|   سیر تاریخی مسئله تقلید

* برخى ادعا مى كنند تقليد، مسأله تازه اى است كه در كتاب هاى فقهى مطرح نبوده و در نتيجه براى صحت اعمال و معاملات الزامى نيست. پاسخ شما به اين ادعا چيست؟

* اين ادعا از دقت كافى برخوردار نيست. زيرا تقليد از مسايل فطرى است كه ضرورت آن را انسان هايى كه از مسووليت هاى مستقيم يا غيرمستقيم خويش در عرصه حيات آگاهى ندارند، درك مى كنند. اينان به طور فطرى و ناخودآگاه در جستوجوى كسانى برمى آيند كه به اين امور شناخت و آگاهى دارند تا از آنان راهنمايى بخواهند و اگر از آنها، حجت و يا عذر خواسته شود حجت و عذرى داشته باشند.


طبيعى است كه وجود انسان مسلمانى كه اطلاعات گسترده اى از احكام مسلمانى خويش ندارد، امر تازه اى نيست. قطعاً اسلام كه مورد اعتقاد و باور مسلمانان است، تجسم مسووليت انسان مسلمان در برابر خداوند و مكلف بودن او به قرار دادن زندگى اش در چارچوب اين دين است، چرا كه او بايد در پيشگاه خداوند پاسخ گوى اطاعت از اوامر و نواهى او باشد و ناگزير پاسخ او يا بايد ارائه حجت در مورد اعمالش باشد و يا حداقل عذر آوردن. از اين روست كه مشاهده مى كنيم مردم براساس شيوه اى كه بدان تربيت شده اند و خوگرفته اند، در چنين مسايلى به علماى خود رجوع مى كنند. مردم در حيات پيامبر، به لحاظ اين كه ايشان صاحب رسالت و آگاه تر به شئون آن بوده اند، به ايشان پناه مى جستند. از تمامى آياتى كه واژه «يسألونك» (از تو مى پرسند) در آن ذكر شده برمى آيد كه مسلمانان به طور فطرى و خود به خود، مشكلات امور و يا نيازهاى شناختى خود را از ايشان مى پرسيده اند.


قرآن كريم در محاجّه با مردمى كه بدون دليل و حجت، از پذيرش دعوت سرپيچى مى كردند براين مسأله فطرى تأكيد مىورزد: (فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون) «اگر نمى دانيد از پژوهندگان كتاب هاى آسمانى جويا شويد»( سوره نحل، آيه 43.) و هنگامى كه ضرورت باقى ماندن گروهى از مردم در خارج از ميدان جهاد را مطرح مى كند علت آن را چنين بيان مى كند: (ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلّهم يحذرون)«تا ]دسته اى بمانند و[ در دين خدا آگاهى پيدا كنند و قوم خود را وقتى به سوى آنان بازگشتند بيم دهند. باشد كه آنان ]از كيفر الهى[ بترسند».( سوره توبه، آيه 122.)


چنين راهنمايى اى، ناگزير بايد بازتابى مثبت در زندگى مردمى داشته باشد كه خداوند از آنان خواسته است تا وقتى كه فقيهان دينى آنان را بيم دادند، از كار ناپسند دست بكشند. براين اساس است كه مسلمانان از صحابه پيامبر كه تا حدّى با فقه آشنايى داشتند، مى پرسيدند و اين روال در زمان ائمه(عليهم السلام) هم ادامه داشت. امامان(عليهم السلام) در مسجد و يا منزل مى نشستند تا سؤالات مردم را در زمينه هاى مختلف - عقيدتى و شرعى - دريافت كنند و پاسخ گويند. شايد بيشتر روايات و احاديثى كه در بيان احكام شرعى از امامان شيعه(عليهم السلام) به ما رسيده است به شيوه سؤال و جواب است تا به شيوه تمركز بر قاعده اى فقهى و شرح و تفصيل آن.


شيعيان با اصحاب امامان خود كه پذيراى سؤالات شيعيان در مسايل شرعى بودند، نيز در چنين فضايى مى زيسته اند و اين تعامل هسته اوليه تقليد را پديد آورد. پس از غيبت كبرا نيز شيعه اماميه همين خط مراجعه به علما را ادامه داد و اين خط با سخنى كه از امام زمان روايت شده تقويت يافت. «و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة احاديثنا فانهم الحجة عليكم.» «در حوادثى كه رخ مى دهد به راويان احاديث ما رجوع كنيد كه ايشان براى شما حجت اند.( شيخ حرّ عاملى، وسايل الشيعه، ج7، ص140، روايت شماره 33424.) و روايت ديگرى كه در عين مقبوليت به لحاظ حجيت و دلالت مورد مناقشه برخى است: «من كان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لامر مولاه فللعوام ان يقلّدوه» «آن كس از ميان فقها كه پرهيزكار و نگهبان دين و مخالف هواى نفس خود و پيرو دستور پروردگارش بود، بر مردم است كه از او تقليد كنند.( همان، ج27، ص131، روايت 33401.)


به اين ترتيب مشاهده مى كنيم كه شيعيان به علماى خويش رجوع مى كردند، اما وجود مرجعيت عظماى دينى، چنان كه امروزه در رجوع مجموع يا گروه بزرگى از شيعيان به يك مرجع نمود يافته، چندان روشن نيست. زيرا شرايط آن روز شيعه اجازه چنين روابط گسترده اى را با يك شخص نمى داد و غير واقعى و غي رعملى بود كه شيعيان در همه امور خويش به همه علما رجوع كنند.


از اين رو شيعيان به علماى موجود در مناطق زندگى خويش رجوع مى كردند و گاهى هم به برخى از علماى بزرگ كه شهرت فراوان داشتند، مانند شيخ مفيد و سيد مرتضى كه شيعيان مناطق دور هم از اينان، مسايل خود را مى پرسيدند. در ميان كتاب هاى شيخ مفيد به كتاب «المسائل الطرابلسيه» برمى خوريم كه مجموعه سؤالات شيعيان طرابلس و پاسخ هاى شيخ است. اما اين بدان معنا نيست كه در آن دوره ها، چيزى به نام «مرجعيت اعلا و فراگير شيعه» وجود و استمرار داشته است. مسأله تقليد به گونه اى جريان داشته كه شيعيان ايران به علماى ايران رجوع مى كردند و شيعيان عراق و لبنان به علماى اين كشورها و... گاهى پيش مى آمد كه يكى از علما شخصيتى فوق العاده مى يافت و مردم به او پناه مى بردند و در عين حال تقيدى نداشتند كه در هر مسأله اى به او رجوع كنند، بلكه تنها در شرايط اضطرارى نظر او را مى خواستند. بنابراين مى توانيم ادعا كنيم كه اگرچه عنوانى به نام مرجعيت اعلاى شيعه در اين دوره هاى تاريخى وجود نداشته، اما تقليد وجود داشته است، زيرا تقليد در زندگى انسان و براساس رجوع جاهل به عالم، امرى طبيعى و فطرى است.