيعة النساء» ناميده شده است، زيرا رسول خدا(ص) در فتح مكه از زنان نيز بدين‏گونه بيعت گرفت.

اين دوازده تن با دلى لبريز از ايمان به سوى مدينه برگشتند و به فعاليت زيادى پرداختند و نامه‏اى به رسول خدا نوشتند كه براى آنان مبلغى بفرستد تا به آن‏ها قرآن تعليم كند. پيامبر، مصعب بن عمير را براى تعليم و تربيت آنان فرستاد و در پرتو تبليغات و تعليمات اين مبلغ توانا مسلمانان، در غياب رسول خدا دور هم جمع مى‏شدند و نماز جماعت مى‏خواندند( سيره ابن هشام جلد 1 صفحه 131 به نقل ازفروغ ابديت ج‏1 ص‏332.) .

 

دومين پيمان عقبه‏

شور و هيجان غريبى در مسلمانان مدينه حكمفرما بود؛ آنان لحظه شمارى مى‏كردند كه بار ديگر موسم حج فرا رسد تا ضمن برگزارى مراسم حج رسول خدا را از نزديك زيارت كنند، آمادگى خود را براى هر گونه خدمت ابراز نمايند و دائره‏ى پيمان را از نظر كميت و كيفيت گسترش دهند. كاروان حج مدينه كه بيشتر از پانصد نفر بودند، حركت كرد. در كاروان هفتاد و سه تن مسلمان حضور داشتند كه دو تن از آن‏ها زن بودند. باقيمانده بى طرف يا متمايل به اسلام بودند. اين گروه با پيامبر اكرم(ص) در مكه ملاقات نمودند و براى انجام دادن مراسم بيعت، وقت خواستند. پيامبر فرمودند: محل ملاقات «منى» است؛ در پائين عقبه هنگامى كه ديدگان مردم در خواب فرو مى‏رود.

... شب سيزدهم ذى الحجه فرا رسيد. رسول اكرم(ص) پيش از همه با عموى خود عباس در عقبه حاضر شدند. پاسى از شب گذشت، مشركان عرب، چشم در خواب فرو بردند. مسلمانان يكى پس از ديگرى از جاى خود برخاستند و مخفيانه به سوى عقبه روى آوردند. عباس، عموى پيامبر مهر خاموشى را شكست و درباره‏ى رسول خدا چنين گفت:

اى خزرجيان شما پشتيبانى خود را از آئين محمّد ابراز داشته‏ايد. بدانيد كه وى گرامى‏ترين افراد قبيله خود است. تمام بنى هاشم؛ از مؤمن و غير مؤمن دفاع از او را بر عهده دارند؛ اما اكنون محمّد جانب شما را ترجيح داده و مايل است در ميان شما باشد. اگر تصميم داريد كه بر پيمان خود بايستيد و او را از گزند دشمنان حفظ كنيد، اكنون او را در اختيار شما مى‏گذاريم، و اگر در لحظات دشوار، توان دفاع از او را نداريد، هم اكنون دست از او برداريد و بگذاريد او در ميان عشيره‏ى خود با كمال عزت و مناعت و عظمت بسر ببرد.

در اين هنگام «براء بن معرور» برخاست و گفت: به خدا سوگند هر گاه در دل ما جز آنچه بر زبان ما جارى مى‏شود چيز ديگرى بود، ابراز مى‏كرديم. ما جز صداقت و عمل به پيمان و جان‏بازى در راه رسول خدا، چيزى ديگر در سر نداريم سپس خزرجيان رو به رسول خدا نمودند و تقاضا كردند كه آن حضرت سخنى بفرمايد: رسول اكرم(ص) آياتى چند خواند و تمايل آن‏ها را به آئين اسلام تشديد نمود؛ سپس فرمود: با شما بيعت مى‏كنم براى اين كه از من دفاع كنيد؛ آنچنانكه از فرزندان و اهل بيت خود دفاع مى‏كنيد. در اين هنگام بار ديگر «براء» برخاست و گفت: ما فرزندان جنگ و مبارزه و تربيت يافتگان جبهه‏هاى نبرديم؛ اين خصيصه از نياكان ما، به ما به ارث رسيده است. در اين اثنا كه شور و شوق سراسر گروه را فرا گرفته بود، صداى خزرجيان كه حاكى از اشتياق فوق العاده آنان بود، بلند شد. عباس در حالى كه دست رسول خدا را در دست داشت، گفت: جاسوسانى بر ما گمارده شده؛ لازم است آهسته سخن بگوئيد. در اين حالت «برأ بن معرور» و «ابوالهيثم بن تيهان» و «اسعد بن زراره» از جاى خود برخاستند و با پيامبر دست بيعت دادند؛ سپس تمام گروه، به تدريج بيعت نمودند.

«ابوالهيثم» هنگام بيعت عرض كرد: يا رسول اللّه! ما با يهوديان پيمان بسته‏ايم. اكنون ناچاريم تمام آن‏ها را ناديده بگيريم. سزاوار نيست روزى از ما دست برداريد و به سوى قوم خود برگرديد. پيامبر فرمودند: دوازده نفر از ميان خود نماينده انتخاب كنيد كه در مشكلات نظر آن‏ها براى شما حجت باشد؛ چنانكه موسى ابن عمران دوازده نفر نقيب از ميان بنى اسرائيل انتخاب نمود؛ سپس نمايندگان انصار، كه نه تن از خزرج و سه تن از «اوس» بودند؛ حضور پيامبر معرفى شدند كه نام و خصوصيات آن‏ها در تاريخ مضبوط است و در اين محضر مراسم بيعت پايان پذيرفت، و رسول اكرم(ص) قول داد كه در زمان مناسبى مكه را ترك كند، و به سوى مدينه بيايد؛ سپس همگى متفرق شدند.(سيره‏ى  ابن هشام جلت 1 صفحه 438 - 444 طبقات ابن سعد جلد 1 صفحه 221 - 223-نقل از فروغ ابديت ج‏1 ص‏334.)

 

ما از اين داستان، درس‏هاى ذيل را مى‏آموزيم‏

اول: شكست در چندين تلاش، پيامبر را از دعوت قبايل به اسلام كه به مكه مى‏آمدند، نااميد نكرد؛ بلكه اصرار و پى‏گيرى آن حضرت را در امر دعوت به اسلام شدت بخشيد؛ زيرا راه و روش آن حضرت، راه و روش انبيا و رسولان پيشين بود كه بسيارى شكست خوردند؛ اما نااميد نگرديدند.

انبيا و رسولان پيشين شكست ظاهرى را با روحى باز و دلى اميدوار استقبال مى كردند. و بر اساس اعتماد و ايمان به پروردگار و انتظار نصرت الهى راه پر خطر و پردردسرى را كه موظف به پيمودن آن بودند، ادامه ميدادند.

پيامبر با دسته‏ى اول قريش در زمانى ملاقات نمود كه آنان منتظر خروج پيامبر از مكه به طرف مدينه بودند؛ زيرا يهوديان قبلا اين موضوع را به آنان خبر داده بودند. يهوديان اين اخبار را در كتب آسمانى خوانده بودند و همچنين از صفات او، نحوه‏ى بيرون آمدنش از مكه و ورود به مدينه، اطلاع داشتند.

 پيشگامان مردم يثرب زمانى با آن حضرت ملاقات نمودند كه آمادگى روانى را براى پذيرش آن حضرت داشتند و طرح استفاده از موقعيت و گرفتن فرصت از دست يهوديان را در دل مى‏پروراندند.

برخى از راويان براساس نقل ابن اسحاق آورده‏اند كه وى چنين مى‏گويد:

«از نعمتهاى خداوندى اين بود كه يهوديان در روزگارى كه با مشركان وارد جنگ مى شدند، به آنان مى گفتند: وقتى، آن پيامبر كه بعثتش به تأخير افتاده است، بيرون بيايد، ما با همراهى او، شما را چون قوم عاد وارم نابود خواهيم كرد. و زمانى كه حضرت  نمايندگان يثرب را به دين الهى دعوت نمود، آنان با همديگر گفتند: اى قوم! به خدا سوگند اين همان پيامبر موعود است. نبايد يهوديان بر ما سبقت بگيرند... بنابراين با پيامبر آن سخنان را مطرح نمودند. اين چنين بود كه دامنه دعوت اسلامى گسترش يافت. و بسيارى به دعوت پيامبر جواب مثبت گفتند.

درس‏هاى عملى زيادى را باز هم مى‏توان از اين داستان فراگرفت كه يكى از آن‏ها، پافشارى در امر دعوت به سوى خدا و استمرار عمل در هر اوضاعى با اميدوارى به آينده و چشم دوختن به عنايات خداوندى مى‏باشد؛ اگر چه شكست‏ها هميشه تكرار شده باشد.

دوم: از تجارب دعوت‏هاى گذشته، پند و عبرت آموزيم كه در جستجوى سرزمين مستعد و دعوت پذير برويم و با آماده‏سازى جان‏ها، از راه‏هاى ممكن و فراهم‏سازى اوضاع مناسب از تحولات اجتماعى، بهره بگيريم.

ديديم كه پيامبر چگونه با رفتار آرام، با موقعيت و ديدگاه حكيمانه‏ى خود براى تضمين حر كت آينده، با مردم يثرب با صراحت و قاطعيت برخورد مى‏نمود و از خطرها و در گيريهاى شديدى كه در پيش است سخن گفت، درگيرى و جنگهاى سخت و خونينى  كه همه ياد آنرا در جنگ‏هاى اوس و خزرج به خاطر دارند.

پيامبر با پيش بينى و گوشزد كردن مشكلات آينده، هم مى‏خواست با صراحت حرف بزند و هم آمادگى هم پيمان‏هاى جديد را امتحان كند، تا در چالش‏ها و مراحل آينده در اين جبهه‏ى  گسترده، در برابر تمام عرب تنهانماند.

به هر صورت بايد روش رهبرى، مناسب، صريح و مبتنى براعتماد و آمادگى باشد. از اين جهت پيامبر در حين گرفتن بيعت، شرايط سخت، مشكلات و جنگ‏هاى خونين آينده را پيش‏بينى كرد و خطر توطئه‏ها را گوشزد نمود؛ زيرا مى‏دانست كه كفار با دعوت پيامبر چه خواهند كرد و بر مسلمانان، جنگ، آوارگى و از دست دادن جان و مال را تحميل خواهند نمود. اين روش كه در حركت پيامبر ديده مى‏شود تجسم صداقت و امانتى است كه اسلام آن را كليد شخصيت انسان مسلمان قرار داده است تا مواضع را، ميان توده‏ها و رهبرى مشخص سازد و اعتماد متقابل را بين آنان استحكام بخشد.

وقتى مردم از پيامبر جز صداقت و امانت نديدند به اسلام جذب گرديدند.

پيامبر نمى‏خواست آن‏ها را با وعده‏هاى شيرين و لذتبخش، دلگرم كند و خطرات آينده را مطرح نكند. بلكه چنانكه ديديم، به بهترين روش، عمل نمود تااخلاق اسلامى را نيز تعليم دهد. اگر موضع برخاسته از ديد روشن به حال و آينده و ايمان ژرف به آثار مورد انتظار در دنيا و آخرت باشد، عامل ثبات، ايستادگى و توانمندى گرديده و انگيزه را تحريك مى‏كند. وقتى مردم يثرب ديدند آينده‏ى پر خطر و پر دردسرى در پيش است، گفتند ترسى نداريم؛ زيرا فرزندان جنگ و خطراند، چه رسد كه اين خطرها در راه اسلام و پروردگار باشد. پيامبر به اين هم اكتفا نكرد، بلكه سعى كرد، در اين پيمان با دادن مسؤوليت به آنان، رابطه‏ى خود را با آنان تضمين كند. اين پيمان بين پيامبر و نمايندگان يثرب بسته شد. هر دو طرف دراين تعهد، بر پايبندى عملى به اين قرار داد، صحّه گذاشتند و نشان دادند كه اين توافق، زبانى نيست؛ بلكه يك قرارداد جدى، ملتزمانه و حقيقى است.

زيرا باقى‏گزاردن مسؤوليت‏ها در چارچوب كلى و عام، موجب ابهام، تغيير و برداشت‏هاى فردى مى‏شود و اين، كار توافقات و تعهدات را متزلزل مى‏سازد و آن را در خطر سر درگمى و بى‏نظمى (و يا سپردن به دست حوادث) قرار مى‏دهد.

سوم: تأكيد بر مخفى بودن توافقات.

اين پيش شرط، بنابراين گذاشته  شده بود كه تحركات و ملاقات‏ها كلا بايد محرمانه صورت گيرد؛ در موقع ملاقات و ديدن همديگر، در زمان انعقاد قرارداد، در شيوه سخن گفتن و حتى جدا شدن؛ اين‏كار نشان مى‏دهد كه اسلام با واقعيت سر و كار دارد و به عينيت‏ها تن در مى‏دهد.

اسلام،  نيازها و ضرورت‏ها را براى تضمين سلامت كار و انسان مى‏پذيرد؛ و طبق اوضاع زمانى و دشوارى‏هاى احتمالى، از منطق احتياط و پيشگيرى استفاده مى‏كند.

در زمانى كه كفر و باطل تمام امكانات را در دست دارند، اسلام مخالف اين طرز تفكر است كه گفته شود: حق در هر وضعى بايد علنى گردد و دعوت حق آشكار باشد نه مخفى! چون مخفى كارى نشانه ذلت و ترس است.

و شايد آنچه بيشتر از هر چيزى مايه‏ى  شگفتى باشد، دقت در رعايت سرى بودن اين توافق است؛ آن هم از طرف انصار، كه دوستان  آنها نيز، از آن بو نبردند، زيرا وقتى قريش از آنان از چنين قضيه‏اى پرسيدند، آن‏ها گفتند اصلا اطلاعى ندارند.

چهارم: روش متزلزل قريش در تعقيب و آزار مؤمنان؛ حتى شامل كسانى مى‏شد كه خارج از مكه آمده بودند؛ و اين نشان مى‏داد كه مكيان خود را مسئول درگيرى و جنگ با دعوت پيامبر در داخل و خارج مكه مى‏شناختند؛ زيرا آنان بيشتر از بر ديگران مركزيت مالى، سياسى و امتيازات خود ترس داشتند. از اين جهت خشونت قريشيان مكه، عليه اسلام و مؤمنان تا آخر ادامه يافت. اما ايستادگى، مقاومت و پايدارى مؤمنان موجب شد كه آنان با وجود همه‏ى فشارها، شكنجه‏ها و تضعيف‏ها، هم چنان بر ايمان خود استوار بمانند.